هشت کیلومتر برای درس خواندن

۶ دقیقه

زمان مطالعه :

باید زنده بمانم”؛ روایت نوجوانی منصور ستاری در برف و سرمای باقرآباد

سال‌ها پیش از آنکه منصور ستاری به فرماندهی نیروی هوایی برسد و نامش با پدافند هوایی، خودکفایی و نوآوری‌های دوران دفاع مقدس گره بخورد، نوجوانی بود که برای رسیدن به مدرسه، هر روز مسیر طولانی میان ولی‌آباد و پوینک را طی می‌کرد. یکی از خاطرات نقل‌شده در کتاب “از تبار آسمان”، روزی از همین سال‌ها را روایت می‌کند؛ روزی که مسیر بازگشت از مدرسه، او را در میان برف و سرمای شدید تا آستانه مرگ برد.

هشت کیلومتر برای درس خواندن

مدرسه منصور حدود هشت کیلومتر با ولی‌آباد فاصله داشت. گاهی دبیر ریاضی مدرسه که یک فولکس قورباغه‌ای سبزرنگ داشت، او را در مسیر سوار می‌کرد و روزهایی که خودرو در دسترس نبود، منصور این راه را پیاده می‌پیمود.

حتی همین مسیر طولانی هم برای او فرصتی برای درس خواندن بود. در راه مطالب کلاس را مرور می‌کرد و وقتی معلم سؤال می‌پرسید، اغلب زودتر از دیگران دست بلند می‌کرد.

روزی زمستانی، از همان ساعات مدرسه برف سنگینی شروع به باریدن کرد. شدت سرما آن‌قدر بود که دانش‌آموزان می‌توانستند زنگ تفریح را در کلاس بمانند. منصور نیز بیرون نرفت و وقتش را به مرور درس و حفظ شعری از فردوسی گذراند.

هنگام تعطیلی مدرسه، منظره بیرون کاملاً تغییر کرده بود. برف در بخش‌هایی از مسیر تا حدود نیم متر رسیده و راه بازگشت به خانه به دشواری قابل عبور بود.

منصور همراه دوستش حسن راه افتاد. پاها با هر قدم در برف فرو می‌رفت و بیرون کشیدن آنها انرژی بیشتری می‌گرفت.

حسن سرانجام گفت:

“این‌طوری تا شب هم به ولی‌آباد نمی‌رسیم.”

نزدیک باقرآباد، او تصمیم گرفت به خانه یکی از بستگانش برود و از منصور هم خواست همراهش بماند.

اما منصور می‌خواست به خانه برسد.

مادرم نگران می‌شود

نزدیک پاسگاه باقرآباد، یکی از درجه‌داران آشنا منصور را دید و به داخل برجک برد. کفش‌هایش خیس و شلوارش تا زانو از برف و آب خیس شده بود.

برای او چای ریخت و کنار چراغ نفتی گرمش کرد.

هوا رو به تاریکی بود و ساعت حدود پنج عصر را نشان می‌داد. درجه‌دار با دیدن وضعیت منصور از او خواست کفش‌هایش را خشک کند و همان شب آنجا بماند. حتی پیشنهاد کرد کسی را برای خبر کردن مادرش بفرستد.

هشدارش جدی بود:

“این‌طوری بروی، یخ می‌زنی بین راه.”

اما منصور به تاریکی بیرون نگاه کرد و گفت:

“شب می‌شود سرکار. هوا بد است، مادرم نگران می‌شود. بروم بهتر است.”

کیفش را برداشت و با وجود اصرار نگهبان، دوباره راه افتاد.

جایی میان راه، دیگر توانی نمانده بود

بارش برف کمتر شده بود، اما سرمای دشت همچنان ادامه داشت.

منصور خود را تا تپه‌ای مشرف به راه‌آهن رساند. پاهایش درد گرفته بود و دیگر به سختی قدم برمی‌داشت. دست روی زانو گذاشت و گفت:

“خدایا کمکم کن.”

در بریدگی تپه، باد شدت گرفت. منصور تعادلش را از دست داد و روی برف افتاد.

خستگی و سرما بر بدنش غلبه کرده بود. خواب‌آلودگی به سراغش آمد و پلک‌هایش سنگین شد.

در روایت داستانی کتاب “از تبار آسمان”، در همین لحظات خاطره پدر در ذهن منصور زنده می‌شود؛ پدری که پیش‌تر از دنیا رفته بود و سخنانش درباره ایمان و حضور خدا در ذهن فرزند باقی مانده بود.

گویی دوباره صدای پدر را می‌شنید:

“بلند شو بابا، الان که وقت خواب نیست. باید مبارزه کنی منصور جانم…”

منصور دست‌های بی‌حسش را روی برف گذاشت و تلاش کرد بلند شود.

باید زنده بمانم

به سختی روی پا ایستاد.

چند قدم می‌رفت و دوباره زمین می‌خورد. شب فرا رسیده بود و صدای زوزه گرگ‌ها از پشت تپه‌ها شنیده می‌شد.

ترس به جانش افتاد.

در آن لحظه، یک جمله در ذهنش شکل گرفت:

باید زنده بمانم.”

از دور پل روی نهر باقرآباد را دید. همین نشانه کوچک، امیدی برای ادامه راه شد.

خودش را به پل رساند و از آن گذشت. جلوی نخستین خانه روستا ایستاد و به در کوبید.

زنی در را باز کرد.

منصور دیگر توان حرف زدن نداشت.

صدای زن را شنید که همسرش را صدا می‌زد:

“آقا بیا ببین این بچه کی است؟ یخ زده بنده خدا…”

پس از آن دیگر چیزی نفهمید.

خانه‌ای که درش به روی منصور باز شد

وقتی چشم باز کرد، زیر کرسی خوابیده بود. لحاف پشمی تا روی گردنش کشیده شده و گرمای زغال‌های زیر کرسی آرام‌آرام به بدن یخ‌زده‌اش بازمی‌گشت.

پاهایش هنوز می‌سوخت و انگشتانش کبود شده بود. مرد خانه پاهایش را گرم کرده و خانواده، کفش و لباس‌های خیسش را خشک کرده بودند.

زن خانه برایش آش آورد.

خودش منصور را نمی‌شناخت، اما همسرش او را از سال‌های قبل و به واسطه پدرش، حاج حسن ستاری، به یاد آورده بود. همین شناخت کافی بود تا نوجوانی را که از شدت سرما توان ادامه راه نداشت، به خانه ببرند و از او مراقبت کنند.

منصور هنوز نمی‌دانست در همان ساعت‌ها، خانواده‌اش چه اضطرابی را پشت سر می‌گذارند.

جست‌وجو در برف با فانوس

وقتی منصور به خانه نرسید، مادر و ناصر جست‌وجو را آغاز کردند.

با جیپ پاسگاه مسیر ورامین تا باقرآباد و اطراف تپه و پل را چند بار گشتند. تعدادی از اهالی نیز فانوس به دست در منطقه به دنبال او می‌گشتند.

وقتی نگهبان پاسگاه گفت منصور حدود ساعت پنج، خیس و خسته، آنجا را ترک کرده است، نگرانی مادر بیشتر شد. سرمای شدید و صدای گرگ‌هایی که اطراف تپه‌ها پرسه می‌زدند، احتمال حادثه را جدی‌تر کرده بود.

خانواده دیگر نمی‌دانستند کجا را باید جست‌وجو کنند تا اینکه مرد صاحبخانه خود را به آنها رساند و خبر داد منصور از شدت سرما به خانه‌شان پناه آورده و اکنون در امنیت است.

خدا تو را دوباره به ما داده

صدای مادر که در حیاط پیچید، منصور از زیر کرسی برخاست.

وقتی او را دید، به سمتش رفت و سر در آغوش مادر گذاشت.

مادر سر و پیشانی و صورتش را بوسید و با گریه گفت:

منصور جان، خدا تو را دوباره به ما داده.”

ناصر نیز کنارش بود. خانواده‌ای که ساعتی پیش نمی‌دانست فرزندشان زنده است یا نه، حالا دوباره او را در کنار خود داشت.

در مسیر بازگشت، مادر و ناصر از ساعت‌های جست‌وجو گفتند؛ از رفت‌وآمد جیپ پاسگاه، فانوس‌های اهالی و نگرانی از گرگ‌هایی که در آن سرمای زمستان اطراف تپه‌ها دیده می‌شدند.

منصور گوش می‌داد.

چند ساعت قبل در میان برف افتاده و دیگر توانی برای ادامه راه نداشت. حالا دوباره صدای مادر و برادرش را می‌شنید.

گفت:

“نمی‌دانم چطوری نجات پیدا کردم و خدا چه قدرتی داد که از آن تنگه بیرون آمدم.”

و مادر پاسخ داد:

“زنده ماندن تو هم حکمتی دارد منصور جان؛ حکمتش را فقط خدا می‌داند و بس.”

آن روز هنوز سال‌ها تا ورود منصور ستاری به ارتش، دوران جنگ و فرماندهی نیروی هوایی باقی مانده بود. در این روایت، او نه یک فرمانده نظامی، بلکه نوجوانی است که در برابر سرمای کشنده و خستگی، برای ادامه زندگی تقلا می‌کند.

شاید به همین دلیل، کوتاه‌ترین جمله این خاطره، ماندگارترین بخش آن نیز باشد؛ جمله‌ای که منصور در تاریکی و میان صدای زوزه گرگ‌ها با خود گفت:

باید زنده بمانم.”

 

پربازدیدترین

محبوب ترین و پربازدیدترین مقالات و ناگفته ها

روایت یک فرود با هواپیمای آسیب‌دیده از زندگی شهید علیرضا یاسینی

برخی روایت‌های جنگ،...

سایت‌ها چگونه نجات یافتند؟

سایت‌ها چگونه نجات...

سایتی که دشمن موقعیتش را پیدا کرده بود

راه ماندن، “ماندن”...

شبی که ۹ موشک از اروند گذشت

“اگر می‌توانستم، به...

«بحران» چگونه «فرصت» می‌شود؟

از بحران تا...

ناشدنی که ممکن شد

ناشدنی، ممکن شد؛...

برچسب ها

محبوب ترین و پربازدیدترین مقالات و ناگفته ها

نظرات کاربران

نظرات ثبت شده از کاربران و علاقمندان به این محتوا…

نظرات کاربران

نام و نام خانوادگی