فرمانده همراه؛ روایت امیر عبدالحمید نجفی از همراهی شهید ستاری در روز شهادت پدرش
در میانه عملیات کربلای ۵، امیر سرتیپ خلبان عبدالحمید نجفی در امیدیه مشغول انجام مأموریتهای رزمی بود که خبر شهادت پدرش در بمباران کرمانشاه به او رسید. آنچه در ادامه این حادثه رخ داد، در خاطرات او به روایتی از همراهی شهید منصور ستاری با یکی از خلبانانش در یکی از دشوارترین لحظات زندگی تبدیل شده است.
مأموریت در روزهای کربلای ۵
در اواخر دیماه ۱۳۶۵، همزمان با عملیات کربلای ۵، قرارگاه رعد تشکیل شد و عبدالحمید نجفی برای انجام مأموریت به امیدیه اعزام شد.
او بهصورت روزانه در پروازهای گشت هوایی و بمباران مواضع دشمن شرکت میکرد.
روز ۲۳ بهمنماه قرار بود مأموریت دیگری انجام دهد که لغو شد. حدود ساعت هفت عصر در گردان بود که به او اطلاع دادند از کرمانشاه تماس گرفتهاند.
تماس قطع شده بود، اما همانجا شنید که کرمانشاه بمباران شده است.
نجفی سرانجام توانست با برادرش تماس بگیرد. برادر ابتدا آرام صحبت میکرد، اما در میانه گفتوگو نتوانست خود را کنترل کند و با گریه گفت:
پدرمان شهید شده است.
شهادت پدر در بمباران کرمانشاه
پدر عبدالحمید نجفی در ۶۴ سالگی به شهادت رسیده بود.
صبح چهارشنبه ۲۲ بهمنماه ۱۳۶۵، کرمانشاه بار دیگر بهشدت بمباران شد. در این حمله، ارتش عراق از بمبهای خوشهای استفاده کرد.
خانه خانواده نجفی در مرکز شهر قرار داشت و دو بمب در حیاط خانه فرود آمد.
با شنیدن صدای هواپیما، پدر خانواده کودکان را به داخل اتاق فرستاد تا از آنها محافظت کند، اما ترکشهای بمب به پاها و بدن خودش اصابت کرد و رگ پایش قطع شد.
شدت حمله و تعداد زیاد مجروحان، دسترسی به پزشک و درمانگاه را دشوار کرده بود و پیش از آنکه بتوانند او را به موقع به پزشک برسانند، بر اثر خونریزی شدید به شهادت رسید.
نگران نباش، هماهنگیهای لازم را انجام دادهام
نجفی در امیدیه بود و باید خود را برای مراسم پدر به قم میرساند.
در آن روزها هواپیماهای C-130 و بوئینگ ۷۴۷ از امیدیه به تهران پرواز میکردند، اما بسیاری از آنها برای انتقال مجروحان شیمیایی مورد استفاده قرار میگرفتند.
در همین شرایط، شهید منصور ستاری وارد ماجرا شد.
او به نجفی گفت:
نگران نباش، هماهنگیهای لازم را انجام دادهام.
نجفی توضیح داد که پدرش وصیت کرده است در قم به خاک سپرده شود.
شهید ستاری با توجه به اینکه نجفی فرزند خردسال داشت، پیشنهاد کرد خانواده او با هواپیماهای حامل مجروحان شیمیایی سفر نکنند و گفت:
بچه کوچک داری، بهتر است که با هواپیمای حامل مجروحان شیمیایی به تهران نروید. اگر میتوانی صبر کن، یک هواپیمای جت فالکن میآید، با هم برویم.
سفر در کنار فرمانده
قرار شد خانواده نجفی شبانه از کرمانشاه حرکت کنند و او نیز صبح خود را به قم برساند.
در آن مقطع، بنزین و سوخت سهمیهبندی بود و سفر زمینی نیز بهآسانی امکانپذیر نبود. یکی از همرزمانش، عرفانی، یک ورق کوپن بنزین در اختیار او گذاشت تا بخشی از مشکل رفتوآمد خانواده برطرف شود.
سرانجام نجفی همراه با شهید ستاری و خانوادهاش به تهران رفت.
اما همراهی فرمانده نیروی هوایی با رسیدن هواپیما به تهران پایان پیدا نکرد.
پس از ورود، نجفی سوار خودروی شهید ستاری شد. قرار بود او به منزل بستگانش در خیابان خوش برود.
شهید ستاری به راننده خود گفت:
اول حمید را میرسانیم، بعد من را به خانه برسان.
فرماندهای که همراه ماند
در ظاهر، آنچه در این خاطره اتفاق افتاده مجموعهای از اقدامات ساده است: هماهنگی یک پرواز، توجه به حضور کودک خردسال، همراه کردن یک خلبان داغدار در مسیر تهران و رساندن او به مقصد.
اما برای عبدالحمید نجفی که در همان روزها همزمان با انجام مأموریتهای رزمی، خبر شهادت پدرش را شنیده بود، همین رفتارها معنای دیگری داشت.
شهید ستاری در آن مقطع فرمانده نیروی هوایی ارتش بود و میتوانست مسئله رفتوآمد یکی از خلبانانش را به دیگران واگذار کند. با این حال، شخصاً پیگیر شد تا نجفی و خانوادهاش در شرایط مناسبتری سفر کنند و پس از رسیدن به تهران نیز همراهی با او را تا رسیدن به مقصد ادامه داد.
عنوان “فرمانده همراه” از همین رفتار معنا پیدا میکند؛ فرماندهی که همراهی او با نیروهایش تنها به مأموریت و میدان عملیات محدود نمیشد و در بزنگاههای شخصی زندگی آنان نیز خود را نشان میداد.
شهید سرلشکر منصور ستاری، فرمانده نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، ۱۵ دیماه ۱۳۷۳ همراه با جمعی از فرماندهان، افسران نیروی هوایی و همرزمانش در سانحه سقوط هواپیما در نزدیکی اصفهان به شهادت رسید.