آرشیو خبرزندگینامه کد مطلب: 600     

حسرت شهادت داشت

منصور ستاری همیشه آرزوی شهادت داشت و یکی از حسرت های دائمی ایشان در طول زندگی همراه نشدن با خلبانان شهیدی بود که در کنارش جنگیدند و به درجه رفیع شهادت نائل شدند.
۱۳۹۸ دوشنبه ۲۵ آذر ساعت 10:38

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شهید ستاری، در تمام خاطراتی که از منصور ستاری از دوران جنگ نوشته شده بر حسرت مدام ایشان و غبطه اش بر حال خوب شهیدان تاکید شده است. حال خوب دوستانی از جنس آسمان که همگی در جوار رحمت الهی آرامش یافته اند.

در خاطره ای که از هدایت الله بهبودی خبرنگار و حافظ خاطرات دوران دفاع مقدس و انقلاب اسلامی ذکر شده نیز بر این موضوع تاکید شده است. 

دومین باری بود که به دفترش می رفتم. پیش از این، همراه مرتضی سرهنگی برای هموار کردن راهی جهت گرفتن خاطرات خلبان ها در دوران جنگ رفته بودیم. انبوهی از علاقه بود. علاقه برای حفظ آنچه که خلبان ها و کادر فنی نیروی هوایی در هشت سال دفاع مقدس از خود نشان داده بودند. این بار برای گرفتن خاطرات خودش می رفتیم. خاطرات دوران انقلاب و کار بزرگی که پرسنل نیروی هوایی در واپسین روزهای حاکمیت رژیم ستم شاهی صورت دادند.

سه شنبه 6 دی ساعت 9 و 15 دقیقه به همراه سعید فخرزاده وارد دفترش شدیم. در پشت آن چهره جدی که برازنده یک فرمانده است، دنیایی از لطافت و صمیمیت نهفته بود. این را در دیدار اول دریافته بودیم و این بار نیز خیلی زود همان باطن را که آمیخته ای از شعر و معرفت بود، از ورای آن صولت فرماندهی آشکار نمود. گفتیم:

آمده ایم به خواستگاری خاطرات شما.

خندید و گفت:

آماده ام! اما دوست ندارم اسمم برده شود.

گفتم:

جنبه شخصی دارد یا به دلیل موقعیت نظامی شما مشکل آفرین است؟

گفت: به جهت شخصی می گویم.

دوستم از اهمیت حفظ تاریخ مستند انقلاب صحبت کرد و گفت که این خاطرات با نظر شما منتشر خواهد شد. هر زمان که صلاح بدانید. ولی ما باید آن را با نام خودتان حفظ کنیم. او که نرم و ملایم می نمود، نرم تر و ملایم تر شد و بعد از ادای کلمه باشد، گردش ضبط صدا شروع شد.

تیمسار ستاری گفت:

متولد دهی هستم پایین قرچک ورامین که این ده را پدرم ساخت. آنجا امامزاده ای داریم به نام شاهزاده ابراهیم. من در کنار آن امام زاده به دنیا آمدم. پدرم اهل اصفهان بود. طبع شعر داشت، همان جا به مکتب و ....

یک ساعت گذشت. هنگام تعویض نوار گفتم:

از حوصله شما سوءاستفاده نمی کنیم؟

گفت:

نه، نه، زنده می شوم.

نزدیک به دو ساعت صحبت کرد و همه کودکی و نوجوانی اش را که با یاد پدر توام بود برای ما بازگو کرد.

بعد از خاموش کردن ضبط درباره چند موضوع که خود به خود پی هم چیده شدند حرفهایی زد. کتابی را با نام «پیشگامان پرواز در ایران» پیشکش‌مان کرد که نوشته خودش بود. می گفت:

این کتاب را به آقام نشان دادم و ایشان خیلی پسندید.

او با تعبیر آقام( آقایم) از رهبر یاد می کرد.

قبل از خداحافظی، قول مصاحبه بعدی را داد و گفت که کمتر پشت میز می نشیند. دو ضربه آهسته به میز زد و گفت:

این میز...! بیشتر در رفت و آمد هستم. همه کارها را نمی شود از پست این میز صورت داد. با سرکشی ها و رفت و آمدها کارها بهتر پیش می رود. نیروها هم دلگرم تر می شوند.

هنگام خداحافظی تا در خروجی بدرقه‌مان کرد و انگار که با رفیق چندین ساله‌اش خداحافظی کند، از یکدیگر جدا شدیم.

چند روز نگذشته بود و هنوز حرفهایش را در ذهنم مرور می کردم که خبر شهادتش تمام وجودم را لرزاند. وقتی خبر را شنیدم یاد جمله ای افتادم که در حین گفت و گو با حسرتی آشکار از خلبان های شهید یاد می کرد و می گفت:

... نمی دانم، چرا من هنوز زنده ام. انشاءالله موقعیتی فراهم شود و من هم...

امیرسرلشگر منصور ستاری فرمانده نیروی هوایی ارتش در 15 دی ۱۳۷۳ در سانحه سقوط هواپیما در نزدیکی فرودگاه اصفهان به همراه تعدادی از افسران بلندپایه نیروی هوایی و همرزمان اش به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

پایان پیام/

 




نظر شما

نام :  
پست الکترونیکی :  
نظر شما :  
کد امنیتی: