از آبی فنسها تا بیکران آسمان؛ روایتی از شهید ستاری که خود آستین بالا میزد
روایتهای همرزمان شهید منصور ستاری تنها به تصمیمهای بزرگ نظامی، طرحهای پدافندی و سالهای جنگ محدود نمیشود. در میان خاطرات باقیمانده از او، گاه اتفاقهایی به ظاهر ساده دیده میشود که تصویری از شیوه رفتارش در مسئولیت ارائه میکند؛ فرماندهای که وقتی کاری را ضروری میدانست، منتظر دیگران نمیماند و خود دست به کار میشد.
شمسی خسروی در کتاب “از تبار آسمان” بخشی از این روحیه را در روایتی از حضور شهید ستاری در یک پایگاه نیروی هوایی بازگو کرده است؛ خاطرهای که از چند متر سیم توری زنگزده آغاز میشود و به تعمیر خط لوله آب در گرمای طاقتفرسای کیش میرسد.
چند قوطی رنگ برای یک پایگاه
تیمسار ستاری هنگام بازدید از پایگاه، چشمش به سیمتوریهای زنگزده اطراف محوطه افتاد. سر تکان داد و پرسید:
“چرا به این سیمتوریها گازوئیل نزدهاید؟ دلیل زنگزدگی، بیدقتی در نقاشی است.”
فرمانده پایگاه که همراه منصور ستاری و تیمسار عصاره حرکت میکرد، توضیح داد که رنگ در اختیار نداشتهاند و اگر رنگ موجود بود، دستور نقاشی مجدد سیمتوریها صادر میشد.
پاسخ برای ستاری قانعکننده نبود:
“تو پایگاه به این بزرگی، چند قوطی رنگ پیدا نمیشود؟”
رنگها را آوردند و سربازی از او پرسید با آنها چه کنند. ستاری گفت:
“سیمتوریها را رنگ بزنید تا من داخل پایگاه را ببینم.”
سپس همراه تیمسار ایرج نادرپور و تیمسار عصاره به بازدید ادامه داد و در همان حال گفت:
“باید با مسئولان عمران کیش مذاکراتی داشته باشم، اینجا خیلی چیزها به حال خود رها شده.”
“لباس سربازی بیاورید تا بگویم که میشود“
وقتی گروه از بازدید بازگشت، یک نقاش و دو سرباز همچنان مشغول رنگآمیزی بودند، اما تنها چند متر از سیمتوریها رنگ شده بود.
ستاری با دیدن میزان پیشرفت کار پرسید:
“یعنی تو این مدت فقط همین سه چهار متر را نقاشی کردهاید؟ فردا شورای عالی فرماندهان نیروی هوایی اینجا برگزار خواهد شد. این چه وضعی است؟”
نقاش پاسخ داد که سریعتر از این نمیشود.
ستاری گفت:
“نمیشود؟ برای من لباس سربازی بیاورید تا بگویم که میشود و به شما هم ثابت کنم که کمکار و کند و تنبل هستید.”
سرباز رفت و با یک دست لباس سربازی برگشت. فرمانده نیروی هوایی لباس را پوشید و آماده شد خودش کار را آغاز کند.
تیمسار عصاره تلاش کرد او را متقاعد کند که برای استراحت به دفتر فرماندهی بازگردد و کار را به نیروها بسپارد، اما ستاری تصمیم خود را گرفته بود.
فرماندهای با فرچه رنگ در دست
ستاری از نقاش پرسید چند سال است خدمت میکند. پاسخ شنید: پانزده سال.
سپس به قوطی رنگ اشاره کرد و گفت:
“برای اینقدر جا، یک قوطی رنگ را خالی کردهای که چه؟”
از سرباز خواست تینر بیاورد. خودش رنگ را رقیق کرد، فرچه را برداشت و شروع به رنگآمیزی سیمتوریها کرد.
به دو سربازی که مقابلش ایستاده بودند نیز گفت:
“شما هم سیمهای توری آن طرف پایگاه را به همین شکل نقاشی کنید.”
همانطور که روی پنجه پا جلو میرفت و سیمتوریهای مقابلش را رنگ میکرد، سخنرانی روز بعد را نیز در ذهن مرور میکرد.
کار تا شب ادامه پیدا کرد. سیمتوریهای آبی آسمانی، جلوه تازهای به پایگاه داده بودند. نیمهشب، ستاری خسته و گرسنه به اتاقی که برایش در نظر گرفته بودند بازگشت؛ لباس سبز سربازی که سراپا رنگی شده بود را از تن درآورد و بیشام سر بر بالش گذاشت.
فردای آن شب؛ مسئلهای تازه در گرمای کیش
صبح روز بعد، جلسه شورای عالی فرماندهان برگزار شد. ستاری در آن جلسه درباره نقش فرماندهان در ظاهر و باطن امور پایگاهها سخن گفت و پس از پایان جلسه برای بازدید از منطقه کیش به راه افتاد.
نادرپور و عصاره نیز همراهش بودند. گرمای شدید تابستان همه را خسته کرده بود که در میان مسیر، نگاه ستاری به چیزی در کنار جاده افتاد. از راننده خواست توقف کند.
یکی از تیرهای برق کنار جاده خم شده بود. آنها پیاده شدند و در ادامه متوجه شدند خط لوله آبی که از کیش به پایگاه میرفت ترکیده و آب در حال هدر رفتن است.
ستاری با دیدن وضعیت گفت:
“برای همین است که تو پایگاه با کمبود آب و قطع آن مواجه شدهاند.”
بعد آستینهایش را بالا زد.
“کارگر مگر بنده خدا نیست؟“
همراهانش با توجه به گرمای شدید پیشنهاد کردند کار را به زمان دیگری موکول کنند یا کارگرانی را برای تعمیر خط لوله بفرستند.
پاسخ ستاری کوتاه بود:
“کارگر مگر بنده خدا نیست؟”
دست روی خط لوله آب کشید و از همراهانش خواست برای آوردن بنا، جرثقیل، سیمان و لوله به کیش بروند:
“من همینجا هستم تا برگردید.”
سرهنگ شریفی بار دیگر تلاش کرد او را منصرف کند و گفت برای انجام این کار نیرو خواهند گرفت، اما ستاری پاسخ داد:
“بروید دیگر، تو گرما ایستادهاید که چه؟ تا اینجا هستم باید آب و برق جزیره را درست کنم.”
همراهانش میدانستند وقتی تصمیمی میگیرد، از آن بازنمیگردد. خودرو حرکت کرد و ستاری در کنار خط لوله ترکیده ماند. آشغالها و وسایل اضافی اطراف محل را جمع میکرد و کنار میگذاشت تا زمینه برای آغاز کار فراهم شود.
زیر آفتاب تا بازگشت نیروها
آفتاب مستقیم بر سرش میتابید و لبهایش از تشنگی خشک شده بود. گرما امان میبرید، اما ستاری محل را ترک نکرد.
سرانجام سایه تویوتا از دور در جاده نمایان شد. شریفی، نادرپور و عصاره همراه کارگران بازگشته بودند.
ستاری طرحی را که برای لولهکشی آب از جاده تا پایگاه در نظر گرفته بود، برای کارگران توضیح داد تا کار آغاز شود.
روایت کتاب “از تبار آسمان” از یک شب و روز در زندگی منصور ستاری، از رنگآمیزی سیمتوریهای یک پایگاه تا ماندن کنار خط لوله ترکیده در گرمای کیش امتداد پیدا میکند؛ فرماندهای که در برابر جمله “نمیشود”، لباس سربازی پوشید و فرچه را به دست گرفت و هنگامی که پیشنهاد شد کار سخت زیر آفتاب به کارگران سپرده شود، تنها پرسید: “کارگر مگر بنده خدا نیست؟”
امیر سرلشکر شهید منصور ستاری در ۱۵ دیماه ۱۳۷۳، در سانحه سقوط هواپیما در نزدیکی فرودگاه اصفهان، همراه با جمعی از افسران بلندپایه نیروی هوایی و همرزمانش به شهادت رسید.