آرشیو خبر کد مطلب: 219     
خاطرات همرزم شهید

هدیه رهبر به خانواده شهدا

۱۳۹۳ شنبه ۲۹ آذر ساعت 16:54


 

هديه رهبر به خانواده شهدا 

آشنايي من با تيمسار ستاري به سالهاي قبل از فرماندهي ايشان برمي‌گردد . به زماني که با ايشان در پدافند خدمت مي‌کردم . اين آشنايي همچنان ادامه داشت و من هر از چند گاهي به ديدارشان مي‌رفتم .
در يکي از روزهاي خرداد 1367 بود . سرهنگ شريفي ، ( آجودان تيمسار ) مرا به دفتر ايشان دعوت کرد و گفت :
تيمسار با شما کار مهمي دارند .
بلافاصله به دفتر فرماندهي رفتم . وقتي وارد اتاق شدم ، طبق معمول ، ايشان از پشت ميزشان بلند شدند و سلام و احوالپرسي گرمي با من کردند . از من خواستند که بنشينم .
نشستم ، تيمسار مواردي را با من در ميان گذاشتند و در ضمن صحبتهايشان پيشنهاد کردند که سرپرستي خانواده‌هاي ايتام پرسنل کوي سازماني قصر فيروزه را به عهده بگيرم .
گفتم :
تيمسار ! ممکن است بفرماييد ، چرا مرا انتخاب کرده‌ايد ؟
گفتند :
براي اينکه شما خودتان از خانواده شهدا هستيد و بهتر مسائل و مشکلات آنان را حس مي‌کنيد .
عرض کردم :
-ولي من چيزي به پايان خدمتم نمانده همين ماه بازنشسته مي‌شوم .
تيمسار گفتند :
هيچ مشکلي نيست . من شما را ابقاء مي‌کنم .
پيشنهاد ايشان را قبول کردم و درخواست کردم تا چگونگي انجام مسئوليت را کمي برايم توضيح دهند .
فرمودند :
اين خانواده‌ها ، مشکلات و گرفتاري‌هاي زيادي دارند . تا آنجا که مي‌توانيد به مشکلاتشان رسيدگي کنيد و اگر مشکلي پيش آمد که از عهدة برطرف کردن آن بر نيامدي به من اطلاع دهيد .
سپس ليستي از خانواده شهدا و ايتام را که قبلاً تهيه کرده بودند به همراه مقداري پول به من دادند و گفتند :
مقدار مبلغ پرداختي به هر خانواده در اين ليست نوشته شده است ، فعلاً طبق اين عمل کنيد و در ضمن ايتام و خانواده شهداي خارج از تهران را نيز حتماً در نظر داشته باشيد .
ليست را گرفتم و داشتم از اتاق خارج مي‌شدم که دوباره صدايم زدند و گفتند :
هنگام کمک ، نامي از کسي برده نشود ، فقط بگوييد اين هدايايي است از طرف مقام معظم رهبري به خانواده معظم شهدا .

چند خاطره
در مدت 6 سالي که از طرف تيمسار ستاري مسئوليت سرپرستي خانواده‌هاي ايتام را عهده دار بودم ، خاطرات زيادي دارم که بيان همه آنها از حوصله خوانندگان عزيز خارج است ، ولي به چند نمونه از نحوة کمک کردن تيمسار به افراد بي‌پناه بسنده مي‌کنم .
قابل ذکر است در تمام اين موارد نمي‌دانم ، ايشان چگونه و به چه طريق از گرفتاري‌ها و مشکلات اين گونه افراد مطلع مي‌شدند .
من فقط به دفتر ايشان احضار مي‌شدم ، مبلغي پول و اطلاعات لازم را به بنده مي‌دادند و بلافاصله به مأموريت اعزام مي‌شدم .

خاطره اول
طبق آدرسي که تيمسار به من دادند به شهرکي در غرب شهر بندرانزلي رفتم . خانه را پيدا کردم . خانمي با چند بچه در آنجا زندگي مي‌کردند که سرپرست خود را از دست داده بودند .
يکي از بچه‌ها سخت بيمار بود . بنده ضمن احوالپرسي و دلجويي از همسر متوفي ، مبلغي را که تيمسار به من داده بودند به آن خواهر دادم و مشکلاتش را جويا شدم و طي گزارشي مکتوب خدمت تيمسار ارائه دادم .

 

خاطره دوم
به دفتر احضار شدم . ايشان مبلغي پول به من دادند و خواستند به اتفاق يکي از پرسنل که پدرش در آسايشگاه معلولين کهريزک فوت کرده بود و براي کفن و دفن او مشکل مالي داشت به آنجا برويم . بنده به دستور تيمسار در تمام مراحل خاکسپاري و همچنين مراسم عزاداري در کنار او بودم و همکاري لازم را داشتم .

خاطره سوم 
به دفتر احضار شدم ، تيمسار مبلغي پول به من دادند و از من خواستند که به بيمارستان پارس تهران بروم .
ضمن عيادت و دلجويي از خانمي که در آنجا بستري بود آن مبلغ را به ايشان دادم . دريافتم که آن خانم همسر يکي از پرسنل متوفي نيروي هوايي است . پول را به بيمارستان پرداخت نمودم و ايشان با صحت و سلامتي ترخيص شد .
همان طور که عرض کردم از اين نوع خاطرات زياد دارم ان‌شاء‌الله در فرصت بعد ."

پاکبازي در عرصة عشق
« بر اساس گفته‌هاي همسر و دوستان شهيد ستاري »

نور چراغ مطالعه به ميز بر مي‌خورد و روشنايي اندکي را در فضاي اتاق مي‌پاشيد . همسر تيمسار تا زماني که او کار مي‌کرد بيدار بود و خود را با انجام کارهاي عقب افتاده سرگرم مي‌کرد . با سيني چاي وارد اتاق تيمسار شد . او در حال بررسي نامه‌هاي رسيده بود .
خسته نباشيد !
متشکرم .
منصور ! چرا اين‌قدر سر اين نامه‌ها دقيق مي‌شوي ؟ امضا کردن يک نامه که اين همه وقت نمي‌خواهد .
تيمسار نگاهي به او انداخت و گفت :
خانم ، فردا مي‌گويم کسي جاي من همه نامه‌ها را امضاء کند .
تا اين وقت شب بيدار ماندي که مزاح کني ؟ لااقل وقتي مزاح مي‌کني کمي هم بخند .
بيا خانم ، بگير بخوان ! ببينم اي نامه چقدر مي‌تواند انسان را بخنداند .
همسر تيمسار نامه را از او گرفت و با صداي بلند خواند .
«سلام ! نمي‌دانم شما را بايد چگونه صدا کنم . تيمسار ستاري يا آقاي ستاري ، شايد بهتر باشد بگويم پدر ستاري ، اگر شما اجازه دهيد .
در خانوادة‌بزرگ نيروي هوايي پدرم عضوي بود که بعد از رفتنش به سراي باقي ، مادر تنها شد و هنوز درد تنهايي‌اش را از من و خواهرم پنهان مي‌کند . او مي‌انديشد که ما نمي‌دانيم چرا شبها از درد دستهايش مي‌نالد . نمي‌داند که مي‌دانيم بعد از رفتنمان به مدرسه ، او هم به خانه‌هاي مردم مي‌رود و کار مي‌کند . ما حتي او را ديده‌ايم و او نمي‌داند . پدر ستاري ! من و خواهرم خيلي فکر کرديم به هيچ کس نمي‌توانيم بگوييم . اولاً مادر مغرور است . ثانياً کسي را نداريم . تمام تلاش مادر براي از بين بردن کمبودهاي ماست . ديروز وقتي از مدرسه برمي‌گشتم قصاب محلمان را ديدم که مشغول جر و بحث با مادر بود . مادر سکوت کرده بود . قصاب هر چه مي‌خواست گفت و مادر پولش را چنگ زد و برداشت . سرش پايين بود . از آنجا خارج شد و مرا نديد که ايستاده بودم . دستهايش مي‌لرزيد . هنوز صداي مرد آزارم مي‌دهد . « مگر 250 گرم گوشت چند مي‌شود که چانه مي‌زني ، آن هم هميشه ؟ »
پدر ستاري ! من و خواهرم مي‌بينيم که مادرمان از کار زياد و طاقت فرسا مثل شمع آب مي‌شود و هر روز رنجورتر و ضعيف‌تر مي‌شود . ما تنها بعدا از خدا او را داريم . اگر به ما کمک نشود آينده‌اي نامعلوم به سرنوشت ما چنگ خواهد زد . بعد از خدا پناهمان شماييد و دلمان مي‌خواهد به عنوان يک پدر به وضع زندگي ما رسيدگي کنيد . اگر شما کمکمان کنيد مادرم از اين همه فلاکت راحت مي‌شود .»
خواندن نامه که به پايان رسيد ، تيمسار پرسيد :
حالا خانم شما بگوييد مي‌توانم يک امضا بکنم ، و بنويسم ملاحظه شد ؟ آيا يک پدر مي‌تواند در مقابل فرزندانش بي‌تفاوت باشد ؟
بغض گلوي همسرش را گرفت ، خودش را کنترل کرد و گفت : « نه
  »
هواي بيرون سوز داشت و شب از نيمه مي‌گذشت . ستاره صبح در آسمان سوسو مي‌زد و هنوز اندکي از غبار شب در هوا معلق بود . تيمسار نگاهي به آسمان انداخت ، نفس عميقي کشيد و به طرف اداره حرکت کرد .
سه شنبه 13 ديماه
ميدان ورزش هنر آموزان نيروي هوايي در مسيرش قرار داشت . هر روز صبح زود هنر آموزان به آنجا مي‌آمدند و به صورت گروهي ورزش مي‌کردند . تيمسار از کنار آنها که مي‌گذشت ، غرق تماشا مي‌شد .
از ماشين پياده شد و به کنار ميدان ورزش رفت . هنر آموزان با حرکات زيباي « عبور از موانع » چشم هر بيننده‌اي را خيره مي‌کردند . تيمسار محو تماشاي آنها شد . حتي آمدن تيمسار ميرزا و احترام گذاشتن او را متوجه نشد . ميرزا سلام کرد . تيمسار سر برگرداند و با لبخند گفت :
کي‌آمديد ؟
ميرزا گفت : « همين الان » و سپس کارهايي را که در بارة ورزش و تغذيه هنر آموزان انجام داده بود، به تيمسار گزارش کرد .
صبح زود بود و پرسنل دفتر فرماندهي هنوز به سر کار خود نيامده بودند ، تيمسار نامه‌ها را روي ميز سرهنگ شريفي ، گذاشت و نامه دختري را که از او کمک خواسته بود ، جدا کرد و روي آن نوشت :
خانم نيکزاد ، همين امروز اين نامه را پي‌گيري و نتيجه را گزارش کند !
با عجله از اتاق خارج شد تا به جاهايي که براي بازديد انتخاب کرده بود ، برود و ساعت 9 صبح براي پرواز خود را به فرودگاه دوشان تپه برساند .
قرار بود ، تيمسار ستاري با تيمسار صادقپور که استاد خلبانش بود ، سفري به منطقه کوشک نصرت قم داشته باشند ، اما صادقپور به رغم اينکه از روز يک‌شنبه براي اين پرواز برنامه‌ريزي کرده بود ، ولي به علت مه آلود بودن هوا مايل نبود اين پرواز انجام گيرد . برج مراقبت ديد خلبان را کمتر از دو کيلومتر گزارش کرده بود . لذا به سرهنگ شريفي ، آجودان فرماندهي زنگ زد و گفت :
به علت ديد کم فرودگاه ، فعلاً پرواز مقدور نيست . به تيمسار بگو منتظر بماند تا هوا بهتر شود .
چند دقيقه بعد ، تلفن به صدا در آمد . صادقپور گوشي را برداشت . سرهنگ شريفي با عجله گفت :
تيمسار بدون تماس با ما به فرودگاه دوشان تپه رفته و در « رمپ » منتظر شماست .
صادقپور به تکاپو افتاد که در اين وضعيت چگونه از برج مراقبت مهر آباد اجازه پرواز بگيرد . بعد از اندکي فکر کردن با برج مراقبت تماس گرفت و گفت که مي‌خواهد جهت تهيه گزارش وضعيت هوا ، پروازي را انجام دهد . برج مراقبت اجازه داد و او بلافاصله به طرف هواپيما دويد و از فرودگاه قلعه مرغي به پرواز درآمد و در دوشان تپه روي باند نشست . هنوز تيمسار نيامده بود . صادقپور حدود 20 دقيقه منتظر ماند تا اينکه تيمسار ستاري به باند آمد و با خنده گفت : همه چيز که رو به راه است ؟
صادقپور گفت :
حالا همي شد ، امروز را منصرف مي‌شديد ؟
تيمسار گفت :
مي‌شد ، ولي بايد همه برنامه‌هايم را به هم مي‌ريختم .
هر دو خنديدند و در کابين هواپيما نشستند . تيمسار هواپيما را روشن کرد و براي پرواز با برج مراقبت تماس گرفت . برج به علت ترافيک سنگين فرودگاه مهر آباد آنها را حدود 45 دقيقه منتظر نگه داشته بود و اجازه پرواز نمي داد .
صادقپور دوباره با برج تماس گرفت و گفت :
اجازه پرواز بدهيد ، ما روي آسمان فرودگاه منتظر مي‌مانيم تا مهر‌آباد اجازه خروج بدهد .
برج موافقت کرد . تيمسار هواپيما را روي باند دواند . دسته‌هاي کلاغ سرتاسر باند را پوشانده بود . تيمسار لحظه اي هواپيما را متوقف کرد . صادقپور گفت :
کلاغ حيوان باهوشي است . سريع مي‌گريزد ، شما پرواز کنيد .
هواپيما به پرواز در‌آمد و به سمت منطقه کوشک نصرت اوج گرفت .
تيمسار طبق معمول در پرواز از فراز حرم امام ( ره ) مي‌گذشت ، آن روز نيز چرخي زد و از بالا به حرم نگريست و گفت :
صادقپور ! حرم امام را ببين ، يک دنيا عشق و ايمان در آن پايين آرميده است .
سپس مسير را به سمت 210 درجه از بالاي کهريزک به سمت کوشک تغيير داد ، از کهريزک به بعد ، هوا صاف شده بود و درياچه نمک از دور پيدا بود . تيمسار گفت :
ديدن درياچه از بالا خيلي زيبا است ! برويم ببينيم ، آب آن در چه وضعي است . صادقپور هيچ مي‌داني که اين درياچه از هر گونه آلودگي و ناپاکي به دور است . اين همه زلالي آب ، ين همه سپيدي نشان دهندة قداست اين خاک است . در يک حاشيه‌اش حضرت معصومه (س) و در حاشيه ديگرش مردي از سلاله پاکشان آرميده است .
تيمسار بعد از اندکي گشت زدن بر فراز درياچه به کوشک آمد و هواپيما را روي باند نشاند و بازديد را شروع کرد .
بازديد از کوشک تا ظهر طول کشيد . تيمسار و صادقپور بعد از خواندن نماز و صرف نهار به تهران پرواز کردند . در تهران ، پرسنل فرودگاه قلعه مرغي منتظر تيمسار بودند . تيمسار هواپيما را فرود آورد . او در نظر داشت که از دانشکده پرواز و موزه نيروي هوايي بازديد کند . از فرمانده پرسيد :
همه آماده‌اند ؟
او پاسخ مثبت داد . تيمسار متوجه شد پرسنل به علت اينکه منتظر آمدنش بوده‌اند تا آن ساعت ناهار نخورده‌اند ، لذا از فرمانده پرسيد :
بچه‌ها ناهار خورده‌اند ؟
فرمانده گفت :
قربان مشکلي نيست . بعد از بازديد مي‌خورند .
تيمسار گفت :
به بچه‌ها بگو همه بروند ناهار . من اين جا هستم بعد از ناهار بازديد مي‌کنيم .
بازديد ساعت چهار بعدازظهر به پايان رسيد . صادقپور براي رفتن اجازه خواست . تيمسار گفت :
-بيا با هم سري به دانشگاه هوايي بزنيم . دلم نمي‌خواهد حادثة چندي پيش دوباره تکرار شود . بايد همه چيز را خوب کنترل کرد .
انفجار ديگ بخار را مي‌گوييد ؟
بله مگر يادت رفته . تعدادي کشته و زخمي هم داشتيم . بازديد ما حواسشان را بيشتر جمع مي‌کند .
تا ساعت شش عصر ، مشغول بررسي مشکلات آنجا بود . در اين موقع تيمسار به صادقپور گفت :
-وقتت را زياد گرفتم . برو به کارهات برس !
ساعت هفت ، هوا تاريک شده بود ، تيمسار از دانشگاه به سمت ستاد نيرو حرکت کرد . در جلو آمادگاه « موتور جت » سرهنگ شمالي را ديد که با شخصي در حال صحبت کردن است .
صدايش زد و گفت :
شمالي ! آنجا چه کار مي‌کني ؟
شمالي گفت :
با حاجي داريم صحبت مي‌کنيم . الان مي‌روم سر کارم .
تيمسار خيلي جدي گفت :
بعد از اين ديگه ، نه دوستت دارم و نه پيشت مي‌آيم .
سرهنگ شمالي با تيمسار خيلي دوست بود . از هيچ گونه تلاشي به خاطر تيمسار دريغ نداشت . لذا از شنيدن اين حرف متعجب شده بود ، جلوتر رفت و گفت :
تيمسار! متوجه نشدم ، چي فرموديد ؟
تيمسار ستاري از پنجره اتومبيل دست به گردن شمالي انداخت و او را به طرف خود کشيد و صورتش را بوسيد و گفت :
مزاح بود جدي نگير مي‌داني خيلي دوستت دارم . کاش وقتي بود براي يک فنجان چاي . فردا حتماً هستم تا ببينم کار را به کجا رسانديد .
سرهنگ شمالي مسئوليت آمادگاه موتور جت را به عهده داشت . تيمسار صبح روز چهارشنبه ، سري به شمالي زد و سپس براي سرکشي به قسمتهاي ديگر رفت . عصر ، دوباره برگشت و شمالي را با خود براي بازديد از ساخت اتومبيل برد و گفت :
به آقام ( مقام معظم رهبري ) قول داده‌ام ماشين را تا 19 بهمن آماده کنم . ولي هنوز خيلي از کارهايش باقي مانده .
شمالي گفت :
پس حالا چه کار مي‌خواهيد بکنيد ؟
تيمسار پاسخ داد :
-بايد شبانه روز کار شود .
به شعبه رسيده بودند . تيمسار از ماشين بازديد کرد . اندکي در طراحي يکي از قسمتهاي اتومبيل ايراد ديده مي‌شد . به سرهنگ نصرالله پناهي ، مسئول ساخت آن ، گوشزد کرد و گفت :
اين ايراد را برطرف کنيد . فردا به کيش مي‌روم و عصر که برگشتم مستقيماً به اين جا مي‌آيم ، ببينم چه کرده‌ايد .
ساعت 11 شب ، تيمسار از همه خداحافظي کرد و به منزل رفت .
پنج‌شنبه 15 ديماه
جلسه شوراي فرماندهان پدافند هوايي به مدت سه روز در کيش برگزار شده بود ، تيمسار ستاري قرار بود براي مراسم اختتاميه سخنراني کند . ساعت 9 صبح به تيمسار يميني ، اطلاع داده شد که هواپيماي تيمسار ستاري تا ده دقيقه ديگر در باند فرود مي‌آيد . او به اتفاق ساير فرماندهان جلسه را تعطيل کردند و به استقبال تيمسار رفتند .
هواپيماي تيمسار در باند نشست و او به همراه معاونتهاي خود از آن پايين آمد و به سمت سالن برگزاري جلسه به راه افتاد .
تيمسار در جلسه دو ساعت سخنراني کرد و چنان حرف مي‌زد که همه از حالت حرف زدنش متعجب شده بودند . نکاتي را در بارة آينده نيرو به فرماندهان متذکر شد ، که انگار وصيت نامه مي‌خواند . تيمسار و همراهان او پس از صرف ناهار به مقصد اصفهان پرواز کردند .
هواپيماي « جت استار » غرش کنان در آسمان پايگاه اصفهان ظاهر شد و اندکي بعد روي باند ايستاد و تيمسار و همراهانش از پلکان هواپيما پايين آمدند . فرمانده پايگاه به استقبال آمده بود . احترام نظامي گذاشت و با عرض خير مقدم ، اعلام کرد که پايگاه براي بازديد تيمسار فرماندهي آماده است . تيمسار از همان جا بازديد را آغاز کرد . ابتدا به گردان نگهداري رفت و مرحله کار « اورهال » کردن يکي از هواپيماها را مشاهده کرد و گفت :
تلاشهايتان دارد به نتيجه مي‌رسد .
سپس به انبارهاي تدارکاتي رفت . سرهنگ شاه حيدري يک روز قبل از تهران به دستور تيمسار آمده و انبارها را براي بازديد آماده کرده بود . تيمسار يک به يک قطعات موجود در انبارها را بازديد کرد . اين کار سه ساعت به طول انجاميد .
بعد از بازديد ، در گوشه يکي از انبارها که براي پذيرايي در نظر گرفته شده بود ، تيمسار و همراهان جمع شدند .
سر ميز تيمسار مير عشق‌الله فرمانده پايگاه اصفهان از پذيرايي مختصر خود شروع به معذرت خواهي کرد . تيمسار ياسيني به شوخي گفت :
صبح تا شب ما را دوانديد و حالا معذرت خواهي مي کنيد ؟
مير عشق‌الله گفت :
هر کاري شما بفرماييد در خدمتتان هستم .
ياسيني گفت :
اصفهان اين همه جاهاي ديدني دارد . به جاي اين همه دواندن ما را مي‌برديد هتل عباسي ، آسمان که به زمين نمي‌آمد .
مير عشق‌الله گفت :
حتماً ، ولي بستگي به نظر تيمسار دارد . شايد وقت نداشته باشند .
تيمسار ستاري متوجه صحبتهاي آنها شد . با لبخندي گرم گفت :
شما سيدها به هم چه مي گوييد ؟
مير عشق‌الله گفت :
برنامه ريزي مي‌کنيم امشب را به هتل عباسي برويم .
تيمسار پرسيد :
چرا هتل عباسي ؟!
ياسيني با لبخندي کنايه آميز گفت :
تيمسار مير عشق‌الله چون در بازديدهاي قبلي ما را به جاهاي مختلف اصفهان برده ، اين دفعه مي‌خواهد ، يک شام در هتل عباسي بدهد .
تيمسار ستاري گفت :
حالا به کارهايمان برسيم ، به هتل عباسي هم مي‌رويم .
مير عشق‌الله گفت :
شما امشب اين جا بمانيد ، هر کجا بخواهيد مي‌برم .
تيمسار گفت :
 
کجا بهتر از همه جاهاست ؟
مير عشق‌الله گفت :
از نظر اقتصادي ، پاساژ هنر . البته پاساژ ملت هم بد نيست .
تيمسار براي اينکه مجدداً بازديد را شروع بکند به تمام پرسنل رو کرد و گفت :
موافقيد اول بازديد کنيم و بعد تفريح .
سپس دسته جمعي براي ادامه بازديد به انبار قطعات هواپيما رفتند .
تيمسار وقتي قطعات را ديد با خوشحالي غير قابل وصفي گفت :
بحمدالله براي اورهال کردن هواپيماهاي موجود کمبود قطعه نداريم .
سپس رو به مير عشق‌الله کرد و گفت :
سيد اين جا براي من پاساژ هنر است . همة اين قطعات طلا هستند . قدر اينها را بايد بدانيم که براي ما افتخار مي‌آفرينند .
در پايان بازديد گفت :
خوب اين از پاساژ هنر ، حالا برويم پاساژ ملت را ببينيم .
مير عشق‌الله گفت :
منظورتان يک انبار ديگر است ؟
تيمسار گفت :
اينها ثروتهايي هستند که در هيچ پاساژي پيدا نمي‌شود .
برق انبار بعدي اشکال پيدا کرده بود و تيمسار براي اينکه آنجا را نيز بازديد کند با چراغ قوه اين کار را انجام داد . قطعات موجود را به دقت بررسي کرد .
در چهره تيمسار خوشحالي زايدالوصفي ديده مي‌شد که براي سايرين جاي تعجب بود .
تيمسار رزاقي از مير عشق‌الله پرسيد :
شما چه کار کرده‌ايد که تيمسار اين قدر خوشحال هستند ؟
مير عشق‌الله گفت :
نمي‌دانم ، ولي فکر کنم ايشان خوشحالي‌اش از بازديد خوبي است که داشته‌اند .
ولي کسي نمي‌دانست که خوشحالي او از الهامي است که از شوق وصل به او داده‌اند .
کم‌کم خورشيد بساط خودش را از ديوار انبارها برمي‌چيد و با رفتنش سوز گزنده‌اي را به جا مي‌گذاشت . تيمسار لحظه‌اي احساس سردي کرد ، زيپ کاپشنش را بالا کشيد و نگاهي به خورشيد در غروب نشسته انداخت .
خورشيد همانند طشت خوني از پس شاخه‌هاي استخواني درختان نمايان بود و کران تا کران آسمان را به رنگ خون در آورده بود . اين آخرين نگاه تيمسار به خورشيد روز پانزدهم ديماه بود . در ژرفاي نگاهش گويي از خورشيد ، شهادت مي‌خواست که در روز واپسين ، شهادت بدهد ، از رنجها و سختي‌هاي دوران کودکي‌اش ، از مشقتهاي دوران تحصيلش و از تلاشهاي او براي سازندگي و اعتلاي ميهن اسلامي‌اش . از تلاشي که مي‌بايست در عمر صد ساله‌اش انجام دهد ولي در 46 بهار آن را به سرانجام رساند .
شهادت بدهد که چگونه بر هر يتيمي مي‌رسيد لقمه از گلوي خودش مي‌کاست و به دهان او مي‌گذاشت و هميشه دست نوازشگرش بر سر آنان سايبان گسترده بود .
وقت اذان شده بود . گلبانک الله اکبر از گلدسته‌هاي مساجد به گوش مي‌رسيد . در گوشه يکي از انبارها تيمسار و همراهانش به نماز ايستادند و بعد از نماز دوباره بازديد را تا آخرين انبار ادامه دادند .
در پايان تيمسار به مير عشق‌الله گفت :
همه چيز مرتب و به اندازه کافي وجود داشت . ان‌شاء الله در بازديدهاي بعدي براي شام مي‌مانيم .
مير عشق‌الله گفت :
چرا امشب نمي‌مانيد ؟
تيمسار گفت :
در تهران کار زيادي دارم . به بچه‌هاي سازندة اتومبيل قول داده‌ام ، امشب به آنها سر بزنم .
 
لحن تيمسار طوري بود که ديگر مير عشق‌الله بيشتر از اين نتوانست تعارف کند لذا به همراه معاونين خود ، مهمانان را تا باند فرودگاه بدرقه کرد . ساير مهمانان که همراه تيمسار بودند ، يک به يک بدرقه کنندگان را در آغوش گرفتند و به گرمي از آنها خداحافظي کردند و در هواپيما نشستند .
خلبان ، هواپيما را براي پرواز آماده کرد و با لحظه‌هايي که به سرعت زمان را با خود به جلو مي‌برد . هواپيما را به دل آسمان کشاند .
ستارگان در آن تاريکي مي‌درخشيدند . انگار که در سوز شبانگاهي زمستان لرز برداشته بودند . تيمسار مير عشق‌الله با همراهانش به طرف ترمينال حرکت کردند . به معاونش گفت :
امشب هوا خيلي سرده . نمي‌دانم چرا نگذاشتند براي صبح پرواز کنند .
از نگاه تيمسار مي‌شد فهميد عجله داشتند ، اما شب که کاري از پيش نمي‌رود .
شعبه فني روي طرح ماشين شبها هم کار مي‌کنند . تيمسار نظارت مستقيم روي اين طرح دارد . حتماً لازم بوده امشب سري به آنجا بزند .
تيمسار ! يک چيزي را نفهميدم . راستش را بگويم برايم ثقيل بود . هر چه فکر مي‌کنم از آن لحظه‌هايي بود که هي در فکر آدم تکرار مي‌شود . جلو چشم آدم مي‌آيد ، انگار مي‌خواهد چيزي به آدم بگويد .
نمي‌فهمم چه مي‌گويي ، کدام لحظه ؟ توضيح بهتري بده . خود من هم کلافه‌ام . براي خودم دليل هم مي‌آورم ، اما راضي نمي‌شوم . چرا بايد تيمسار عجله کند !
موقع خداحافظي هميشه تيمسار ستاري دست مي‌داد و يا روبوسي مي‌کرد ، اين بار طور ديگري بود . وقتي براي خداحافظي در آغوششان گرفتم بوي بهشت به مشامم رسيد .
مگر بوي بهشت را مي‌شناسي ؟
نه . کسي يا چيزي به من فهماند . گرمي دستهاي تيمسار طور ديگري بود . انگار تب ملايمي در او جاري بود . در آن هواي سرد مي‌شد دقيق متوجه شد .
من هم شبيه احساس تو را دارم .
وارد ترمينال شدند .
دژبان در ورودي احترام نظامي گذاشت و گفت :
تيمسار ! براي هواپيماي تيمسار ستاري حالت اضطراري اعلام شده است .
مير عشق‌الله سريع با پست فرماندهي تماس گرفت . آنها هم حالت اضطراري را تأييد کردند . سپس به رمپ پروازي رفت . ماشين امنيت پرواز آنجا بود . تيمسار مير عشق‌الله به سرعت به داخل ماشين رفت و از برج اشکال فني هواپيما را پرسيد .
پشت خط ، شخصي با گريه گفت :
هواپيما در جاده نايين
يزد سانحه ديده است .
تيمسار نمي‌دانست چه مي‌شنود ، دوباره پرسيد :
-چي شد ؟!
-هواپيماي حامل تيمسار ستاري سقوط کرد .
مير عشق‌الله شوکه شده بود . انگار تمام ستارگاني که تا لحظه‌اي پيش مي‌درخشيدند سنگ شده و بر زمين مي‌باريدند . سرش گيج مي‌رفت . برايش باور کردني نبود . مسير هواپيما در سمت شمال فرودگاه در مسير تهران بود ، ولي در جنوب شرقي دچار سانحه شده بود .
اندکي که به خود آمد ، به برج مراقبت رفت . از آن بالا شعله‌هايي ديده مي‌شد که معلوم نبود ، شعله سانحه است . لذا از برج پايين آمد و به همراه پرسنل فني آتش نشاني خود را به محل سانحه رساند . نزديک محله سانحه عده‌اي راه مي‌رفتند . دلش باز شد . با خوشحالي گفت :
خدا را شکر ، سرنشينان هواپيما سالمند .
اما نزديک تر که رفتند ، بچه‌هاي گروه ضربت را ديدند که به علت نزديک بودن به محل سانحه خود را زودتر رسانده بودند. پرسنل آتش نشاني ، شعله‌ها را که ديوانه وار زبانه مي‌کشيد ، خاموش مي‌کردند . تيمسار به طرف شعله‌هاي آتش دويد . معاونش دست او را گرفت و مانع شد . تيمسار خودش را جلو انداخت و فرياد زد :
-چرا باور نمي‌کنيد اين آتش سوزنده نيست . جايي که ستاري باشد تکه‌اي از بهشت است . انگار شعله‌هاي آتش که تا بيکران آسمان بالا مي‌رفت مي‌خواست خبر شهادت تيمسار را تا همه جا بکشاند . وقتي جنازه‌هاي شهدا را از ميان لاشه هواپيما بيرون کشيدند. تيمسار مير عشق‌الله جنازه شهيد تيمسار ستاري را از ميان ساير شهيدان پيدا کرد و درحالي که به شدت مي‌گريست، گفت :
خدا رحمتت کند اي انسان بزرگ ، اي که به خاطر زندگي چنان مي‌دويدي که انگار فنايي براي آن نبود و به مرگ و شهادت آن گونه مي‌نگريستي که انگار هر دمت و نفس کشيدنت ، بازدمي نخواهد داشت !
اي پاکباز عرصة عشق ، اين شهادت عاشقانه مبارکت باد ."
زهي سعادت که در سالروز تولد خون خدا ، تولدي نو يافت و در لباس رزم به ديدار مولايش شتافت و پيکر خونين و قطعه قطعه خود را به عنوان بضاعت ارادت ، تقديم داشت .
 
آري ، اين است عاقبت جانبازان حضرت معبود . او خود مي گفت : « در آسمان ، نگرش انسان نسبت به کائنات طور ديگري است . انسان در پرواز مي‌تواند با خدايش به گونه‌اي ديگر خلوت کند . انسان در آسمان ، زمين را جور ديگري مي‌بيند .»
چه زيبا ادا مي‌کرد ، اين کلمات را و چه با شکوه بدان عمل کرد . او که با اوج گيري هواپيما ، روحش را هم به اوج فرستاده بود ، چون ديد که نقص هواپيما و بازگشت به خاک ، حال خوش سير ملکوت را از او خواهد گرفت ، تن را دريد و حجاب را پاره کرد ؛ بدن سوخته را بر تابوت گذارد و دو بال روح را براي پرواز در بي نهايت اشتياق گشود . آنگاه به لاهوتيان سلام گفت و چون ستاره‌اي براي هميشه در آسمان عشق پايدار گشت .
از ياد نمي‌برم روزي را که به مناسبتي با وي صحبت از مقام و منصبي بالاتر کردم : لبخندي خاص که حاکي از بي‌توجهي به اين امور بود ، بر لبانش نقش بست و گفت : » نه ، آخرين لباس من همين لباس نيروي هوايي است . »
و من آن روز نفهميدم چه گفت ، اما امروز مي‌بينم که بالاخره لباس پر افتخار رزم نيروي هوايي ، آخرين لباس او بود و حتي کفنش . با اين فرق که ديگر آبي نبود ، گلگون بود . سرخ بود و سرخ آبي .
بعضي‌ها را بعد از مرگ مي‌توان شناخت ، با اينکه در زندگي نيز همدمشان بوده‌اي و رفيق . اينان ظاهرشان با محيط همگون است و باطنشان از محيط دلگير ؛ ظاهرشان در محيط ماده محصور است و باطنشان ، خود محيطي از عشق و صفا .
اينها اهل تظاهر نيستند ، ادعاي عدم تعلق ندارند . در عين توانمندي و امکان دسترسي به رفاه و
  از زهد دم نمي‌زنند و شعار سير و سلوک نمي‌دهند . اينها خود را « مالک اشتر » جا نمي‌زنند و « سلمان » را رهرو خود نمي‌دانند .
تيمسار ، از آن زمره بود . او را که مي‌ديدي باور نمي‌کردي که فرمانده‌اي است وارسته و از دنيا گسسته . دست و دلش باز بود اما نه براي خودش ؛ بخشنده بود و کريم ، اما نه براي خانواده‌اش؛ امکانات خوبي در اختيار داشت اما نه براي رفاه زندگي شخصي و

در طول سال‌هاي گذشته انقلاب ، اقشار مختلف و طبقات گوناگون آمدند و رفتند که قلب امام امت ( ره ) و مقام معظم رهبري را آزردند . رزهاي پر فراز و نشيب انقلاب ديده است ريا ورزاني که راهنماي حرکتشان يک سمت را نشان مي‌دهد ، اما فرمانشان به سمت ديگر مي‌چرخد . عرفان و زهد تنها در کلامشان موج مي‌زند ؛ از سربازي رهبر اسمي بيش به همراه ندارند ؛ عنوان بسيجي را فقط يدک مي‌کشند ؛ در لباس تقوي فقط سفارش به تقوي مي‌کنند ؛ دلسوزي براي انقلاب را تنها با چهره‌اي عبوس ، به نمايش مي‌گذارند ؛ بخاطر يک حرکت و چند احسنت و آفرين شنيدن ، خود را وارث انقلاب مي‌دانند و همه کاره مردم و

سيمايش هميشه پر از لبخند بود و اميد ؛ و روحش سرشار از اتکال به خدا و دلگرم به وجود رهبر . وقتي بچه‌ها به چهره‌اش نگاه مي‌کردند خستگي از تن مي‌زدودند و مشکلات را فراموش مي‌کردند . با اينکه او خود از همه خسته‌تر بود و داراي باري بس عظيم .
فرماندهان و پرسنل تحت امر او از ياد نمي‌برند وقتي فقط براي وضو و نماز ، آري فقط براي وضو نماز پاي از کفش بيرون مي‌کشيد ، پاهايش پر از زخم و پينه بود و بخاطر راه رفتن‌هاي ممتد و برپا ايستادن‌هاي طولاني لابلاي انگشتان پايش پنبه مي‌گذارد تا تماس زخمها و اصطکاکشان با هم مانع حرکت و تلاش او نشود ."
« سروان علي سياهپوشان »

 




نظر شما

نام :  
پست الکترونیکی :  
نظر شما :  
کد امنیتی: