فرماندهای که به آرزوهای بزرگ فکر میکرد؛ روایت علیرضا داوودنژاد از شهید منصور ستاری
شهید سرلشکر منصور ستاری برای بسیاری با فرماندهی نیروی هوایی، خودکفایی، پروژه اوج ۱۱۰ و تلاش برای ساخت هواپیما شناخته میشود؛ اما علیرضا داوودنژاد، فیلمساز پیشکسوت سینمای ایران و مشاور کارگردان فیلم “منصور”، از وجه دیگری از شخصیت او سخن میگوید؛ فرماندهای که در کنار دانش نظامی و فنی، دستی در نقاشی، مجسمهسازی و نجاری داشت و “ساختن” بخشی از روحیه و زندگی او بود.
داوودنژاد که در ساخت فیلم “منصور” بهعنوان مشاور کارگردان حضور داشت، سالها پس از شهادت ستاری، هنگام همراهی با این پروژه سینمایی با شخصیتی روبهرو شد که از نگاه او ظرفیتهایی فراتر از تصویر معمول یک فرمانده نظامی برای روایت در سینما داشت. حضور داوودنژاد بهعنوان مشاور کارگردان فیلم نیز در اطلاعات رسمی منتشرشده درباره عوامل “منصور” ثبت شده است.
سیاوش سرمدی و آغاز یک فیلم دشوار
علیرضا داوودنژاد در روایت خود میگوید سیاوش سرمدی، کارگردان “منصور” را از حدود ۲۵ سال پیش و از دوران نوجوانی او میشناخته است؛ نوجوانی که به گفته داوودنژاد “تشنه دانستن” بود و برای پرسیدن درباره سینما نزد او میرفت.
سالها بعد، سرمدی دوباره به سراغ استاد قدیمی خود آمد؛ این بار نه برای پرسیدن درباره سینما، بلکه برای مشورت درباره ساخت یک فیلم سینمایی دشوار و پرزحمت.
موضوع فیلم، بخشی از زندگی شهید منصور ستاری بود.
داوودنژاد درباره پذیرفتن این همراهی میگوید سرمدی اکنون فیلمسازی باتجربهتر شده بود که نشانههای پختگی در او دیده میشد و قصد داشت نخستین تجربه حرفهای خود را در سینمای داستانی رقم بزند؛ پیشنهادی که “نه گفتن به او” برای داوودنژاد آسان نبود.
فیلم “منصور” سرانجام به نویسندگی و کارگردانی سیاوش سرمدی و تهیهکنندگی جلیل شعبانی ساخته شد و در سیونهمین جشنواره فیلم فجر به نمایش درآمد.
ستاری فقط یک فرمانده نظامی نبود
آنچه توجه داوودنژاد را جلب کرده بود، وجوه کمتر روایتشده شخصیت شهید ستاری بود.
او میگوید:
“شاید کمتر کسی خبر داشته باشد که تیمسار ستاری نقاش و مجسمهساز و نجار بود و بهطور حرفهای از این رشتههای هنری و صنعتی سر در میآورد.”
براساس روایت او، ستاری حتی نردههای چوبی خانهاش را خود میساخت و نصب میکرد و آثاری در نقاشی و مجسمهسازی نیز از او باقی مانده بود. داوودنژاد از زیبایی طراحی و رنگآمیزی تابلوهای نقاشی او سخن میگوید و تأکید میکند که دوست داشته است این جنبههای شخصیت ستاری نیز در فیلم بیشتر دیده شود.
این روایت، تصویر دیگری از فرمانده نیروی هوایی ارائه میکند.
برای ستاری، ساختن تنها به محیط نظامی و صنعتی محدود نبود. همان ذهنی که میتوانست با چوب، رنگ و فرم کار کند، در میدان فرماندهی نیز به دنبال یافتن راههایی برای ساختن چیزی بود که وجود نداشت.
وقتی تعمیر هواپیما دشوار بود، او به ساخت هواپیما فکر میکرد
اما مهمترین بخش روایت داوودنژاد، جایی است که از فاصله میان واقعیت آن روزهای کشور و آرزوی شهید ستاری سخن میگوید.
ایران درگیر جنگ و تحریم بود. تأمین قطعات دشوار شده بود و حتی تعمیر و عملیاتی نگه داشتن هواپیماهای موجود، نیازمند تلاش فراوان متخصصان نیروی هوایی بود.
در چنین شرایطی، ستاری یک گام بسیار جلوتر را میدید.
داوودنژاد میگوید:
“ما در شرایط تحریم و جنگ و در وضعی که مملکت زیر باران بمب و موشک بود، به سختی از پس تعمیر هواپیماهایمان برمیآمدیم، اما شهید ستاری به ساختن هواپیما فکر میکرد.”
همین تضاد، بخش مهمی از شخصیت ستاری را آشکار میکند.
مسئله فقط این نبود که او میخواست یک هواپیما ساخته شود؛ اهمیت تصمیم در زمانی بود که چنین هدفی مطرح میشد.
وقتی مسئله روزمره، تأمین قطعه و تعمیر هواپیماهای موجود بود، فکر کردن به ساخت هواپیما میتوانست بیشتر به یک آرزو شبیه باشد تا برنامهای عملی.
اما ستاری همان آرزو را دنبال کرد.
آرزویی که محال به نظر میرسید
داوودنژاد در ادامه، تلاش ستاری برای تحقق این هدف را یک “حماسه” توصیف میکند و میگوید او برای ممکن کردن آرزویی که در آن شرایط محال به نظر میرسید، از تلاش و فداکاری فروگذار نکرد.
همین بخش از زندگی شهید ستاری، هسته اصلی روایت فیلم “منصور” را نیز شکل داد؛ فیلمی که به مقطعی از سالهای پایانی دفاع مقدس و تلاش برای دستیابی به توان ساخت جنگنده در داخل کشور میپردازد.
اما از نگاه داوودنژاد، جذابیت شخصیت ستاری تنها در رسیدن به این هدف نبود.
او با قهرمانی مواجه بود که در یک قالب ساده جای نمیگرفت.
“هم سلحشور بود و هم هنرمند و خلاق“
داوودنژاد برای توصیف این دوگانگی، تعبیر کوتاه و قابل تأملی دارد:
“قهرمانی که هم سلحشور بود و هم هنرمند و خلاق.”
این جمله شاید یکی از متفاوتترین توصیفهایی باشد که درباره شهید منصور ستاری ارائه شده است.
در یک سوی شخصیت او، فرماندهای قرار داشت که در دشوارترین سالهای جنگ و تحریم با مسئله حفظ توان رزمی نیروی هوایی روبهرو بود و در سوی دیگر، انسانی که نقاشی میکرد، با چوب کار میکرد و مجسمه میساخت.
وجه مشترک این دو جهان، “خلق کردن” بود.
چه در کارگاه شخصی و چه در نیروی هوایی، ستاری ذهنی داشت که به جای پذیرفتن آنچه وجود دارد، به امکان ساختن چیزی تازه فکر میکرد.
قهرمانی که نباید یکبعدی روایت شود
همراهی علیرضا داوودنژاد با فیلم “منصور” بیشتر در حوزه اجرای سینمایی بود؛ از بررسی فیلمنامه و ریتم و زمانبندی گرفته تا حذف زوائد و نحوه ساخت و پرداخت صحنهها.
اما او درباره شیوه نمایش قهرمانان ملی نیز نکتهای مهم مطرح میکند.
به اعتقاد داوودنژاد، فیلمهای مربوط به قهرمانان ملی معمولاً بر وجوه مثبت شخصیت آنها که با هدف فیلمنامه ارتباط دارد تمرکز میکنند، اما ترجیح شخصی او این است که جنبههای مختلف زندگی یک قهرمان نیز دیده شود.
او معتقد بود شهید ستاری نیز باید با همین پیچیدگی انسانی روایت شود.
در خود فیلم نیز نشانههایی از این رویکرد وجود دارد؛ فرمانده برای رسیدن به هدف خود تصمیمهایی میگیرد که الزاماً به مذاق همه اطرافیان خوش نمیآید.
همین ویژگی، ستاری را از یک تصویر بیحرکت و صرفاً ستایشآمیز خارج میکند و به شخصیتی تبدیل میکند که برای تحقق آنچه درست میداند، وارد میدان تصمیم، مخالفت و عمل میشود.
مردی که آرزو را به برنامه تبدیل میکرد
شاید مهمترین نکته در روایت داوودنژاد همین باشد: شهید ستاری در زمانی به ساخت هواپیما فکر کرد که حتی نگهداری هواپیماهای موجود دشوار بود.
این فاصله میان “آنچه هست” و “آنچه میتواند باشد”، همان جایی است که آرزو شکل میگیرد.
اما تفاوت ستاری در این بود که آرزو را در همان مرحله رها نمیکرد.
او به دنبال نیروی انسانی رفت، پروژه تعریف کرد، ساختار ایجاد کرد، از متخصصان حمایت کرد و تلاش کرد آنچه ناممکن به نظر میرسید به یک مسئله قابل حل تبدیل شود.
فیلم “منصور” تنها بخشی از این مسیر را روایت کرد؛ اما سخنان علیرضا داوودنژاد یادآور وجهی است که شاید برای شناخت خود منصور ستاری اهمیت بیشتری داشته باشد:
پشت چهره فرماندهای که به ساخت هواپیما فکر میکرد، ذهن یک سازنده قرار داشت؛ مردی که نقاشی میکرد، مجسمه میساخت، با چوب کار میکرد و در مقیاسی بسیار بزرگتر، میخواست نیروی هوایی کشورش نیز توان ساختن داشته باشد.
آرزوی او فقط داشتن یک هواپیمای ایرانی نبود؛ آرزوی بزرگتر این بود که ایرانی بتواند آنچه را نیاز دارد، خود بسازد.