“اگر بیست تا را هم شکستی، بشکن؛ ولی درستش کن”؛ روایت بهرام بیکمحمدی از شهید ستاری
تیمسار بهرام بیکمحمدی، خلبان پیشکسوت نیروی هوایی، از سالهای همراهی با شهید سرلشکر منصور ستاری خاطرات بسیاری در ذهن دارد؛ خاطراتی از فرماندهای که آرام سخن میگفت، در جزئیات فنی دقیق بود، از طرحهای دشوار حمایت میکرد و کلامش چنان نافذ بود که میتوانست تردید را به اراده و نگرانی را به انگیزه تبدیل کند. بیکمحمدی شناختن ستاری را فرصتی میداند که هرچند زود از دست رفت، اثر آن برایش ماندگار شد؛ تا آنجا که تصویری بزرگ از شهید ستاری را در اتاق خواب خود نگه داشته است.
فرماندهای که هر کلامش درس بود
آشنایی بیکمحمدی با منصور ستاری ابتدا از دور آغاز شد. او پیشتر در پدافند فعالیت میکرد و از کارکنان رادار درباره دانش، آگاهی و خوشرفتاری ستاری شنیده بود. همین شنیدهها اشتیاق دیدار با او را بیشتر کرده بود.
بیکمحمدی درباره نخستین برداشت خود از ستاری میگوید:
“دیدن ستاری و همصحبت شدن با ایشان شهد خاصی داشت، شیرینی خاصی همراهش بود، چرا که هر لغتش برای آدم درس بود.”
آنچه بیش از همه توجه او را جلب کرده بود، آرامش ستاری در مواجهه با شرایط دشوار بود؛ فرماندهای با صدایی ملایم که حوادث سنگین نیز تمرکزش را برهم نمیزد و اتفاقات خوشایند هم رفتار او را تغییر نمیداد.
بیکمحمدی این آرامش را برخاسته از دانایی و اطلاعات گسترده او میدانست و میگوید در نخستین دیدارها حتی نگران بود ستاری پرسشی تخصصی مطرح کند که نتواند به آن پاسخ دهد.
نخستین پرواز در کنار ستاری
نخستین همکاری عملیاتی آنان زمانی شکل گرفت که قرار بود با دستور جهاد خودکفایی، بهروزرسانیهایی روی هواپیما انجام و پرواز ویژهای بر فراز دریا اجرا شود.
روزی که قرار بود فرمانده نیرو سوار هواپیما شود، اعضای گروه هیجان و اضطراب داشتند. بیکمحمدی برای آرام کردن همکارانش به آنان گفت:
“تیمسار ستاری مثل همه ما و یک آدم معمولی است، همان قند و چایی را میخورد که همه میخورند؛ چرا اینقدر به خودتان سختی میدهید.”
ستاری بدون تشریفات سوار هواپیما شد و درباره ویژگیهای کار توضیحاتی ارائه کرد که به گفته بیکمحمدی، بسیار دقیق و نزدیک به هدفی بود که گروه دنبال میکرد.
در مسیر بازگشت از بندرعباس نیز اتفاقی افتاد که میزان توجه ستاری به جزئیات فنی را برای بیکمحمدی آشکارتر کرد. زیر بال هواپیما، در نزدیکی رادار و بخش فایبرگلاس، ستاری با نوک خودکار به قسمتی از بدنه زد. آن قسمت بر اثر زنگزدگی سوراخ شد.
ستاری به بیکمحمدی گفت به نیروی دریایی اطلاع دهد که اگر دو سال است درباره ضرورت زنگزدایی تأکید میشود، دلیلش همین مشکل است.
بیکمحمدی با دیدن این صحنه با خود اندیشید که چگونه مسئلهای که حتی از نگاه خلبانان دور مانده بود، از دید فرمانده نیروی هوایی پنهان نمانده است.
“نمیشود” و “نمیتوانم” معنا ندارد
سالها بعد، زمانی که بیکمحمدی فرمانده و جانشین تیپ بود، ستاری برای بازدید نزد آنان رفت. پس از جنگ، بخش تأسیسات مهندسی بلوکهای بزرگی ساخته بود که با قرار گرفتن روی یکدیگر، آشیانهای مناسب برای هواپیمای C-130 ایجاد میکرد.
بیکمحمدی پیشنهاد کرد نمونهای از این آشیانه برای هواپیمای بزرگتری مانند ایلوشین نیز ساخته شود.
ستاری ابتدا گفت:
“کار سنگینی است.”
اما بیکمحمدی پاسخ داد:
“از شخص شما یاد گرفتهام کار نشد ندارد. شما به ما گفتهاید نمیشود و نمیتوانم معنا ندارد.”
ستاری پیشنهاد را پذیرفت و از اجرای پروژه حمایت کرد. کار آغاز شد و در نهایت به نتیجه رسید.
بیکمحمدی جملهای از ستاری را نیز درباره نقش اراده در انجام کارهای دشوار به یاد دارد:
“اگر ناخنهای شما بلند شود، حتی میتوانید کوههای البرز را بسابید؛ ولی عزم و اراده شما را میخواهد.”
مأموریتی که با چند جمله ممکن شد
خاطره دیگری از بیکمحمدی به مأموریتی خارج از کشور بازمیگردد. به او ابلاغ شده بود برای شرکت در یک مانور مرکب، ساعت پنج صبح روز بعد به پاکستان پرواز کند؛ اما ناهماهنگیهایی وجود داشت و جزئیات لازم مأموریت برای او روشن نبود.
بیکمحمدی که از شرایط ناراحت بود، نزد ستاری رفت و مشکلات هواپیما و دشواری اجرای مأموریت را توضیح داد.
ستاری همه حرفهای او را شنید و با همان آرامش همیشگی گفت:
“بیکمحمدی، دوست دارم بروی و آنچه را که در شایستگی کشور است به نمایش بگذاری.”
سپس تأکید کرد:
“من میخواهم نه فقط تو، که پرچم ایران باشد که روی این هواپیما پرواز میکند. نیایی یک روز بگویی باتریام نمیزند، هواپیمایم روشن نمیشود.”
به گفته بیکمحمدی، کلام ستاری و آرامشی که در صدایش وجود داشت، چنان بر او اثر گذاشت که نگرانی و عصبانیتش فروکش کرد.
ماجرای ساخت “سانابوی“
یکی از پروژههایی که ارتباط بیکمحمدی با شهید ستاری را نزدیکتر کرد، ساخت “سانابوی” بود؛ تجهیزی که برای شناسایی اهداف زیرسطحی مورد استفاده قرار میگرفت و میتوانست در عملیات شناسایی زیردریاییها و شناورهای سطحی نقش داشته باشد.
بیکمحمدی معتقد بود تجهیزاتی که برای هواپیما پیشبینی شده و نیروها آموزش استفاده از آنها را دیدهاند، باید به توان عملیاتی و تاکتیکی تبدیل شوند. او همراه تعدادی از نیروها کار را آغاز کرد، اما دیدگاههای مخالفی نیز وجود داشت.
ستاری از این طرح حمایت کرد و به بیکمحمدی گفت:
“بیکمحمدی، حتی اگر بیست تا از این قطعهها را هم شکستی، بشکن؛ ولی درست کن و کار را به جایی برسان.”
کار آغاز شد تا اینکه گروه به مرحله آزمایش قطعه در آب رسید. آنتن باید در آب قرار میگرفت، سیگنالها را دریافت میکرد و اطلاعات را به هواپیما انتقال میداد. همه چیز در ظاهر آماده بود، اما سامانه کار نمیکرد.
بیکمحمدی روایت میکند که کتاب را مقابل خود گذاشته و با خود میگفت سیگنال وجود دارد، اما چرا دستگاه در آب پاسخ نمیدهد. شرایط جنگ بود و زمان اهمیت زیادی داشت.
در همان هنگام، ستاری با یک فروند جت فالکن برای دیدن روند کار آمد. با همان لحن همیشگی پرسید:
“چهکار میکنید باباجان؟”
بیکمحمدی پاسخ داد:
“باید این دستگاه راه بیفتد تا من زیردریایی را پیدا کنم.”
ستاری از زیر بال هواپیما عبور کرد و رفت. بیکمحمدی نیز از خدا خواست آزمایش این بار موفق شود. برای آزمایش، هواپیمایی در فاصله حدود یک کیلومتری مستقر شده بود. آنتن از هواپیما خارج شد، در آب قرار گرفت و این بار پاسخ داد.
بیکمحمدی شادی آن لحظه را با تعبیر خاص خودش روایت میکند:
“از خوشحالی فکر کردم همسرم سهقلو پسر زاییده است!”
در خاطرات بهرام بیکمحمدی، منصور ستاری فرماندهای است که دانش فنی و دقتش در کنار آرامش و حمایت از نیروها معنا پیدا میکند؛ فرماندهای که برای رسیدن یک طرح به نتیجه، حتی شکستهای مکرر در مسیر آزمون را میپذیرفت، اما دست کشیدن از تلاش را نه.