آرشیو خبرزندگینامه کد مطلب: 587     

عطش یادگیری

هنوز اذان صبح را نگفته بودند که منصور از مادرش خداحافظی کرد و از خانه بیرون زد. هوا سرد و تاریک بود و ستاره ها در آسمان سوسو می زدند. منصور کلاهش را تا بالای ابروها پایین کشید و از کوچه خارج شد.
۱۳۹۸ دوشنبه ۱۳ آبان ساعت 18:34

از کنار نهر باریک و باغ سیب به طرف ابتدای آبادی به راه افتاد. جز صدای جیرجیرکها، شرشر نهر آب و گهگاه پارس سگ‌ها چیزی شنیده نمی شد. از چند کوچهی دیگر گذشت و به طرف جادهی منتهی به باقرآباد تغییر مسیر داد. تا قریهی پوئینک باقرآباد، بیشتر از یک ساعت راه بود. سعی کرد مثل هر روز خودش را با خواندن و حفظ کردن شعرهای کتاب فارسی سرگرم کند. به جاده اصلی رسید. آسمان قدری رنگ پریده شده بود و افق روشن تر به نظر می رسید.

کتابش را باز کرد و شعرهایی را که حفظ کرده بود دوباره خواند. احساس سرما مجبورش کرد تا سریع تر قدم بردارد. راه ناهموار بود و چندبار داخل چاله های کوچک و بزرگ مسیر تلوتلوخورد. از آبادی پایین جاده صدای پر طنین اذان مؤذنی به گوشش نشست. منصور کنار تخته سنگ بزرگی ایستاد، کتاب ها و دفترش را روی آن گذاشت و به قریهی پوئینک که روبه رویش در دوردست ها، میان درختان محصور شده بود، نگاه کرد. سپس دست در جیب کتش برد و مهر نمازش را بیرون کشید و روی زمین گذاشت و مشغول خواند نماز صبح شد.

چاره ای نداشت؛ بارها امتحان کرده بود. اگر می خواست بعد از نماز صبح به سمت باقر آباد حرکت کند، به مدرسه و کلاس دیر می رسید. از قضا شدن نمازش هم پس از رسیدن به آبادی می ترسید. دوست نداشت بی انضباطی کند. نمازش که تمام شد، مهر را برداشت، از دور زوزهی دلهره آور گرگها را شنید، دستها و پاهایش یخ کرد. با عجله کتاب هایش را برداشت و برای آنکه گرمش شود، به سمت پاسگاه باقرآباد دوید. آسمان روشن بود و خورشید پنجه های طلایی اش را بر لبه کوه‌ها انداخته بود و آرام خودش را بالا می‌کشید. منصور با نزدیک شدن به پاسگاه نیروی انتظامی، خیالش آسوده شد.

نگاهی به دشت پشت سرش انداخت و در حالی که نفس نفس میزد، از جلوی پاسگاه گذشت و وارد آبادی شد. خانه های روستائیان خمیازه می کشیدند و یکی یکی از خواب بیدار میشدند. چیزی نگذشت که سرو کله ی اهالی در کوچه ها نمایان شد.

«منصور ستاری در دوره جوانی»

منصور از سربالایی کوچه روبه رویش پیش رفت و به سمت مدرسه تغییر مسیر داد و در امتداد حاشیهی باغهای میوه به راهش ادامه داد. چند نفر که او را می شناختند، پاشل کردند و احوالش را پرسیدند. یکی از آنها با تعجب ایستاد و به او خیره شد و گفت: «تو دیشب باقرآباد بودی؟»

- نه، دارم از ولی آباد میام.

- چه جوری توی این مسیر تنها اومدی؟! خطرناکه! این اطراف گرگ زیاد داره!

منصور حرفی نزد و رابه مدرسه را در پیش گرفت. مرد بهت زده سرش را تکان داد. صدای خروسهای سحرخیز فضای آبادی را پر کرد. منصور از دور، شیروانی زنگ زده و ساختمان آجری مدرسه را دید. خوشحال شد. عطش خواندن و نوشتن و دانستن به پاهایش قوت میداد تا سختی راه را تحمل کند.

جلوی در بسته مدرسه رسید، در زد و لحظه ای بعد، صدای فراش مهربان مدرسه در حیاط پیچید:

- آمدم بابا، صبر کن، این وقت صبح میای مدرسه چه کار؟

در را باز کرد. منصور با او احوالپرسی کرد و مثل هر روز کلیدها را از پیرمرد گرفت و در راهرو و دفتر و کلاسها را باز کرد. هوای داخل گرم تر بود. منصور وارد کلاس شد و پای پنجره نشست، کتابش را باز کرد و مشغول خواندن شد.

زمان به سرعت گذشت و مدرسه با حضور بچه های آبادی شلوغ شد. با پیدا شدن سر و کله ی ناظم ساختگیر مدرسه، زنگ شروع کلاسها به صدا در آمد. اما همیشه چند نفری بودند که دیر به مدرسه می رسیدند.

آن روز ناظم که دیگر تحمل بی انضباطی بچه های باقرآبادی را نداشت، آنها را سرکلاس جمع کرد و با دست، منصور را نشان داد و گفت: «خجالت بکشید! می دانید از کجای دنیا می آید؟ این از راه دور می آید و همیشه سر کلاس به موقع حاضر است، ولی شما از همین بغل نمی توانید خودتان را به موقع برسانید!» بعدتر که اش را بالا گرفت و گفت: «یکی یکی بیاییدجلوببینم!» منصور بی‌توجه به آن‌ها مشغول خواندن کتابش بود.»

روایتی که خواندید فصلی از کتاب «مرد ابرپوش» نوشته حمید نوایی لواسانی است. این کتاب بر اساس زندگی شهید منصور ستاری تنظیم شده است. این کتاب جلد شانزدهم از مجموعه «قصه فرماندهان»، تولید دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری است. کتاب در 19 بخش قصه ‏هایی را از زندگی شهید ستاری در دوران مختلف روایت می کند.

«امیرسرلشگر منصور ستاری در 15 دی ۱۳۷۳ در سانحه سقوط هواپیما در نزدیکی فرودگاه اصفهان به همراه تعدادی از افسران بلندپایه نیروی هوایی و همرزمان اش به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

  پایان پیام/

گزارش از : پایگاه اطلاع رسانی شهید ستاری




نظر شما

نام :  
پست الکترونیکی :  
نظر شما :  
کد امنیتی: