شهید منصور ستاری به شدنی بودن خودکفایی باور داشت؛ باوری که تنها به سالهای فرماندهی او در نیروی هوایی محدود نبود و ریشههای آن را میتوان در تجربههای سالهای کودکی و جوانی او جستوجو کرد.
در سالهای میانی دفاع مقدس، زمانی که تحریمها و محدودیت در تأمین قطعات، نگهداری و آمادهسازی تجهیزات و هواپیماهای نیروی هوایی را دشوارتر کرده بود، این باور برای ستاری معنایی عملی پیدا کرد. او تلاش میکرد بخشی از کاستیها را با اتکا به توان متخصصان داخلی، خلاقیت و نوآوری جبران کند و وابستگی به منابع خارجی را کاهش دهد.
ریشه یک باور
در میان خاطرات و سخنان باقیمانده از شهید ستاری، روایتی وجود دارد که نشان میدهد مفهوم خودکفایی برای او فقط یک راهبرد صنعتی یا نظامی نبود.
او برای توضیح این نگاه، به تجربه زندگی در یک جامعه کوچک روستایی و سالهای کودکی خود بازمیگردد:
من فکر میکنم میشود مستقل، مستقل بود. ما این را توی آن جامعه بسته کوچک و روستایی تجربه کردیم. همیشه سرشیر، کره، خامه، ماست تازه و همه چیز داشتیم.
ستاری در ادامه از روزهایی یاد میکند که خانواده خودشان دامداری میکردند و حتی چوپانی گله نیز بر عهده خودشان بود:
یادم است تابستان گلهداری میکردیم. کسی را برای چوپانی نداشتیم، خودمان چوپانی میکردیم، بیابان میرفتیم.
طعم چیزی که حاصل دسترنج خودمان بود
بخش دیگری از این خاطره به تصویری ساده از زندگی روزمره او در همان سالها مربوط است.
ستاری از مادرش یاد میکند که هنگام ظهر برای او به بیابان غذا میآورد:
ظهر که میشد، مادرم ماستی را که صبح مایه زده و هنوز داغ بود، با نان تازه دستپخت خودش برمیداشت و برای ناهار من به بیابان میآورد.
سپس برای بیان تفاوت میان آن تجربه و زندگی سالهای بعد میگوید:
حالا اگر چلوکباب بخورم، آن مزه را میدهد؟ معلوم است که نمیدهد.
برای ستاری، ارزش آن غذا فقط در طعم آن نبود؛ بلکه در این بود که تقریباً تمام اجزای آن حاصل کار خود خانواده بود:
آن خامه مال خودمان بود. سرشیر، کره، پنیر و نان ساخته دست خودمان بود. از لحظهای که آب به زمین میدادیم تا هنگامی که محصولش را برداشت کرده و میخوردیم، همهاش حاصل زحمت و دسترنج خودمان بود.
از زمین تا محصول؛ همه چیز حاصل کار خودمان
شهید ستاری در ادامه خاطره خود، تصویری گستردهتر از چرخه زندگی و تولید در آن محیط ارائه میکند:
سبوس، کنجاله، علف، یونجه، کاه گندم، کاه جو و خیلی چیزهای دیگر را خودمان تولید میکردیم.
این تجربه برای او تنها یک خاطره از زندگی روستایی باقی نمانده بود. ستاری از دل همان تجربه به نتیجهای رسیده بود که سالها بعد نیز آن را با خود داشت:
ما این را به چشم دیدهایم که میشود خودکفا بود و در مغز من حک شده که میشود محتاج دیگران نبود.
همین عبارت، شاید روشنترین بخش سخنان او درباره ریشه نگاهش به خودکفایی باشد.
او از مفهومی سخن نمیگوید که بعدها صرفاً در فضای مدیریتی یا نظامی با آن آشنا شده باشد؛ بلکه تأکید میکند این امکان را در زندگی خود تجربه کرده و دیده است که یک مجموعه میتواند بخش عمده نیازهایش را با اتکا به توان و تلاش خودش تأمین کند.
میشود محتاج دیگران نبود
در ادامه، شهید ستاری این تجربه شخصی را به مسئلهای گستردهتر پیوند میزند:
میتوان آنچنان زندگی کرد که احساس کنیم خوشبختتر از ما هیچکس در جهان وجود ندارد. چرا فکر میکنیم مرغ همسایه غاز است؟
پرسشی که او مطرح میکند، مستقیماً به نوع نگاه جامعه به تواناییهای خودش مربوط است.
ستاری میگوید:
اگر این فکر را بتوانیم هویت کنیم که خودمان همه کار میتوانیم انجام بدهیم و دارای یک فرهنگ غنی هستیم، شما فکر میکنید ماهوارهها میتوانند آدم را گول بزنند؟ فیلمها و تبلیغات مسموم میتوانند آدم را گول بزنند؟
در این بخش، مفهوم خودکفایی در نگاه او از تأمین نیازهای مادی فراتر میرود و با اعتماد به ظرفیتهای داخلی و هویت فرهنگی پیوند پیدا میکند.
آینده را باید روی ریشهها ساخت
پایان سخنان شهید ستاری، جمعبندی روشنی از همین نگاه است:
ما باید مسائل را ریشهای مراقبت کنیم و آینده را روی این ریشهها بسازیم.
این جمله، پیوند میان تجربه گذشته و نگاه او به آینده را نشان میدهد.
ستاری از زندگی در محیطی سخن میگوید که در آن، خانواده بخش بزرگی از نیازهای خود را با دسترنج خود تأمین میکرد؛ سپس از تجربه شخصی خود به این باور میرسد که وابستگی امری اجتنابناپذیر نیست.
این نگاه در سالهای خدمت او در نیروی هوایی، در شرایطی اهمیت بیشتری پیدا کرد که تحریم و محدودیت دسترسی به تجهیزات و قطعات، ضرورت اتکا به توان متخصصان داخلی را افزایش داده بود.
از این منظر، خودکفایی در نگاه شهید منصور ستاری تنها به ساخت یک قطعه، تجهیز یا سامانه محدود نمیشد. پیش از آن، یک باور بود:
اینکه میشود تواناییهای خود را شناخت، به آنها اعتماد کرد و آینده را بر پایه همان ظرفیتها ساخت.
شهید سرلشکر منصور ستاری، فرمانده نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، ۱۵ دیماه ۱۳۷۳ همراه با تعدادی از فرماندهان، افسران نیروی هوایی و همرزمانش در سانحه سقوط هواپیما در نزدیکی فرودگاه اصفهان به شهادت رسید.