مغزها چگونه شلیک میکنند؟ روایت سه فرمانده از نبوغ نظامی شهید منصور ستاری
در میدان نبرد، همیشه طرفی که تجهیزات بیشتر و پیشرفتهتری دارد پیروز نمیشود. گاهی آنچه نتیجه را تغییر میدهد، شیوه استفاده از همان امکانات محدود است؛ جایی که فکر، ابتکار و تصمیم درست میتواند بر برتری سختافزاری غلبه کند.
شهید سرلشکر منصور ستاری از فرماندهانی بود که بخش مهمی از تواناییاش درست در همین نقطه آشکار شد. او خلبان نبود و مسیر حرفهای خود را از کنترل شکاری و رادار آغاز کرده بود، اما بعدها فرمانده نیروی هوایی شد و در حوزههایی از پدافند و فرماندهی و کنترل تا ساخت هواپیما، توسعه رادار، بازسازی ساختار نهاجا و تربیت نیروی انسانی اثر گذاشت.
سه تن از فرماندهان پیشین نیروی هوایی، امیر سرتیپ خلبان حبیب بقایی، امیر سرتیپ خلبان سیدرضا پردیس و امیر سرتیپ خلبان ایرج عصاره، در روایتهایی جداگانه از ستاری سخن گفتهاند. کنار هم قرار دادن این خاطرات، تصویری از فرماندهای به دست میدهد که پیش از شلیک موشکها، ذهنها را برای یافتن راه تازه به کار میانداخت.
افسری که برای نشستن پشت رادار باید سریع فکر میکرد
امیر سرتیپ خلبان حبیب بقایی، فرمانده پیشین نیروی هوایی، نخستین ویژگی ستاری را به تخصص اولیه او مرتبط میداند.
منصور ستاری در سال ۱۳۴۶ وارد دانشکده افسری شد و پس از فارغالتحصیلی در حوزه رادار و کنترل شکاری فعالیت کرد.
بقایی درباره حساسیت این تخصص میگوید:
“کسانی که درسشان خوب بود میتوانستند در رادار کار کنند، چون تصمیمگیریها آنی و حساس است؛ خصوصاً در درگیری هوایی که میخواهند هواپیمای خودی و دشمن را روبهرو کنند، دقت عمل بالایی میطلبد و ایشان از این تخصص برخوردار بود.”
افسر کنترل شکاری باید در زمانی کوتاه، دادههای صفحه رادار را تحلیل و براساس آنها تصمیم بگیرد. برای ستاری، این فقط یک تخصص نظامی نبود؛ مدرسهای برای آموختن نوعی تفکر بود که بعدها در بسیاری از تصمیمهای فرماندهی او دیده شد: دیدن مسئله، تحلیل سریع شرایط و یافتن راهحل عملی.
ستوانی که کتابهای خارجی ترجمه میکرد
بقایی از ویژگی دیگری نیز یاد میکند که سالها پیش از فرمانده شدن ستاری شناخته شده بود: مطالعه.
او میگوید یکی از یادگارهای آن دوران، ترجمه کتابها و متون خارجی توسط منصور ستاری بود و همین نشان میداد که از سالهای جوانی اهل علم و مطالعه بوده است.
امیر سیدرضا پردیس نیز همین نکته را تأیید میکند. به گفته او، بسیاری از کارکنان نیروی هوایی حتی پیش از انقلاب، نام “ستوان ستاری” را از مقالات و ترجمههایی میشناختند که در مجله نیروی هوایی منتشر میکرد.
مطالعه برای ستاری فعالیتی حاشیهای نبود. فرماندهان همدوره او روایت کردهاند که تسلطش به زبان انگلیسی به او امکان میداد منابع خارجی را مستقیماً مطالعه کند و دانش خود را بهروز نگه دارد.
پردیس خاطرهای از سفر به شیراز نقل میکند که ستاری در جمع خلبانان درباره انواع هواپیماها و مشخصات آنها سخن گفت و اطلاعاتی ارائه کرد که حتی برخی خلبانان حاضر را شگفتزده کرد.
او برای فرماندهی بر متخصصان، تلاش میکرد خودش نیز موضوع را بفهمد.
بابایی در آفند؛ ستاری در پدافند
در سالهای دفاع مقدس، نام شهید عباس بابایی و شهید منصور ستاری در بسیاری از عملیاتها کنار یکدیگر قرار گرفت.
بقایی این تقسیم نقش را چنین روایت میکند: وقتی نیروی هوایی وارد عملیات میشد، شهید بابایی بیشتر مسئولیت بخش آفندی را دنبال میکرد و شهید ستاری در حوزه پدافند نقشآفرینی میکرد.
این همکاری بهویژه از سالهای ۱۳۶۲ و ۱۳۶۳ و با شکلگیری قرارگاه رعد پررنگتر شد.
رابطه میان آن دو نیز تنها یک همکاری سازمانی نبود. بقایی میگوید شهید بابایی علاقه خاصی به ستاری داشت و ستاری نیز او را به سادگی “عباس” صدا میکرد.
اما یکی از مهمترین جلوههای این همکاری در عملیات والفجر ۸ آشکار شد؛ عملیاتی که پدافند هوایی ایران با مسئلهای دشوار روبهرو بود.
والفجر ۸؛ وقتی روشن کردن رادار هم باید حسابشده باشد
دشمن توان شناسایی و هدف قرار دادن برخی سامانههای راداری و پدافندی را داشت. اگر سامانه برای مدت طولانی فعال میماند، احتمال کشف موقعیت و حمله به آن افزایش پیدا میکرد.
راهحل ستاری، استفاده متفاوت از سامانه بود.
بقایی روایت میکند که شهید ستاری در جریان والفجر ۸ از منطقه بندر امام عملیات را کنترل میکرد. او منتظر میماند هواپیماهای دشمن وارد محدوده مناسب شوند و تنها در لحظه مورد نیاز دستور روشن شدن سامانه را میداد:
“میگفت الان سیستم را روشن کنید، فایر کنید و بعد سریع خاموش کنید تا سیستم رادار توسط دشمن شناسایی و منهدم نشود.”
در این روش، مسئله صرفاً داشتن یا نداشتن سامانه موشکی نبود؛ زمان استفاده از آن نیز بخشی از سلاح شده بود.
سامانه برای مدت کوتاهی فعال میشد، درگیری صورت میگرفت و سپس پیش از آنکه دشمن فرصت مناسبی برای کشف و هدف قرار دادن آن پیدا کند، خاموش میشد.
این همان نقطهای است که فکر میتواند بخشی از محدودیت سختافزار را جبران کند.
سایتهایی که دشمن باید به اشتباه میزد
امیر سرتیپ خلبان ایرج عصاره، جانشین پیشین فرمانده نیروی هوایی، روایت دیگری از ابتکارات پدافندی والفجر ۸ دارد.
او از ایجاد سایتهای فریب هاگ سخن میگوید؛ مواضعی که باید دشمن را درباره محل واقعی سامانههای پدافندی دچار اشتباه میکردند.
عصاره این ابتکار را مشخصاً به تفکر شهید ستاری نسبت میدهد و میگوید هواپیماهای عراقی به جای مواضع اصلی، سایتهای فریب را هدف قرار میدادند.
در همین روایت، آمار سرنگونی ۷۰ فروند هواپیمای عراقی در عملیات والفجر ۸ ذکر شده است. از آنجا که درباره آمار دقیق تلفات هوایی عراق در این عملیات روایتهای متفاوتی وجود دارد، این رقم باید بهعنوان آمار نقلشده در روایت امیر ایرج عصاره ثبت شود، نه رقمی مورد اتفاق همه منابع.
اما فارغ از عدد، منطق عملیات قابل توجه است: اگر دشمن برتری فنی در شناسایی و انهدام سامانهها دارد، باید تصویری نادرست از میدان در برابر او قرار داد.
سوباشی؛ فرمانده باید خودش میدان را ببیند
یکی از ویژگیهای ستاری که در روایت فرماندهان بارها تکرار میشود، حضور مستقیم در میدان بود.
پس از بمباران سایت راداری سوباشی در جریان عملیات مرصاد، ستاری به تماس تلفنی و دریافت گزارش اکتفا نکرد.
ایرج عصاره روایت میکند:
“وقتی رادار سوباشی را زدند، ایشان بلافاصله به من زنگ زدند و گفت بیا برویم ببینیم چه اتفاقی افتاده است.”
آنها به منطقه رفتند و ستاری همانجا بررسی کرد که هواپیماهای دشمن از چه مسیری وارد شدهاند و چرا سامانههای پدافندی نتوانستهاند آنها را به موقع مشاهده کنند.
نتیجه بررسی، شناسایی یک نقطه کور و استفاده از تجربه آن حمله در طراحیهای بعدی بود.
عصاره میگوید ستاری و بابایی به فرماندهان یاد داده بودند:
“اگر میخواهید خوب تصمیم بگیرید، برو وسط منطقه عملیات تصمیم بگیر.”
این جمله شاید یکی از بهترین توصیفها از روش فرماندهی ستاری باشد.
او میخواست تصمیم از دل واقعیت میدان بیرون بیاید، نه فقط از گزارشهایی که پشت میز به فرمانده میرسید.
ساختار آمریکایی برای نیروی هواییِ بدون آمریکا
پس از انقلاب، مسئله نیروی هوایی فقط تحریم قطعات نبود.
یک مسئله بنیادیتر نیز وجود داشت: ساختار این نیرو برای دورانی طراحی شده بود که آمریکا تأمینکننده اصلی تجهیزات، آموزش و پشتیبانی آن محسوب میشد.
ایرج عصاره از گفتوگوهایی یاد میکند که ستاری در دوران معاونت طرح و برنامه درباره همین مشکل داشت.
به روایت او، ستاری میگفت:
“سازمان ما آمریکایی است. آمریکاییها با فرض اینکه خودشان برای ما فکر میکردند و هرچه لازم بود میخریدند، در نتیجه جاهایی را در نیروی هوایی نگذاشتند که ما فکر کنیم.”
این جمله یکی از مهمترین بخشهای روایت است.
مسئله ستاری فقط جایگزین کردن قطعه آمریکایی با قطعه ایرانی نبود؛ او به این نتیجه رسیده بود که برای مستقل شدن، ساختار تصمیمگیری و اندیشیدن نیز باید تغییر کند.
اگر سازمانی برای خرید و بهرهبرداری از محصول خارجی طراحی شده باشد، نمیتوان فقط با دستور “خودکفا شوید” آن را به سازمانی طراح و سازنده تبدیل کرد.
به همین دلیل، پس از رسیدن به فرماندهی، تغییرات ساختاری گستردهای را در نیروی هوایی دنبال کرد.
فرماندهای که آینده را روی نقشه میکشید
سیدرضا پردیس، ستاری را فرماندهای توصیف میکند که در جلسات فقط درباره مشکلات روز صحبت نمیکرد.
او گذشته را تحلیل میکرد، وضعیت موجود را میسنجید و سپس تصویری از مقصد ارائه میداد.
به گفته پردیس:
“در جلسه که در خدمت ایشان بودیم، به زیبایی آینده را ترسیم میکرد؛ میگفت برای آینده باید چه اهدافی را دنبال کنیم و در ابعاد مختلف باید چه کارهایی را انجام دهیم.”
این آیندهنگری در حوزههای مختلف نمود پیدا کرد؛ از توسعه فرماندهی و کنترل و تحول سامانههای راداری گرفته تا ایجاد دانشگاه، توسعه خودکفایی و ورود به ساخت هواپیما.
ستاری تنها به این فکر نمیکرد که نیروی هوایی امروز چگونه بجنگد؛ پرسش او این بود که نیروی هوایی فردا باید چگونه ساخته شود.
وقتی تعمیر کافی نبود؛ باید هواپیما میساختیم
پس از جنگ، بخش مهمی از تلاشها متوجه بازسازی نیروی هوایی شد.
بقایی میگوید شهید ستاری به تعمیر و بازسازی تجهیزات موجود قانع نبود. او به ساخت هواپیما فکر میکرد و همین نگاه به توسعه مجموعههایی منجر شد که بعدها پروژههای ساخت هواپیما را دنبال کردند.
در روایت فرماندهان، نام پروژههایی چون آذرخش و سپس صاعقه نیز در امتداد همین مسیر آمده است.
ایرج عصاره نیز از اراده ستاری برای ساخت داخلی سخن میگوید و این حرکت را از ناگفتههای مهم زندگی او میداند.
در زمانی که بخش مهمی از توان کشور صرف حفظ تجهیزات موجود میشد، فکر کردن به ساخت هواپیما تصمیم کوچکی نبود.
اما منطق ستاری روشن بود: اگر قرار است نیروی هوایی در آینده مستقل باقی بماند، نمیتواند برای همیشه فقط تعمیرکننده تجهیزاتی باشد که دیگر امکان خریدشان را ندارد.
دانشگاه؛ خودکفایی از انسان آغاز میشود
در همین چارچوب باید به تأسیس دانشگاه هوایی نیز نگاه کرد.
ستاری میدانست ساخت قطعه و سامانه بدون تربیت نیروی انسانی متخصص پایدار نخواهد ماند.
دانشگاه علوم و فنون هوایی که بعدها به نام شهید ستاری مزین شد، بخشی از پاسخ به همین نیاز بود.
خودکفایی از نگاه او تنها کارخانه و خط تولید نبود؛ دانش، آموزش و تربیت نسل بعدی متخصصان نیز بخشی از زیرساخت قدرت هوایی محسوب میشد.
همین نگاه سبب میشود اقدامات ظاهراً متفاوت ستاری – از رادار و پدافند تا دانشگاه و ساخت هواپیما – در کنار یکدیگر معنا پیدا کنند.
فرماندهای که خلبان نبود، اما خلبانان را شگفتزده میکرد
یکی از نکات متفاوت زندگی ستاری این بود که هنگام رسیدن به فرماندهی نیروی هوایی، خلبان نبود.
او از پدافند و کنترل شکاری آمده بود.
اما فرماندهان خلبانی که با او کار کردهاند، از دانش گستردهاش درباره هواپیما و پرواز سخن گفتهاند.
پردیس میگوید:
“خلبان نبود، ولی جایی که در مورد پرواز صحبت میکرد، شما کمتر خلبانی را میتوانستید پیدا کنید که در حد ایشان بتواند دانش روز را در رابطه با سیستمهای هوایی داشته باشد.”
ستاری بعدها آموزش پرواز نیز دید و با هواپیما پرواز کرد، اما آنچه او را به چنین سطحی از شناخت رسانده بود، بیش از هر چیز مطالعه، پرسشگری و استفاده از دانش متخصصان بود.
او بهترین افراد هر حوزه را پیدا میکرد، با آنها حرف میزد و سپس سراغ کتاب و منابع تخصصی میرفت.
این شیوه، دانش فرمانده را به محصول ارتباط دائمی با متخصصان تبدیل میکرد.
ذهنی فنی در کنار روحی هنرمند
در کنار همه این روایتهای نظامی، فرماندهان از وجه دیگری از شخصیت ستاری نیز سخن گفتهاند.
او نقاشی میکرد و به نجاری علاقه داشت.
عصاره خاطرهای از حضور در منزل ستاری نقل میکند:
“یک روز به منزلشان رفتم، دیدم نجاری میکند. گفتم چه کار میکنی؟ گفت من هر موقع فکرم خسته میشود نجاری میکنم.”
او وسایلی ساخته بود که به گفته عصاره، میشد از آنها نمایشگاهی برپا کرد.
این ویژگی در کنار دانش رادار، پدافند، هواپیما و مدیریت شاید تصادفی نباشد.
ستاری اساساً ذهنی سازنده داشت.
گاهی این ساختن با چوب بود، گاهی با رنگ، گاهی با تغییر یک تاکتیک پدافندی و گاهی با طراحی ساختاری تازه برای نیروی هوایی.
مغزها چگونه شلیک میکنند؟
عنوان این روایت شاید در نگاه نخست استعاری به نظر برسد، اما در زندگی منصور ستاری معنای مشخصی پیدا میکند.
در والفجر ۸، پیش از آنکه موشک شلیک شود، باید کسی تصمیم میگرفت رادار چه زمانی روشن شود.
پیش از آنکه دشمن به یک سایت پدافندی حمله کند، باید کسی به فکر ساخت سایت فریب میافتاد.
پس از حمله به سوباشی، باید کسی به میدان میرفت و میپرسید دشمن از کدام نقطه کور عبور کرد.
وقتی آمریکا دیگر قطعه نمیداد، باید کسی میپرسید چرا ساختار نیروی هوایی هنوز برای وابستگی طراحی شده است.
و زمانی که تعمیر هواپیما خود دشوار بود، باید ذهنی وجود میداشت که جرئت کند درباره ساخت هواپیما حرف بزند.
شاید نبوغ نظامی شهید منصور ستاری را بتوان در همین پرسشها جستوجو کرد.
او پیش از آنکه به قدرت سلاح فکر کند، به قدرت ذهنی فکر میکرد که باید آن سلاح را به شیوهای متفاوت به کار بگیرد.
در منطق ستاری، تجهیزات مهم بودند؛ اما آنچه در نهایت به تجهیزات معنا میداد، انسانی بود که میتوانست بهتر ببیند، زودتر بفهمد و متفاوتتر تصمیم بگیرد.
و شاید پاسخ پرسش عنوان همین باشد:
مغزها زمانی شلیک میکنند که محدودیت، پایان راه تلقی نشود؛ بلکه آغاز فکر کردن برای یافتن راهی باشد که دشمن انتظارش را ندارد.