“به امید چه کسی نشستهایم؟”؛ روایت زندگی، خودکفایی و واپسین روز شهید منصور ستاری
۱۵ دیماه ۱۳۷۳ یکی از تلخترین روزهای تاریخ نیروی هوایی ارتش است. هواپیمای حامل جمعی از فرماندهان این نیرو که برای بازدید به پایگاه اصفهان رفته بودند، هنگام بازگشت و در دقایق ابتدایی پرواز دچار سانحه شد و پس از برخورد با زمین آتش گرفت.
در میان شهدای این سانحه، شهید سرلشکر منصور ستاری، فرمانده وقت نیروی هوایی، شهید سرلشکر خلبان مصطفی اردستانی، معاون عملیات، و شهید سرلشکر خلبان سید علیرضا یاسینی، رئیس ستاد و معاون هماهنگکننده نهاجا، جایگاهی ویژه داشتند.
روایت زندگی منصور ستاری، از کودکی سخت در ولیآباد ورامین آغاز میشود و تا فرماندهی نیروی هوایی، تلاش برای خودکفایی، تربیت خلبان در داخل کشور و آخرین بازدید او از پایگاه اصفهان ادامه مییابد.
کودکی در روزهای سخت ولیآباد
منصور ستاری سال ۱۳۲۷ در روستای ولیآباد ورامین به دنیا آمد. پدرش، حاج حسن ستاری، شاعری اهل دل و صاحب دیوان “ماتمکده عشاق” بود. منصور ۹ سال داشت که پدرش را از دست داد.
زندگی در روستا برای کودکی که میخواست درس بخواند آسان نبود. دوره ابتدایی را در مدرسه ولیآباد و دوره متوسطه را در روستای “پوئینک” باقرآباد گذراند و در دوران تحصیل همواره از شاگردان ممتاز بود.
او بعدها از سختی آن سالها چنین یاد کرد:
“سالهایی که به مدرسه میرفتم، سالهای سخت و پررنجی بود. آن سرمای طاقتفرسا را که تا مغز استخوانم نفوذ میکرد هرگز از یاد نمیبرم.”
ستاری از روزی گفته است که در کولاک شدید، با کتانیهای پارچهای خیس از برف راهی مدرسه شد. هنگام عبور از تنگهای مشرف به دره، وزش شدید باد او را به داخل دره پرتاب کرد.
بدنش در میان برف بیحس شده بود و احساس میکرد از هوش میرود، اما با تمام توان برخاست و پس از چند بار سقوط، خود را از دره بیرون کشید. با مشقت به خانهای رسید، در زد و دیگر چیزی نفهمید.
وقتی به هوش آمد، در اتاقی گرم بود. صاحبان خانه او را نجات داده بودند. سرمای شدید باعث شد ناخنهای پاهایش سیاه شود و بیفتد.
ستاری درباره آن حادثه گفته بود:
“خداوند زندگی دوبارهای به من بخشیده بود. تصمیم گرفتم از این فرصت دوباره بهترین استفاده را ببرم.”
آرد و نانی که به همکلاسیهایش داد
ناصر ستاری، برادر بزرگ شهید منصور ستاری، خاطره دیگری از دوران کودکی او نقل کرده است.
یک روز متوجه شد شلوار منصور به آرد آغشته شده است. در آن زمان پول چندان رایج نبود و خانوادهها برای تهیه برخی مایحتاج، آرد یا گندم به فروشنده میدادند. هرچه از منصور پرسید آرد را برای چه برداشته، پاسخی نشنید.
چند روز بعد، هنگام ناهار نیز یکی از نانهای سفره ناپدید شد. ناصر از منصور پرسید نان را کجا برده است.
منصور سرانجام گفت:
“یکی از همکلاسیهایم سر کلاس دلش را گرفته بود و گریه میکرد. پرسیدم: چی شده؟ گفت: دو روز است که نان نداریم. من هم نان را بردم به او دادم.”
بعدها مشخص شد آردی را هم که پیشتر برداشته بود، به یکی دیگر از همکلاسیهایش که خانوادهاش وضع مالی مناسبی نداشتند، داده بود؛ آن هم در شرایطی که خانواده خود ستاری نیز از نظر آرد و نان در تنگنا بود.
از دانشکده افسری تا کنترل رادار
منصور ستاری پس از دریافت دیپلم، در سال ۱۳۴۶ وارد دانشکده افسری شد و پس از پایان دوره، با درجه ستوان دومی فعالیت نظامی خود را ادامه داد.
سال ۱۳۵۰ برای گذراندن دوره علمی کنترل رادار به آمریکا اعزام شد و پس از طی دوره یکساله، در سال ۱۳۵۱ به ایران بازگشت و به عنوان افسر کنترل شکاری نیروی هوایی مشغول به کار شد.
در سال ۱۳۵۴ در کنکور سراسری شرکت کرد و در رشته برق و الکترونیک پذیرفته شد. هنوز تعدادی از واحدهای دانشگاهی او باقی مانده بود که با پیروزی انقلاب اسلامی و آغاز جنگ تحمیلی، تحصیل را کنار گذاشت و به رسته خدمتی خود در نیروی هوایی بازگشت.
در سال ۱۳۶۲ به معاونت عملیات فرماندهی پدافند نیروی هوایی رسید و دو سال بعد به عنوان معاون طرح و برنامه نهاجا انتخاب شد. سرانجام در بهمن ۱۳۶۵، با درجه سرهنگی به فرماندهی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران منصوب شد و تا هنگام شهادت این مسئولیت را بر عهده داشت.
شهید عباس بابایی نیز یکی از گزینههای این مسئولیت بود، اما در روایت آمده است که هنگام انتخاب فرمانده نیروی هوایی، بابایی با اصرار از امام شهید آیتالله سیدعلی خامنهای خواست منصور ستاری برای این مسئولیت انتخاب شود.
تحقق یک آرزوی ۳۳ ساله
یکی از اقدامات مهم شهید ستاری، تأسیس دانشکده پرواز نیروی هوایی بود که نخستین گروه دانشجویان خلبانی را در مهرماه ۱۳۶۷ پذیرفت.
امیر سرتیپ حبیبالله صادقپور درباره آغاز این مسیر میگوید که تا پیش از آن، دانشجویان پس از یک دوره آموزش کوتاهمدت برای ادامه آموزش با هواپیمای جت به خارج از کشور اعزام میشدند.
اما ستاری نگاه دیگری داشت:
“نمیخواهم اینگونه باشد. ما باید تمام مراحل آموزش را در ایران داشته باشیم؛ یعنی از زمانی که دانشجو پذیرش میشود تا زمانی که وینگ خلبانی میگیرد، باید در داخل کشور آموزش ببیند.”
ستاری مأموریت تأسیس دانشکده پرواز را به صادقپور سپرد و گفت:
“هر چه احتیاج داشته باشید، تهیه میکنم. اگر حالا نتوانم، در آینده نزدیک تهیه خواهم کرد. من مطمئنم تأسیس دانشکده به خوبی انجام خواهد شد.”
پس از ۱۰۶ جلسه مشترک با وزارت فرهنگ و آموزش عالی، طرح تأسیس دانشکده تصویب شد. ابتدا هواپیماهای آموزشی ملخدار آماده شدند و سپس هواپیمای جت نیز وارد سیستم آموزش شد.
صادقپور از آخرین گفتوگوی خود با ستاری، تنها دو روز پیش از شهادتش، چنین یاد کرده است:
“صادقپور، ما با ساختن این دانشکده و آوردن هواپیمای جت به سیستم، به آرزوی ۳۳ ساله خودمان رسیدهایم. حالا این دانشکده راه خود را پیدا کرده و من خیالم راحت است از اینکه بدون نیاز به خارج میتوانیم خودمان خلبان تربیت کنیم.”
از آموزش تا خودکفایی
تأسیس دانشگاه هوافضا با هشت گرایش تحصیلی، دانشکده پرستاری، مرکز تحقیقات و آموزش پزشکی نیروی هوایی، هنرستان کار و دانش فنی و حرفهای در مرکز آموزشهای هوایی و اجرای برنامههای آموزشی برای کارکنان جوان نهاجا، از دیگر اقداماتی است که در این روایت از دوران فرماندهی ستاری برشمرده شده است.
ایجاد شبکه دیدهبانی برای تقویت سیستم پدافندی کشور، شبکه دیدهبانی بصری، ایجاد موانع هوایی بر فراز درهها، گذرگاهها و ارتفاعات، متحرک کردن سامانه موشکی هاگ، راهاندازی امکانات تازه تعمیر و نگهداری، اجرای پروژههایی مانند “اوج” و راهاندازی مرکز پژوهش، تحقیقات و آموزش “پتا” نیز در همین مجموعه قرار میگیرند.
اسکورت ناوگان تجاری و نفتکشهای ایران در خلیج فارس و دریای عمان در سالهای پایانی جنگ، حفاظت از مجتمع پتروشیمی بندر امام و میدان گازی کنگان، طراحی و ساخت خودروی “شمس” و ایجاد خطوط هوایی “سها” نیز از دیگر اقدامات ذکرشده در این روایت است.
ستاری خودکفایی را راهی برای کاهش اثر محدودیتهای اعتباری و مواجهه با شرایط پس از جنگ میدانست. او با کمک فرماندهان و کارکنان نیروی هوایی پروژههای بلندمدتی را دنبال کرد که برخی از آنها پس از شهادتش نیز ادامه یافتند.
“به امید چه کسی نشستهایم؟“
بخش مهمی از نگاه شهید ستاری به آینده نیروی هوایی را میتوان در یکی از سخنرانیهای او دید؛ جایی که بر ضرورت قطع وابستگی و اتکا به توان داخلی تأکید میکند:
“ما باید این واقعیت را بپذیریم که در یک مرحلهای قرار گرفتهایم که دیگر آمریکایی و انگلیسی نمیآید برای ما کار کند، پس به امید چه کسی نشستهایم؟”
و سپس ادامه میدهد:
“ما خود باید با تلاش پیگیر، کارهای خود را انجام دهیم و نتیجه کارهایمان را هم به آیندگانی که بعد از ما میآیند منعکس کنیم تا راه را اشتباه نروند.”
“میخواهم فرمانده نیروی هوایی شوم“
تیمسار غلامرضا آقاخانی، از همدورههای ستاری در دانشکده افسری، خاطرهای از سالهای جوانی او نقل کرده است.
روزی خبرنگار ماهنامه ارتش از دانشجویان میپرسید در آینده چه شغلی را در ارتش میخواهند و هدفشان چیست.
ستاری در پاسخ گفت:
“من میخواهم فرمانده نیروی هوایی بشوم!”
وقتی خبرنگار علت را پرسید، پاسخ داد:
“اقتدار هر مملکتی در ارتش آن است و اقتدار هر ارتشی در نیروی هوایی آن.”
سؤال بعدی این بود که اگر فرمانده نیروی هوایی شود چه خواهد کرد؟
ستاری گفت:
“نیروی هوایی قدرتمندی را میسازم که هواپیماهایش در داخل مملکت ساخته شود.”
او این سخنان را زمانی بر زبان آورد که ۱۹ سال بیشتر نداشت.
هفده سال بعد، هنگامی که به فرماندهی نیروی هوایی رسید، تعدادی از دوستان دوران دانشکده را فراخواند و همان خاطره را یادآوری کرد:
“به خودم قول دادهام نیروی هوایی مقتدری در ایران داشته باشیم. روزهای سخت جنگ است و ما باید به نحوی تلاش کنیم که ملت قهرمان ایران حضور ما را در صحنههای نبرد ببینند و دلگرم شوند. باید بجنبیم، فرصت کوتاه است.”
به روایت آقاخانی، ستاری هنگام انجام پروژهها مرتب میگفت:
“فرصت کم است، وقت نداریم.”
آخرین روز؛ از کیش تا اصفهان
۱۵ دیماه ۱۳۷۳، جلسه شورای فرماندهان نیروی هوایی پس از سه روز برگزاری در کیش به پایان میرسید و قرار بود ستاری در مراسم اختتامیه سخنرانی کند.
او وارد کیش شد و حدود دو ساعت برای فرماندهان سخن گفت. در روایت آمده است که نحوه سخن گفتنش آن روز برای حاضران متفاوت بود؛ درباره آینده نیرو نکاتی را مطرح کرد که برای برخی از فرماندهان حال و هوای وصیت داشت.
پس از ناهار، ستاری و همراهانش به مقصد اصفهان پرواز کردند.
در پایگاه اصفهان، بازدید را از گردان نگهداری آغاز کرد. مراحل اورهال یکی از هواپیماها را دید و به کارکنان گفت:
“تلاشهایتان دارد به نتیجه میرسد.”
سپس به انبارهای تدارکاتی رفت و حدود سه ساعت قطعات موجود را بررسی کرد. هنگام مشاهده قطعات مورد نیاز هواپیماها با خوشحالی گفت:
“بحمدالله برای اورهال کردن هواپیماهای موجود کمبود قطعه نداریم.”
حتی خرابی برق یکی از انبارها نیز مانع بازدیدش نشد و با چراغقوه قطعات موجود را بررسی کرد.
خورشید در حال غروب بود. ستاری زیپ کاپشنش را بالا کشید و نگاهی به خورشید انداخت. با شنیدن صدای اذان، نماز جماعت در همان محل اقامه شد.
پس از پایان بازدید، با وجود اصرار فرماندهان برای ماندن، ستاری تصمیم گرفت همان شب به تهران بازگردد.
خداحافظی انجام شد و هواپیما از باند برخاست.
دقایقی بعد، خبر رسید:
“تیمسار! هواپیمای جناب ستاری سانحه دیده.”
پانزدهم دی ۱۳۷۳
آتش از دور دیده میشد. فرماندهان و نیروهای پایگاه خود را به محل سانحه رساندند؛ اما امید اولیه با مشاهده صحنه حادثه جای خود را به واقعیتی تلخ داد.
در روایت آخرین لحظات آن شب، هنگامی که مانع نزدیک شدن تیمسار میرعشقالله به شعلهها شدند، او فریاد زد:
“چرا باور نمیکنید، این آتش سوزنده نیست؛ جایی که ستاری باشد تکهای از بهشت است.”
شهید سرلشکر منصور ستاری در ۱۵ دیماه ۱۳۷۳، در سانحه سقوط هواپیما در نزدیکی فرودگاه اصفهان، همراه با جمعی از فرماندهان و افسران بلندپایه نیروی هوایی به شهادت رسید؛ فرماندهای که سالها پیش پرسیده بود:
“دیگر آمریکایی و انگلیسی نمیآید برای ما کار کند، پس به امید چه کسی نشستهایم؟“