اخبار > سرمایه‌ای که باید حفظ شود



  چاپ        ارسال به دوست

سرمایه‌ای که باید حفظ شود

 

امیر سرتیپ مسعود امینی از پیشکسوتان نیروی هوایی و همسنگر شهید ستاری است. او این همراهی ار از نخستین روزهای حضورش در نیروی هوایی ارتش آغاز کرد و به این دوستی و همسنگری ادامه داد. او از روزهای همراهی‌اش با شهید ستاری، نکته‌های ناب و شنیدنی کم ندارد.

نکته‌هایی که بخشی از آن را در ادامه می‌خوانیم:

«منصور به بچه های رادار میگفت وقتی این جا نشستی، باید صبور باشی. چون ممکن است آن خلبانی که آن بالا نشسته یک دفعه چیزی بگوید. دستپاچه بشود و حرفی بزند. تو نباید عصبانی بشوی. باید کمکش کنی. حتی اگر گوشی را زد زمین، نباید ناراحت بشوی. باید حرفت را دوباره بزنی و دوباره تکرار کنی. شاید حرفت را نشنیده. تو این جا روی زمین نشسته ای. جایت سفت است، گرم است، اما آن بنده خدا، آن بالاست. بین زمین و آسمان. اگر یک وقتی پرخاش هم کرد، نباید آن لحظه جوابش را بدهی. باید هدایتش کنی. بیاوریاش بنشانی اش روی زمین، بعد به او زنگ بزنی و گله کنی. اگر نتیجه نگرفتی، آن موقع کارش را گزارش کنی و از او شکایت کنی. این طوری بچه های دوره آموزش رادار را توجیه می کرد. می گفت این کار شما هنر است همین الان برای هر نفر چند صد میلیون تومان هزینه می شود تا بشود خلبان. آن وقت ها به این بچه های دوره های تخصصی رادار میگفت برای این خلبان‌ها خیلی هزینه می شود.

 

چون فقط هر بار که هواپیما بلند می شود و می نشیند کلی هزینه ارزی برای تعویض قطعاتش دارد - بعد حساب می کرد و می گفت ارزان ترین هواپیمایی که داریم فلان قدر قیمتش است. آن را ضرب کن در هزینه ای که برای این دو نفر - خلبان و کمک خلبان - شده است. ببین چقدر می شود. بهشان می گفت عملا بودجه میلیاردی را داده اند دست شما که روی آسمان هدایتش کنید. این بودجه سرمایه مردم است که دست شماست. پس شما باید کاری کنی که خلبان، هواپیما را سالم ببرد بالا و سالم برگرداند. چون خدای نکرده اگر این هواپیما زمین بخورد، حتی اگر خلبانش زنده بماند، خدا می داند که با سوختن هواپیما چه سرمایه ای از دست می رود.

 

این ها را که می گفت آخرش اضافه می کرد پس خوب گوش هایتان را باز کنید. خوب دقت کنید و حواستان را جمع کنید. من از این حرف های ستاری الگوبرداری کرده ام و سر کلاس ها به بچه ها می گویم. خیلی با طمأنینه درس میداد. فیلم برخی از کلاس هایش هنوز هست. اگر بگیرید ببینید، می فهمید که چه قدر قشنگ و جذاب درس میداده. چه قدر خوب رادار چی ها را توجیه می کرده. میگفت آقا شاید کار به جایی برسد که خلبان نخواهد شلیک کند.

باید بهش بگویی نمی خواهی بزنی، نزن، اما برگرد. چون خلبان اگر برود جلوتر ممکن است بهش شلیک کنند. اگر گوش نکرد، بهش بگو برای این به شما می گویم که برگرد که اگر برنگردی، می زنندت. هر وقت هم میدید که کسی به درد رادار نمی خورد، گزارش می کرد که دستهاش را عوض کنند. رابطه اش با شاگردانش خیلی عاطفی بود. همین الان اگر بروید با بچه های رادار، که آن زمان شاگردش بودند، حرف بزنید می بینید که همه شان مثل یک برادر، مثل یک پدر دوستش دارند. برای این دوستش داشتند که خودش را بالاتر از بقیه نمی دید که حالا به درجه طرف نگاه کند که گروهبان است یا افسر. افسر جزء است یا فرمانده. اینها برایش مهم نبود. اگر هم می دیا۔ کسی مشکلی دارد سعی می کرد حل کند. راهنمایی می کرد، هدایتشان می کرد. سعی می‌کرد با کدخدامنشی موضوع را حل کند.

حتی اگر دانشجو مشکل خانوادگی یا مالی داشت، باز هم، پا پس نمی کشید. طوری هم با بچه ها ارتباط برقرار کرده بود که می رفتند و با او درددل می کردند. ممکن بود به من یا بقیه استادها نگویند، اما به او می گفتند. در کار حرفش این بود که اگر از کسی انتظاری نداشته باشی، اعصابت راحت است. وقتی هم برای کسی قدم بر می داشت، بدون چشمداشت بود. از طرف توقع یا انتظاری نداشت. عاشق این بود همه طوری کار کنیم که مملکت را خودمان بسازیم. می گفت به امید آن روز، که عمرش کفاف نداد که باشد و ببیند ما الان خودمان رادار ساخته ایم. می گفت باید کاری کنیم که خارجی ها به ما محتاج باشند.

آن موقع در دنیا یک میلیارد مسلمان داشتیم. می گفت کاری کرده اند که همه مسلمانان وابسته شده اند. چرا باید این طور باشد، در حالی که هوش ما از آنها بالاتر است. خیلی برای فرار مغزها غصه می خورد. می گفت چرا باید اجازه بدهیم که این نخبه های علمی از کشور بروند بیرون. باید همین جا امکاناتی برایشان فراهم کنیم که بمانند و برای کشور خودشان کار کنند. اعتماد به نفس خوبی داشت، می گفت جز مرگ، هر کاری چاره دارد. فقط آدم باید ببیند و بپرسد از کجا باید شروع کند و چه کار کند. حتی اگر شکست هم خورد باید ببیند که چه شده که شکست خورده. باید از شکستش بهره ببرد.»

 

 

امیر سرتیپ مسعود امینی از پیشکسوتان نیروی هوایی و همسنگر شهید ستاری است. او این همراهی ار از نخستین روزهای حضورش در نیروی هوایی ارتش آغاز کرد و به این دوستی و همسنگری ادامه داد. او از روزهای همراهی‌اش با شهید ستاری، نکته‌های ناب و شنیدنی کم ندارد.

نکته‌هایی که بخشی از آن را در ادامه می‌خوانیم:

 

«جز عاشورا و تاسوعا و ایام شهادت، هیچ وقت گریه اش را ندیدم. روز عاشورا و تاسوعا دانشگاه هم تعطیل بود. گاهی با هم می رفتیم تکیه بازار. بعضی وقتها هم می رفتیم همین هیأت هایی که کنار خیابان چادر زده بودند، یا مساجد. با بچه ها قرار می گذاشتیم و مثلا می گفتیم برویم فلان هیأت یا فلان مسجد. یک آقای منبری هست که خوب حرف می زند. یا تک تک، یا دسته جمعی قرار می گذاشتیم که فلان ساعت آنجا باشیم. داس تان را موقع آموزش، به بچه ها می گفت آدم اگر می خواهد بنا هم بشود، باید بنای خوبی بشود. یا آدم نباید کاری را انتخاب کند یا اگر انتخاب کرد باید عاشق کارش باشد. اگر دوست نداری، برو بیرون. اگر هم هستی، باید خوب یاد بگیری و خوب کار کنی. باید اوستا بشوی.

اور به بچه های رادار میگفت وقتی این جا نشستی، باید صبور باشی. چون ممکن است آن خلبانی که آن بالا نشسته یک دفعه چیزی بگوید. دستپاچه بشود و حرفی بزند. تو نباید عصبانی بشوی. باید کمکش کنی. حتی اگر گوشی را زد زمین، نباید ناراحت بشوی. باید حرفت را دوباره بزنی و دوباره تکرار کنی. شاید حرفت را نشنیده. تو این جا روی زمین نشسته ای. جایت سفت است، گرم است، اما آن بنده خدا، آن بالاست. بین زمین و آسمان. اگر یک وقتی پرخاش هم کرد، نباید آن لحظه جوابش را بدهی. باید هدایتش کنی. بیاوریاش بنشانی اش روی زمین، بعد به او زنگ بزنی و گله کنی. اگر نتیجه نگرفتی، آن موقع کارش را گزارش کنی و از او شکایت کنی. این طوری بچه های دوره آموزش رادار را توجیه می کرد. می گفت این کار شما هنر است همین الان برای هر نفر چند صد میلیون تومان هزینه می شود تا بشود خلبان. آن وقت ها به این بچه های دوره های تخصصی رادار میگفت برای این خلبان‌ها خیلی هزینه می شود. چون فقط هر بار که هواپیما بلند می شود و می نشیند کلی هزینه ارزی برای تعویض قطعاتش دارد - بعد حساب می کرد و می گفت ارزان ترین هواپیمایی که داریم فلان قدر قیمتش است. آن را ضرب کن در هزینه ای که برای این دو نفر - خلبان و کمک خلبان - شده است. ببین چقدر می شود. بهشان می گفت عملا بودجه میلیاردی را داده اند دست شما که روی آسمان هدایتش کنید. این بودجه سرمایه مردم است که دست شماست. پس شما باید کاری کنی که خلبان، هواپیما را سالم ببرد بالا و سالم برگرداند. چون خدای نکرده اگر این هواپیما زمین بخورد، حتی اگر خلبانش زنده بماند، خدا می داند که با سوختن هواپیما چه سرمایه ای از دست می رود. این ها را که می گفت آخرش اضافه می کرد پس خوب گوش هایتان را باز کنید. خوب دقت کنید و حواستان را جمع کنید. من از این حرف های ستاری الگوبرداری کرده ام و سر کلاس ها به بچه ها می گویم. خیلی با طمأنینه درس میداد. فیلم برخی از کلاس هایش هنوز هست. اگر بگیرید ببینید، می فهمید که چه قدر قشنگ و جذاب درس میداده. چه قدر خوب رادار چی ها را توجیه می کرده. میگفت آقا شاید کار به جایی برسد که خلبان نخواهد شلیک کند.

باید بهش بگویی نمی خواهی بزنی، نزن، اما برگرد. چون خلبان اگر برود جلوتر ممکن است بهش شلیک کنند. اگر گوش نکرد، بهش بگو برای این به شما می گویم که برگرد که اگر برنگردی، می زنندت. هر وقت هم میدید که کسی به درد رادار نمی خورد، گزارش می کرد که دستهاش را عوض کنند. رابطه اش با شاگردانش خیلی عاطفی بود. همین الان اگر بروید با بچه های رادار، که آن زمان شاگردش بودند، حرف بزنید می بینید که همه شان مثل یک برادر، مثل یک پدر دوستش دارند. برای این دوستش داشتند که خودش را بالاتر از بقیه نمی دید که حالا به درجه طرف نگاه کند که گروهبان است یا افسر. افسر جزء است یا فرمانده. اینها برایش مهم نبود. اگر هم می دیا۔ کسی مشکلی دارد سعی می کرد حل کند. راهنمایی می کرد، هدایتشان می کرد. سعی می‌کرد با کدخدامنشی موضوع را حل کند.

حتی اگر دانشجو مشکل خانوادگی یا مالی داشت، باز هم، پا پس نمی کشید. طوری هم با بچه ها ارتباط برقرار کرده بود که می رفتند و با او درددل می کردند. ممکن بود به من یا بقیه استادها نگویند، اما به او می گفتند. در کار حرفش این بود که اگر از کسی انتظاری نداشته باشی، اعصابت راحت است. وقتی هم برای کسی قدم بر می داشت، بدون چشمداشت بود. از طرف توقع یا انتظاری نداشت. عاشق این بود همه طوری کار کنیم که مملکت را خودمان بسازیم. می گفت به امید آن روز، که عمرش کفاف نداد که باشد و ببیند ما الان خودمان رادار ساخته ایم. می گفت باید کاری کنیم که خارجی ها به ما محتاج باشند.

آن موقع در دنیا یک میلیارد مسلمان داشتیم. می گفت کاری کرده اند که همه مسلمانان وابسته شده اند. چرا باید این طور باشد، در حالی که هوش ما از آنها بالاتر است. خیلی برای فرار مغزها غصه می خورد. می گفت چرا باید اجازه بدهیم که این نخبه های علمی از کشور بروند بیرون. باید همین جا امکاناتی برایشان فراهم کنیم که بمانند و برای کشور خودشان کار کنند. اعتماد به نفس خوبی داشت، می گفت جز مرگ، هر کاری چاره دارد. فقط آدم باید ببیند و بپرسد از کجا باید شروع کند و چه کار کند. حتی اگر شکست هم خورد باید ببیند که چه شده که شکست خورده. باید از شکستش بهره ببرد.»

 

 

امیر سرلشکر منصور ستاری، پانزدهم دی‌ماه 1373 در سانحه هوایی نزدیک فرودگاه اصفهان همراه با جمعی از فرماندهان نهاجا به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

 

پایان پیام/


١٤:٥٢ - يکشنبه ٢٥ آبان ١٣٩٩    /    شماره : ١٥٣٨    /    تعداد نمایش : ٣٦


نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر: