امیر ارتش و لباس خاکی؛ روایتهایی از تواضع شهید منصور ستاری
گاهی برای شناخت یک فرمانده، بیش از سخنرانیها و احکام رسمی، باید به رفتار او در میان سربازان و کارکنان نگاه کرد. روایتهایی از شهید سرلشکر منصور ستاری باقی مانده که او را نه پشت میز فرماندهی، بلکه با شنکش در دست، روی داربست کنار کارگران و در صف غذای سربازان نشان میدهد؛ رفتارهایی که از تواضع و همراهی او با نیروهای زیرمجموعهاش حکایت دارد.
پرده اول؛ فرماندهای با شنکش در دست
تابستان بود و گرمای هوا کار را برای سربازان و کارگران جوان دشوار کرده بود. در اردوگاه نیروی هوایی در بیشهکلا، محوطه ویلاهای تازهاحداثشده برای چمنکاری آماده میشد.
در میان نیروهایی که کار میکردند، مرد میانسالی با لباس شخصی و شنکش در دست دیده میشد. وضعیت جسمانیاش چندان مساعد به نظر نمیرسید، اما بیاعتنا به گرما و نگاههای اطرافیان، به کار ادامه میداد.
کمی آنطرفتر، سرهنگ محمود اسدیان او را زیر نظر داشت. برخلاف سربازان، اسدیان میدانست مردی که در کنار آنان کار میکند چه کسی است و چه مسئولیتی دارد.
نگرانی او بیدلیل نبود؛ ستاری بهتازگی سکته کرده بود.
سرانجام اسدیان از یکی از سربازان خواست هر طور شده شنکش را از دست آن مرد بگیرد و حتی وعده داد در مقابل این کار، یک هفته مرخصی تشویقی به او بدهد.
سرباز رفت و هرچه اصرار کرد، نتیجهای نگرفت. وقتی برگشت، با تعجب گفت:
“این آقا ولکن نیست. اصلاً کی هست؟ شما میشناسیدش؟”
اسدیان لبخندی زد و چیزی نگفت. اگر میگفت مردی که دوشادوش آنها کار میکند فرمانده نیروی هوایی است، شاید سرباز معذب میشد. ترجیح داد سکوت کند و به فرماندهای نگاه کند که در کنار سربازان عرق میریخت.
پرده دوم؛ فرمانده روی داربست
روایت دیگری به مهمانسرای در حال تعمیر نیروی هوایی در مشهد بازمیگردد؛ ساختمانی در نزدیکی حرم امام رضا(ع) که قرار بود برای اسکان خانواده خلبانانی که پرواز آزمایشی داشتند، آماده شود.
فرمانده نیروی هوایی دستور داده بود تعمیر مهمانسرا در کوتاهترین زمان ممکن به پایان برسد. همان روزها، ستاری همراه تعدادی از افسران بلندپایه نیروی هوایی برای زیارت و نظارت بر روند ساخت مهمانسرا به مشهد رفت.
یک روز افسران برای زیارت حرم امام رضا(ع) رفتند، اما فرمانده نیروی هوایی همراه آنان نبود.
عصر که بازگشتند، سراغ ستاری را گرفتند. سرانجام یکی از نیروها مرد میانسالی را نشان داد که لباس سربازی پوشیده بود و بالای داربست، در کنار سربازان و کارگران گچکاری میکرد.
خود منصور ستاری بود.
در ساعاتی که دیگران به زیارت رفته بودند، او برای اینکه تعمیر مهمانسرا زودتر تمام شود، آستین بالا زده و چند ساعت در کنار نیروها کار کرده بود.
پرده سوم؛ همان غذایی که سربازان میخورند
خاطره دیگری از جریان ساخت استخر سرپوشیده نیروی هوایی روایت شده است. کار تا دیروقت ادامه داشت و شام سربازان دیر رسید. غذا سرد شده و مقداری گردوخاک نیز روی آن نشسته بود.
قرار بود فرمانده نیروی هوایی برای بازدید از پروژه بیاید و برای او غذای جداگانهای در نظر گرفته بودند.
سربازان خسته بودند و وضعیت غذایشان نیز بر ناراحتی آنان افزوده بود. وقتی ستاری رسید، اولین نفر جلو رفت، از همان غذای سربازان در ظرف خود ریخت و از آنها نیز خواست برای خوردن غذا جلو بیایند.
کارکنان مهندسی اصرار کردند:
“قربان، اجازه بدهید غذا را عوض کنیم.”
ستاری قبول نکرد.
همان غذای سرد را در کنار سربازان خورد و پس از پایان بازدید رفت.
این رفتار نتیجهای عملی هم داشت؛ از روز بعد، مسئولان پروژه با این احتمال که ممکن است ستاری هر لحظه برای بازدید بازگردد، غذای سربازان را گرم به آنان تحویل میدادند.
این روایتها، منصور ستاری را در موقعیتهایی ساده و دور از تشریفات فرماندهی نشان میدهند؛ یکبار با شنکش در دست، بار دیگر روی داربست و در نهایت نشسته در کنار سربازانی که همان غذای سرد آنها را میخورد. در این خاطرات، فاصله میان فرمانده و نیروهایش نه با دستور، بلکه با رفتار از میان برداشته میشد.