نوآوری و خلق منصورانه؛ روایت عینالله افروز از فرماندهای که مسئله را از نو تعریف میکرد
بخش مهمی از آنچه امروز درباره شهید سرلشکر منصور ستاری میدانیم، نه در گزارشهای رسمی، بلکه در خاطرات کسانی باقی مانده است که سالها در کنار او کار کردهاند؛ افرادی که ستاری را پیش از فرماندهی نیروی هوایی و در متن پدافند، رادار، قرارگاههای عملیاتی و روزهای دشوار جنگ دیده بودند.
عینالله افروز، فرمانده اسبق گروه پدافند نیروی هوایی بندر امام خمینی (ره)، در خاطرات خود از چند مقطع متفاوت زندگی نظامی ستاری سخن گفته است؛ از شبهایی که تازهترین مطالب تخصصی را مطالعه و برای افسران ترجمه میکرد تا ابتکارهای پدافندی والفجر ۸، مقابله با تهدیدهای ضد رادار و دفاع از تصمیم یک افسر در ماجرای فرار مرحوم ابوالحسن بنیصدر.
این خاطرات بیش از هر چیز، یک ویژگی مشترک را نشان میدهند: ستاری معمولاً مسئله را همانگونه که به او تحویل داده میشد نمیپذیرفت؛ ابتدا آن را از نو تعریف میکرد و سپس به دنبال راه دیگری برای حل آن میگشت.
افسری که شبها میخواند و روزها آموزش میداد
افروز نخستین آشنایی خود با ستاری را به سالهایی نسبت میدهد که دانش تخصصی پدافند هوایی تا حد زیادی به منابع خارجی وابسته بود.
کنترل آسمان کشور و بررسی پرواز هواپیماهای خارجی، نیازمند اطلاعاتی درباره فرودگاههای جهان، ظرفیت آنها، مشخصات انواع هواپیماها و تحولات فنی هوانوردی بود. بخشی از این اطلاعات نیز از طریق نشریات تخصصی انگلیسیزبان به دست میآمد.
به روایت افروز، ستاری این منابع را مطالعه میکرد، مطالب مهم را ترجمه میکرد و در اختیار دیگر افسران قرار میداد:
“در اغلب شبهایی که به همراه شهید ستاری مشغول انجام وظیفه بودیم، ایشان مشغول مطالعه بودند و جدیدترین دستاوردهای علمی مرتبط با تخصص ما را به افسران آموزش میدادند.”
این ویژگی بعدها در میدان جنگ اهمیت بیشتری پیدا کرد. برای ستاری، مطالعه فعالیتی جدا از مأموریت نظامی نبود؛ بخشی از آمادگی برای همان مأموریت بود.
هاگ باید حرکت میکرد
یکی از مهمترین خاطرات افروز به عملیات والفجر ۸ و تغییر شیوه استفاده از سامانه موشکی هاگ بازمیگردد.
سامانه هاگ مجموعهای گسترده بود و جابهجایی آن در آرایش معمول، زمان قابل توجهی نیاز داشت. در شرایطی که هواپیماهای شناسایی عراق میتوانستند مواضع پدافندی را کشف کنند، باقی ماندن طولانی یک سایت در موقعیتی ثابت، احتمال هدف قرار گرفتن آن را افزایش میداد.
راهحل ستاری، سبکتر کردن آرایش عملیاتی بود.
افروز میگوید ستاری پیش از آغاز عملیات توضیح داده بود که ضرورتی ندارد همه اجزای سایت در هر جابهجایی منتقل شوند؛ میتوان بخشهایی را کنار گذاشت و تنها اجزای ضروری را به سرعت منتقل کرد، بدون آنکه کارایی مورد نیاز عملیات از بین برود.
به روایت او، انتقال کامل یک سایت در شرایط عادی میتوانست نزدیک به ۴۸ ساعت طول بکشد، اما با این تغییر، نیروها میتوانستند روزها عملیات کنند و شب، پیش از آنکه موقعیت شناساییشده هدف قرار گیرد، سایت را جابهجا کنند.
این دیگر صرفاً یک تغییر فنی نبود.
ستاری منطق استفاده از سامانه را تغییر داده بود.
هجده موضع برای سردرگم کردن دشمن
مرحله بعد، استفاده از همین تحرک برای فریب دشمن بود.
افروز میگوید برای سامانههای هاگ نزدیک به ۱۸ موضع استقرار ایجاد شد. در نتیجه، تصویری که هواپیمای شناسایی عراق از یک سایت تهیه میکرد، الزاماً به این معنا نبود که هنگام حمله نیز سامانه در همان نقطه حضور دارد.
اجرای چنین طرحی در منطقه والفجر ۸ ساده نبود. رمل و شنهای روان از یک سو و بارندگی شدید از سوی دیگر، حرکت خودروها و تجهیزات را دشوار میکرد.
گاهی نیروها مجبور بودند خودروها را با دست از مسیرهای دشوار عبور دهند.
افروز تأکید میکند که ستاری در همین بخش نیز تنها فرماندهی نمیکرد؛ در کنار نیروها حضور داشت و در دشواری جابهجایی تجهیزات همراه آنان بود.
همین تجربه سبب شده است افروز در خاطراتش با تأکیدی شخصی بگوید:
“باید عملیات والفجر ۸ را به نام شهید ستاری بنامیم.”
این تعبیر، ارزیابی شخصی راوی از نقش ستاری است؛ اما در کنار دیگر خاطرات فرماندهان پدافند، اهمیت طراحی و مدیریت پدافند هوایی در این عملیات را نشان میدهد.
وقتی خود رادار به هدف تبدیل شد
در میانه جنگ، تهدید دیگری نیز جدیتر شد: تسلیحات ضد رادار.
این تسلیحات میتوانستند با استفاده از انتشار امواج راداری، منبع تشعشع را پیدا کنند. در نتیجه، راداری که برای کشف هواپیماهای دشمن روشن میشد، ممکن بود خود به هدف تبدیل شود.
افروز میگوید پس از اصابت موشکهای ضد رادار به تأسیسات پدافندی، ستاری برای مقابله با این تهدید، شیوه کار رادارها را تغییر داد.
به نیروها دستور داده شد پس از تشخیص تهدید، انتشار رادار را در فواصل مشخص قطع و دوباره برقرار کنند تا فرایند هدایت مهمات مهاجم مختل شود.
این خاطره در روایتهای دیگر همرزمان ستاری نیز با جزئیات متفاوت تکرار شده است و یک اصل مشترک در آنها دیده میشود:
وقتی امکان دسترسی سریع به فناوری تازه وجود نداشت، ستاری تلاش میکرد با تغییر تاکتیک، از همان فناوری موجود قابلیت تازهای استخراج کند.
ماجرای فرار بنیصدر؛ روایتی که باید با احتیاط خوانده شود
یکی از متفاوتترین خاطرات افروز به ماجرای خروج ابوالحسن بنیصدر و مسعود رجوی از ایران در مرداد ۱۳۶۰ مربوط است.
افروز میگوید در آن زمان افسر شیفت رادار تبریز بوده و پس از دریافت گزارش مفقود شدن یک فروند هواپیمای سوخترسان، هدفی با مشخصات مشابه را در شمال کشور مشاهده کرده است.
به روایت او، در شرایطی که اعزام هواپیماهای شکاری با تأخیر و مشکلات فنی روبهرو شده بود، تلاش کرد از طریق ارتباط رادیویی، خود را به عنوان یک جنگنده در تعقیب هواپیمای فراری معرفی کند و با ایجاد این تصور، خدمه هواپیما را وادار به تغییر رفتار کند.
اما ماجرا پیچیده شد.
افروز میگوید بخشی از مکالمات او همزمان توسط خلبان جنگنده واقعی که برای تعقیب هواپیما برخاسته بود شنیده شد و عبارت “نزن” که خطاب به هواپیمای فراری بیان میکرد، برای خلبان تعقیبکننده سوءتفاهم ایجاد کرد.
هواپیما سرانجام از ایران خارج شد و افروز پس از بررسی نوار مکالمات بازداشت و برای بازجویی به تهران منتقل شد.
این بخش از خاطرات او را باید به صراحت یک روایت شخصی دانست؛ زیرا برخی جزئیات آن با روایتهای منتشرشده دیگر از فرار بنیصدر و رجوی یکسان نیست. در منابع تاریخی، خروج آنان با یک فروند بوئینگ ۷۰۷ نیروی هوایی به خلبانی بهزاد معزی و پرواز به فرانسه ثبت شده است. بنابراین جزئیات مربوط به مسیر، تعقیب و مکالمات راداری در روایت افروز، برای تبدیل شدن به گزارش قطعی تاریخی به اسناد عملیاتی بیشتری نیاز دارد.
اما اهمیت این خاطره برای شناخت منصور ستاری، در اتفاقی است که پس از آن رخ داد.
“اگر من جای تو بودم، این افسر را تشویق میکردم“
افروز میگوید پس از چند روز بازجویی، اعلام کرد حاضر است درباره تصمیمهایش فقط در برابر کسی پاسخ دهد که از نظر تخصصی موضوع را بفهمد و نام منصور ستاری را مطرح کرد.
ستاری نوارهای مکالمات را ساعتها گوش داد و یادداشت برداشت.
سپس، به روایت افروز، پس از بررسی ماجرا با فرمانده وقت نیروی هوایی تماس گرفت و گفت:
“اگر من جای تو بودم، این افسر را مورد تشویق قرار میدادم.”
این جمله با واکنش حاضران روبهرو شد، اما ستاری از تحلیل خود دفاع کرد و توضیح داد که تصمیمهای افروز با چه هدفی گرفته شده است.
فارغ از جزئیات محل اختلاف در اصل واقعه، این بخش از خاطره ویژگی مهمی از ستاری را نشان میدهد: او پیش از قضاوت درباره نتیجه، منطق تصمیم را بررسی میکرد.
ممکن بود یک اقدام به نتیجه مطلوب نرسیده باشد، اما برای او این پرسش نیز اهمیت داشت که افسر در لحظه تصمیم چه اطلاعاتی داشته، با چه محدودیتی روبهرو بوده و چرا آن راه را انتخاب کرده است.
آرزویی که تنها نظامی نبود
آخرین بخش خاطرات افروز، تصویری متفاوت از اولویتهای ستاری در سالهای پایانی زندگی او ارائه میکند.
افروز از جلسهای در کیش یاد میکند که ستاری درباره آینده نیروی هوایی گفته بود ابتدا میخواهد سامانههای آفندی و پدافندی را به سطحی برساند که کشور در برابر تهدیدها از توان دفاعی مطمئن برخوردار باشد و پس از آن، با دست پر برای بهبود امکانات رفاهی نیروهایش اقدام کند.
این نگاه نشان میدهد که در ذهن ستاری، توسعه تجهیزات و توجه به نیروی انسانی دو موضوع جداگانه نبودند.
او نیروی هوایی قدرتمند را تنها مجموعهای از هواپیما، رادار و موشک نمیدید؛ سازمانی میخواست که بتواند هم مأموریتش را انجام دهد و هم از کسانی که بار آن مأموریت را بر دوش دارند، حمایت کند.
خلق منصورانه؛ تغییر دادن صورت مسئله
خاطرات عینالله افروز چند روایت ظاهراً متفاوت را کنار هم قرار میدهد: مطالعه نشریات تخصصی، متحرک کردن هاگ، ایجاد مواضع متعدد برای فریب شناسایی دشمن، مقابله با تهدید ضد رادار، دفاع از تصمیم یک افسر و دغدغه معیشت و رفاه کارکنان.
اما میان همه آنها یک خط مشترک وجود دارد.
ستاری در برابر محدودیت، معمولاً نخستین پاسخ موجود را نمیپذیرفت.
اگر هاگ برای جابهجایی بیش از حد سنگین بود، میپرسید کدام اجزای آن واقعاً باید جابهجا شوند.
اگر دشمن محل سایت را شناسایی میکرد، به جای پذیرفتن برتری شناسایی دشمن، تعداد مواضع را افزایش میداد.
اگر رادار با روشن ماندن به هدف تبدیل میشد، الگوی انتشار آن را تغییر میداد.
و اگر عملکرد یک افسر از بیرون اشتباه به نظر میرسید، پیش از داوری، ساعتها نوار مکالمات را بررسی میکرد تا منطق تصمیم او را بفهمد.
شاید مفهوم “نوآوری و خلق منصورانه” را بتوان در همین ویژگی خلاصه کرد:
برای منصور ستاری، نوآوری همیشه ساختن چیزی نبود که وجود نداشت؛ گاهی دیدن امکانی بود که دیگران در همان داشتههای موجود نمیدیدند.