صمیمی چون «منصور»؛ روایتی از دیدار دو همدوره پس از ۲۲ سال
سال ۱۳۴۵، زمانی که محمد رفیعی و منصور ستاری در دانشکده افسری همگروهان بودند، شاید تصور نمیکردند بیش از دو دهه بعد، یکی از آنها برای انجام کاری به نیروی هوایی برود و دوست قدیمیاش را این بار در جایگاه فرمانده نیروی هوایی ارتش ملاقات کند.
امیر محمد رفیعی، همرزم و همدوره شهید سرلشکر منصور ستاری، خاطره آن دیدار را نه با درجه و جایگاه فرماندهی ستاری، بلکه با یک ویژگی به یاد میآورد: منصور همان منصور مانده بود.
از دانشکده افسری تا دو مسیر متفاوت
آشنایی رفیعی با منصور ستاری به سال ۱۳۴۵ بازمیگردد. آن دو در دانشکده افسری در یک گروهان بودند و ستاری ارشد گروهان بود.
رفیعی از همان سالها، ستاری را فردی ثابتقدم در باورهایش به یاد میآورد و میگوید در دوران دانشجویی، چه در اردو، چه در جنگل و کویر و چه در محیط دانشکده، ندیده بود که نماز او ترک شود.
آخرین دیدارشان در آن دوران به سال ۱۳۴۸ بازمیگشت. پس از پایان دوره، مسیر حرفهای آنها از یکدیگر جدا شد؛ رفیعی برای گذراندن دوره پرواز به ایتالیا رفت و ستاری نیز برای طی دوره تخصصی به آمریکا اعزام شد.
از آن پس، بیش از دو دهه یکدیگر را ندیدند.
یک مأموریت برای تأمین لباس هوانیروز
سال ۱۳۷۰، محمد رفیعی مسئول تجهیزات پروازی هوانیروز بود. قطع ارتباط با آمریکا، تأمین برخی تجهیزات از جمله لباسهای نظامی مورد نیاز نیروها را دشوار کرده بود و او برای تهیه لباس پرسنل هوانیروز، راههای مختلفی را دنبال میکرد.
یکی از همین پیگیریها، او را به نیروی هوایی و نزد فرمانده لجستیک نهاجا رساند.
هنگام صرف ناهار، یکی از حاضران از رفیعی پرسید که مربوط به کدام دوره دانشکده افسری است.
رفیعی پاسخ داد:
سال چهلوهشت تمام شد؛ همدوره تیمسار ستاری بودم.
بعد پرسید آیا امکان دیدن دوست قدیمیاش وجود دارد؟
پاسخی که شنید، کوتاه بود:
چرا که نه؟ تیمسار ستاری همیشه در دسترسه
من هم با اشتیاق دوست دارم ببینمت
تماس با دفتر فرمانده نیروی هوایی برقرار شد. همین که به ستاری گفته شد یکی از دوستان قدیمیاش آنجاست و میخواهد او را ببیند، پاسخ فرمانده روشن بود:
بهش بگو من هم با اشتیاق دوست دارم ببینمت؛ دوست دارم سریعاً تو اتاق من باشی
ناهار نیمهتمام ماند و رفیعی راهی دفتر فرمانده شد.
۲۲ سال از آخرین دیدارشان گذشته بود. منصور ستاری دیگر دانشجوی دانشکده افسری نبود؛ فرمانده نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود. اما آنچه رفیعی در اتاق فرماندهی دید، برایش تفاوت چندانی با گذشته نداشت.
او سالها بعد این احساس را چنین توصیف کرد:
بهجرأت قسم میخورم که ستاریِ فرمانده نیروی هوایی ارتش، همان منصور دوران دانشکده افسری بود… هیچ تغییر نکرده بود.
انگار همان منصور را بغل کردهام
دیدار دو همدوره پس از بیش از دو دهه، رسمی آغاز نشد.
رفیعی وقتی وارد اتاق شد، دوست قدیمیاش را در آغوش گرفت:
وقتی بغلش کردم، انگار همان منصور، دانشجوی دانشگاه افسری را بغل کردهام.
احساسات بر او غلبه کرد و گریهاش گرفت.
ستاری پرسید:
چرا گریه میکنی؟
و پاسخ شنید:
از این همه بزرگمنشی تو.
ستاری برای دوست قدیمیاش دستمال کاغذی آورد. رفیعی اشکهایش را پاک کرد و آن دو نشستند و بعد از سالها با یکدیگر حرف زدند.
همین دیدار کوتاه، شاید بیش از توصیفهای طولانی بتواند بخشی از شخصیت شهید ستاری را نشان دهد؛ فرماندهی که رسیدن به بالاترین جایگاه نیروی هوایی، فاصلهای میان او و همدوره قدیمیاش ایجاد نکرده بود.
محمد رفیعی درباره او میگوید:
ستاری فرمانده نیروی هوایی ارتش، همان منصور دوران دانشکده افسری بود.
شهید سرلشکر منصور ستاری در ۱۵ دیماه ۱۳۷۳، در سانحه هوایی نزدیک فرودگاه اصفهان، همراه جمعی از فرماندهان نیروی هوایی ارتش به شهادت رسید.