همرزم و رفیق فرمانده؛ آخرین گفتوگوی منصور ستاری با شهید عباس بابایی
چهاردهم مردادماه ۱۳۶۶، یک روز پیش از شهادت شهید سرلشکر خلبان عباس بابایی، او برای انجام مأموریتی ویژه در خاک عراق آماده میشد. فرماندهان خلبان برای پیشگیری از خطرات، از حضور در چنین مأموریتهایی منع شده بودند؛ اما بابایی تصمیم خود را گرفته بود.
سرهنگ منصور ستاری وقتی از موضوع باخبر شد، تلفنی با یار و همرزم دیرینش گفتوگو کرد و کوشید او را از انجام این مأموریت منصرف کند.
ستاری به او گفت:
“عباس، به دلم بد افتاده، از این مأموریت صرفنظر کن.”
نگرانی ستاری بیدلیل نبود. او و بابایی سالها در کنار یکدیگر فعالیت کرده و چنان در کار و مأموریتها هماهنگ شده بودند که همرزمانشان از آنان بهعنوان دو همراه نزدیک یاد میکردند؛ دو فرماندهای که پیوند میانشان فراتر از یک رابطه معمول سازمانی بود.
آخرین مأموریت
صبح روز ۱۵ مرداد ۱۳۶۶، مصادف با عید قربان، شهید عباس بابایی پس از ۶۰ مأموریت جنگی موفق، همراه با سرهنگ علیمحمد نادری با یک فروند هواپیمای اف-۵ از پایگاه هوایی تبریز به پرواز درآمد. هدف، شناسایی منطقه و تعیین راهکار مناسب برای اجرای عملیات بود.
بابایی و نادری وارد آسمان عراق شدند و مأموریت خود را انجام دادند، اما هنگام بازگشت در منطقه عملیاتی سردشت، هواپیمای آنان هدف شلیک توپ ضدهوایی شیلکا ۲۳ میلیمتری پدافند خودی سپاه پاسداران قرار گرفت.
بابایی که در کابین عقب هواپیما حضور داشت، از ناحیه سر مجروح شد و به شهادت رسید.
او هنگام شهادت ۳۷ سال داشت.
از قزوین تا دانشکده خلبانی
عباس بابایی در ۱۴ آذرماه ۱۳۲۹ در قزوین متولد شد. دوره ابتدایی و متوسطه را در همان شهر گذراند و در سال ۱۳۴۸ وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد.
پس از گذراندن آموزشهای مقدماتی، در سال ۱۳۴۹ برای تکمیل دوره خلبانی به آمریکا اعزام شد.
طبق مقررات دانشکده، او باید به مدت دو ماه با یکی از دانشجویان آمریکایی هماتاق میشد. هدف اعلامشده از این برنامه، کمک به دانشجویان برای فراگیری بهتر زبان انگلیسی بود.
بابایی در همان دوران نیز به انجام واجبات دینی خود پایبند بود. هماتاقی آمریکایی او در گزارشی درباره ویژگیها و روحیاتش نوشته بود که بابایی نسبت به فرهنگ غرب موضعی منفی دارد و به فرهنگ سنتی ایران پایبند است. او همچنین نوشته بود که بابایی گاه به گوشهای میرود و با خودش حرف میزند؛ رفتاری که منظور از آن، نماز و دعا خواندن او بود.
نمازی که در دفتر ژنرال خوانده شد
بابایی بعدها ماجرایی از روزهای پایانی دوره خلبانی خود در آمریکا نقل کرده بود. دوره آموزشی او به پایان رسیده بود، اما به دلیل گزارشهایی که در پروندهاش ثبت شده بود، هنوز درباره صدور گواهینامه خلبانی او تصمیم نهایی گرفته نشده بود.
او برای تعیین تکلیف به دفتر مسئول دانشکده، که یک ژنرال آمریکایی بود، احضار شد. بابایی آن لحظات را چنین روایت کرده است:
“پرونده من در جلو او، روی میز بود. ژنرال آخرین فردی بود که میبایستی نسبت به قبول و یا رد شدنم اظهار نظر میکرد.”
ژنرال پرسشهایی مطرح کرد و بابایی پاسخ داد، اما از نوع پرسشها چنین برداشت کرد که نظر مثبتی نسبت به او وجود ندارد. در همین هنگام فردی وارد اتاق شد و ژنرال را برای انجام کاری به بیرون فراخواند.
انتظار طولانی شد و زمان نماز ظهر فرا رسید.
بابایی با خود اندیشید که شاید پیش از بازگشت ژنرال بتواند نماز را بخواند:
“گفتم که هیچ کار مهمی بالاتر از نماز نیست، همین جا نماز را میخوانم. انشاءالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد.”
او روزنامهای را که همراه داشت روی زمین پهن کرد و نماز را آغاز کرد. در میانه نماز متوجه شد ژنرال به اتاق بازگشته است.
“با خود گفتم چه کنم؟ نماز را ادامه بدهم یا بشکنم؟ بالاخره گفتم نمازم را ادامه میدهم، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد.”
پس از پایان نماز، از ژنرال عذرخواهی کرد. ژنرال از او پرسید چه میکرد و بابایی پاسخ داد:
“عبادت میکردم.”
وقتی ژنرال توضیح بیشتری خواست، بابایی گفت:
“در دین ما دستور بر این است که در ساعتهای معین از شبانهروز باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعات زمان آن فرا رسیده بود.”
رفاقتی که با شهادت پایان نیافت
سالها پس از آن دوران، بابایی در کنار فرماندهانی چون منصور ستاری در دفاع از آسمان کشور نقشآفرینی کرد. آخرین تماس ستاری با او نیز در آستانه همان مأموریتی انجام شد که به شهادتش انجامید؛ تماسی که با جملهای کوتاه از نگرانی فرمانده برای همرزمش در خاطرهها باقی ماند:
“عباس، به دلم بد افتاده، از این مأموریت صرفنظر کن.”
شهید عباس بابایی در ۱۵ مردادماه ۱۳۶۶ به شهادت رسید و پیکرش در گلزار شهدای جنوب شاهزاده حسین قزوین به خاک سپرده شد. هفت سال بعد، در ۱۵ دیماه ۱۳۷۳، شهید منصور ستاری نیز همراه جمعی از فرماندهان نیروی هوایی در سانحه هوایی به شهادت رسید.