آرشیو خبرزندگینامه کد مطلب: 695     
یادداشت

میزبان نوآوری‌ها

منصور، از هر ایده نوآورانه‌ای استقبال می‌کرد. حتی اگر می‌دانست به نتیجه مطلوب نمی‌رسد، تلاش می‌کرد فرهنگ توجه به نوآوری را در نیرو جا بیندازد.
۱۳۹۹ چهارشنبه ۱۹ شهريور ساعت 10:29

سرهنگ حسین صادق‌زاده* 

سال 1354 یک جوان 22 ساله بودم که وارد نیرو هوای شدم و کودک درون من فعال بود و بسیار اکتیو بودم. من قبل از انقلاب کفاش بودم اما علاقه‌ام زمینه‌ای شد که جوش‌کاری و برش کاری یاد گرفتم تا برای استخدام به ذوب آهن اصفهان بروم ولی نتوانستم در این حوزه کار کنم. بعد رفتم نیروهای هوای اصفهان برای استخدام در حالیکه هیچ اطلاعی از نیروی هوایی نداشتم.

 

به من گفتند که برق کار نیاز دارند من هم رفتم یک دوره کوتاه برق کاری دیدم و برای روز امتحان آماده شدم و پذیرفته شدم. پس از انقلاب سال 58 در جهاد سازندگی پایگاه با شهید بابایی آشنا شدم. اب آغاز جنگ بابایی مسوول پایگاه شد و با هم رفاقتی هم داشتیم. سال 62 بود که شهید بابایی تعدادی از بچه ها را آورد در پایگاه دزفول تا یک قرارگاه تشکیل دهند و نقصان های جنگ را بپوشانند. نقصان ارتش هم این بود که همیشه ارتش یک گام از نظر لجستیکی از جنگ عقب بود یعنی لجستیک ارتش از عملیات عقب تر بود. شهید بابایی نتوانست قرارگاه رعد را در دزفول ایجاد کند زیرا همه ادم های متخصص مورد نیاز را پیدا نکرد.

من سال 64، مسول لشکر 14یگان دریایی ویژه امام حسین بودم. شهید بابایی من را احضار کردند و گفتند باید با هم به جزیره خارک برویم. در این منطقه از نظر ترابری مشکل داشتند ما رفتیم و چهار قایق از سپاه گرفتیم یکی از قایق ها را به بندر امام منتقل کردیم برای جزیره مرینوس. یکی از قایق ها را برای بوشهر گذاشتیم و دو قایق هم تحویل جزیره خارک دادیم.

شهید بابایی به من گفتند بیایید قرارگاه رعد در اهواز. قرارگاه رعد را خودمان راه اندازی و تجهیز کردیم و شهید بابایی هم آمد به قرارگاه. من به شهید بابایی گفتم من در لشکر مفیدتر هستم و اجازه بدهید برگردم؛ اما اجازه ندادند. من رفتم به دنبال تجهیزات برای ساخت سوله و سنگرهای مورد نیاز قرارگاه. در همین شرایط بود که عملیات والفجر 8 آغاز شد. در این زمان بود که برای اولین بار شهید ستاری را با لباس کار و سرهنگی در شادگان دیدم.

 

فردا شب آن روز شهید ستاری مرا به بندر امام احضار کردند. وقتی رسیدم به من گفتند که بروم لب بهمن شیر که هاگ ها مستقر هستند و باید این هاگ ها را به آن طرف آب منتقل کنید. وقتی رسیدم خوشبختانه ه کمک بچه های سپاه هاگ ها منتقل شده بود. بعد به دستور شهید بابایی رفتم امیدیه یک دفتر تشکیل دادیم و بنده به عنوان مسوول دفتر کارم را آغاز کردم و در این دفتر بود که با شهید ستاری بیشتر آشنا شدم. علی رغم میل باطنی بسیاری، شهید ستاری علاقه داشتند که من در آنجا حضور داشته باشم.

کار قرارگاه خوب پیش می رفت به همین دلیل برخی افراد که در این کار سهمی نداشتند، با شهید بابایی و شهید ستاری به مشکل برخوردند و می خواستند شهید را خراب کنند. نیروی هوایی و پدافند از هم جدا شدند و کارشکنی ها آغاز شد. در همین شرایط فرمانده نیروی هوایی بیمار شد و رفت و ما منتظر بودیم ببینیم چه کسی فرمانده می شود ابتدا حکم شهید بابایی را زدند اما شهید نپذیرفت و بعد اخبار اعلام کرد که شیهید ستاری به عنوان فرمانده نیروی هوایی ارتش انتخاب شده است. بابایی دنبال این موضوع بود که هم ارتش لطمه نخورد و هم بازسازی شود و معمار و مهندسی بهتر از ستاری وجود نداشت. قرار بر این بود که شهید بابایی رییس ستاد ستاری شود.

سال 68 و پس از جنگ از شهید ستاری خواستم که مرا از اصفهان به اطراف شهر جای دیگری منتقل کند. شهید ستاری گفت: چرا تهران نمی آیید برای کمک به ما. ما کار زیادی داریم. وقتی آمدم تهران شهید ستاری گفت یک جایی را برای خودت پیدا کن و من رفتم در بخش لجستیکی با پشتیبانی ستاری مشغول به کار شدم.

کسانی بودند که پیشنهاداتی به شهید ستاری ارائه می کردند و ایشانی می پذیرفتند. مثلا یک سرباز به شهید ستاری گفت ما می توانیم ماشین بسازیم و شهید به این حرف اطمینان کرد. شهید ستاری و شهید بابایی و تیم ایشان بسیار تخصصی و خوب عمل می کردند و اگر از ابتدای جنگ چنین تیمی تشکیل شده بود این همه تلفات نداشتیم. بابایی برای نماز خواندنش و عمل به مستحبات نبود که بابایی شد بلکه به دلیل عمل به واجبات بود . بابایی می گفت اگر برای رضای خدا می جنگید باید باج بدهید.

نیمه دوم سال 72 سایپا به رکود افتاد در حدی که به ورشکسته شد و نیروی هوای ی قصد داشت آن را بخرد. ستاری با این کار می خواست بگوید به نیروی هوایی اطمینان کنید تا سایپا را نجات دهیم. ستاری می توانست. ماشین را ساخت تا به حکومت نشان دهد که ما جنگنده هستیم ولی می توانیم صنعت خودرو را نجات دهیم و نیروی هوایی توان ساخت خودرو را دارد.

یک خبرنگار بود که دائم تماس می گرفت و اذیت می کرد من هم هی اطلاعات الکی می دادم و می گفتم که یک هواپیما در این منطقه زدیم، یک هوایپما در منطقه دیگری زدیم و ساقط کردیم. یک بار شهید ستاری هم بودند و من داشتم امار غلط می دادم به خبرنگار. شهید ستاری گفتند این آمار غلطی که هر روز اعلام می کنند شما به خبرنگاران می دهید؟ بعد از من حمایت کردند و گفتند که این اخبار نوعی اعلام حضور است.


* معاون هماهنگی قرارگاه پدافند هوایی رعد در دفاع مقدس

پایان پیام/




نظر شما

نام :  
پست الکترونیکی :  
نظر شما :  
کد امنیتی: