برخی روایتهای جنگ، نه از اتاق عملیات آغاز میشوند و نه از گزارش مأموریت؛ از خانههایی آغاز میشوند که خانوادههای خلبانان در آنها چشمانتظار خبری از یک پرواز بودند.
یکی از این روایتها را همسر شهید سرلشکر خلبان سید علیرضا یاسینی، از همرزمان شهید منصور ستاری، نقل کرده است؛ خاطرهای از روزهای آغاز جنگ و بازگشت همسری که وقتی در خانه را باز کرد، چهرهاش آنقدر زخمی و لباس پروازش آنقدر پاره بود که در لحظه نخست شناخته نمیشد.
روزهایی که خانوادههای خلبانان پایگاه را ترک کردند
با آغاز جنگ و حملات عراق، شرایط در پایگاه بوشهر بهشدت ناآرام شد. آب، برق و تلفن قطع شده بود و خانوادهها اطلاع دقیقی از وضعیت همسرانشان نداشتند.
سرانجام چند اتوبوس به پایگاه آمد و از خانوادهها خواسته شد منطقه را ترک کنند تا خلبانان با اطمینان از امنیت خانوادههایشان بتوانند مأموریتهای خود را ادامه دهند.
همسر یاسینی ابتدا حاضر به رفتن نبود. میخواست پیش از ترک پایگاه او را ببیند، اما امکان ماندن وجود نداشت.
از خانه تقریباً چیزی با خود نبرد؛ تنها مقداری لباس برای بچهها و آلبومهای عکس را برداشت.
در خاطرهاش میگوید اگر خانه و همه وسایلش از بین میرفت، برایش مهم نبود؛ آنچه نمیخواست از دست بدهد، عکسهای “علی” بود.
خانواده به شیراز رفتند.
روزها با شنیدن اخبار رادیو و انتظار برای خبری از جبهه میگذشت.
“همه بچهها رفتن مرخصی“
چند روز بعد، علیرضا یاسینی به شیراز آمد؛ اما نه برای مرخصی. هواپیمایی را برای تعمیر به آنجا آورده بود و تنها چند ساعت فرصت داشت خانوادهاش را ببیند.
رفتارش تغییر کرده بود.
وقتی همسرش از او پرسید چرا اینگونه صحبت میکند، بغض کرد و پاسخی داد که عمق فشار روزهای نخست جنگ بر خلبانان نیروی هوایی را نشان میداد:
“همه بچهها رفتن مرخصی، میدونی یعنی چی؟ همهشون شهید شدن… بچهها همینطور پشت سر هم شهید میشن.”
چند ساعت بیشتر نماند و دوباره رفت.
در همان روزها، خانواده شهید عباس دوران نیز در نزدیکی آنها ساکن بودند. همسر یاسینی در خاطراتش از دیدارهای روزانه با مهناز، همسر شهید دوران، و تماسهایی میگوید که برای گرفتن خبر از پایگاه بوشهر برقرار میکردند.
جنگ برای خانواده خلبانان، بخش دیگری از همان مأموریت بود؛ انتظار، بیخبری و هر بار شنیدن صدای تلفنی که ممکن بود خبر تازهای با خود داشته باشد.
مردی پشت در که شبیه علیرضا نبود
یک روز حدود ساعت ده یا دهونیم صبح، یاسینی بیخبر به خانه آمد.
همسرش در را باز کرد و برای لحظهای او را نشناخت.
لباس پروازش پاره شده بود. پلک و لاله گوشش آسیب دیده بود، صورتش بریدگی داشت و بدنش آثار جراحت را نشان میداد.
پرسید:
“علی چی شده؟”
پاسخ یاسینی کوتاه بود:
“هیچی، یک اتفاق کوچیک بود.”
وقتی همسرش بیشتر اصرار کرد، گفت پرندهای به شیشه جلوی کابین برخورد کرده و برای همین مجبور شده برای معاینه پزشکی به شیراز بیاید.
همسرش از او خواست چند روز بماند و درمان شود.
اما یاسینی نتوانست بپذیرد.
با شنیدن پیشنهاد ماندن، اشک در چشمانش جمع شد و گفت:
“من دیگه نمیتونم اینجا بمونم. جای من اینجا کنار شما نیست. بچهها دونهدونه دارن میرن، پایگاه خالی شده.”
دو سه ساعت بیشتر نماند.
خانوادهاش را بوسید و دوباره به پایگاه برگشت.
واقعیت مأموریت را عباس دوران گفت
آنچه واقعاً در پرواز اتفاق افتاده بود، بعدتر از زبان شهید عباس دوران برای خانواده روشن شد.
در روایت مندرج در سند، هواپیمای یاسینی در جریان مأموریت مورد حمله عراقیها قرار گرفته بود. او برای جلوگیری از اصابت دوباره و رساندن هواپیمای آسیبدیده به پایگاه، ارتفاع را کاهش داده و در ارتفاع پایین بر فراز منطقه اروند پرواز کرده بود.
در این ارتفاع و با سرعت زیاد، برخورد پرندگان با شیشه جلوی کابین باعث خرد شدن آن شد.
جریان شدید هوا وارد کابین شد و خلبان با شرایطی بسیار دشوار روبهرو شد.
عباس دوران وقتی ماجرا را برای خانواده تعریف کرد، در پایان گفت:
“هواپیما را سالم نشانده؛ واقعاً شاهکار کرده.”
منابع دیگری درباره زندگی شهید یاسینی نیز اصل ماجرای بازگرداندن یک فروند اف-۴ آسیبدیده را ثبت کردهاند، هرچند در جزئیات فنی این مأموریت تفاوتهایی میان روایتها وجود دارد؛ از جمله اینکه برخی منابع از اصابت موشک و از دست رفتن بخش مهمی از سامانه هیدرولیک هواپیما سخن گفتهاند. از همین رو، جزئیات این متن باید در چارچوب خاطره همسر شهید یاسینی و روایت نقلشده از شهید عباس دوران خوانده شود.
خلبانی که جنگ برایش به چند ساعت استراحت ختم نمیشد
اهمیت این خاطره فقط در مهارت خلبانی یاسینی برای بازگرداندن هواپیمای آسیبدیده نیست.
بخش دیگری از شخصیت او در همان چند ساعت حضور در خانه دیده میشود.
بدنش زخمی بود.
برای معاینه و درمان فرستاده شده بود.
خانواده پس از روزها انتظار او را دیده بودند.
اما ذهنش همچنان در پایگاه بود؛ نزد خلبانانی که هر روز برای مأموریت میرفتند و بعضی دیگر بازنمیگشتند.
این همان نسلی از خلبانان نیروی هوایی بود که شهید منصور ستاری در سالهای بعد بخش مهمی از مسئولیت فرماندهی آنان را برعهده گرفت.
یاسینی نیز مسیر خود را در نیروی هوایی ادامه داد؛ از فرماندهی پایگاههای شکاری تا مسئولیتهای عالی نهاجا و سرانجام ریاست ستاد و معاونت هماهنگکننده نیروی هوایی. منابع مربوط به زندگی او همچنین حضورش در عملیات گسترده ۱۴۰ فروندی روزهای آغاز جنگ و مهارت ویژهاش در پرواز با اف-۴ فانتوم را ثبت کردهاند.
دو همرزم، یک پرواز آخر
سالها بعد، سرنوشت شهید علیرضا یاسینی بار دیگر با شهید منصور ستاری گره خورد.
۱۵ دی ۱۳۷۳، هواپیمای حامل جمعی از فرماندهان نیروی هوایی دچار سانحه شد. شهید سرلشکر منصور ستاری، فرمانده وقت نیروی هوایی، شهید خلبان مصطفی اردستانی، معاون عملیات، و شهید خلبان سید علیرضا یاسینی، رئیس ستاد و معاون هماهنگکننده نهاجا، همراه دیگر سرنشینان آن پرواز به شهادت رسیدند.
اما خاطرهای که از سالهای نخست جنگ باقی مانده، یاسینی را نه در آخرین پرواز، بلکه در یکی از دشوارترین بازگشتهایش نشان میدهد:
خلبانی با صورت زخمی و لباس پرواز پاره که هواپیمایش را به زمین رسانده، چند ساعت خانوادهاش را دیده و با وجود جراحت، دوباره راه پایگاه را در پیش گرفته است.
و شاید برای توصیف آنچه در آن پرواز رخ داد، همان جمله کوتاه شهید عباس دوران کافی باشد:
“واقعاً شاهکار کرده.”