آرشیو خبرزندگینامه کد مطلب: 502     

رد انقلاب در دل و جان منصور

منصور، به یاد مجروحانی که اگر زنده باشند نیاز به کمک دارند، افتاد. پا به دو گذاشت. پاهایش بر زمین گلی، سنگین حرکت می کرد و به زحمت گام برمی داشت. شلوارش سراپاگلی شده بود و کتانی‌هایش هم.
۱۳۹۸ سه شنبه ۳۱ ارديبهشت ساعت 11:46
به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی شهید ستاری، ردان بزرگ، در دوران مختلف زندگی‌شان روزهای دشوار و صعب‌العبور زیادی را مقابل چشمانشان داشته‌اند. شهید منصور ستاری نیز به بزرگی نام و جایگاهش، این دست روزها را تجربه کرده است.
 
در روایت زیر که از کتاب «از تبار آسمان» به قلم شمسی خسروی برگرفته شده است، فرازی از دوران کودکی این فرمانده آسمانی را می‌خوانیم:
منصور پلک بر هم گذاشت. هنوز خواب از سرش نرمیده بود. شب گذشته را تا نزدیکی سحر درس خوانده بود. به کوچه نگاه کرد که هنوز کاملا روشن نشده بود. مردی با شلوار گشاد محلی و پیراهن بلند سفید، گاوی را به طرف خیابان می برد. راه افتاد.
سر جاده ایستاد و سوار اولین مینی بوس شد که روی آن قرچک-ورامین نوشته شده بود.
جلو در مدرسه پیاده شد،  گره کیسه اش را باز کرد و چند تا از تخم مرغ ها را به پیرمرد داد و او  هم دعا کرد.
به خانه رسید که اتاقکی روی پشت بام بود، ظهر شده بود. قامت بست و به نماز ایستاد. بعد از نماز نیمرویی روی چراغ سه فتیله ای که مادر برایش آورده بود، درست کرد. بانان دست پخت مادر، خورد. قدری دراز کشید. کتاب انگلیسی اش را برداشت و مشغول خواندن شد. این اتاق روی بام را به خاطر قیمت ارزانش، اجاره کرده بود. روی بام که بود. گاهی در آهنی اتاقش را که به انباری می ماند، باز می گذاشت. آفتاب که میزد، اتاقش داغ می شد و او از گرما بی‌تاب. 
صبح، امتحانش را که داد با دوستش علی راه افتاد، بابای پیر مدرسه، عقب سرشان کشیده شد: «میگویند تو جاده، درگیری شده، مراقب باشید بچه ها.»
نگاهی به علی و بعد به پیرمرد انداخت:
- چه خبر شده؟ پیر مرد تا جلو در کشیده شد. عرقچین را برداشت و دوباره روی سر گذاشت: «انگار طرفدار های آقا روح الله با گاردی‌های شاه درگیر شده اند.»
از مدرسه بیرون آمدند و به سمت جاده ورامین راه افتادند. در قهوه خانه سر راه هم مردان درباره کشتار کفن پوشانی که علیه شاه شعار داده اند، حرف می زدند.
- بی وجدان ها مردم را بسته اند به گلوله. انگار حکومت هم به جبر می شود.
- مگر چقدر دوام دارد این کارها؟ دیروز در قم این بلا را سر ملت آورده اند، امروز در ورامین و فردا در... بالاخره جان مردم به لبشان می رسد و خانمان پهلوی را در هم می پیچند. 
پا به راه گذاشت. زمین گل و شلی بود، و آب در زمین های زراعتی رها شده و اضافات آن تا سمت جاده کشیده شده بود. از کنار تپه های مشرف بر جاده گذشت. چند مرد کنار پیکان سفید رنگی ایستاده بودند. یکیشان با دست اشاره کرد که «بیا.»
به طرف آنها رفت. مرد میانسال که پیراهن شیری رنگ و شلوار مشکی به تن داشت، تسبیح از جیبش درآورد و تو دستش مشت کرد. مرد به منصور گفت: «ببین پسرجان، نامردهای بی تعصب، جاده را قرق کرده اند. از خدا بی خبرها مردم را طوری زدند که گمانم سرتاسر جاده پر از کشته و زخمی باشد.»
منصور کتابش را که همیشه بعد از جلسه امتحان میگذاشت زیر پیراهن، درآورد و زد زیر بغلش، نگاه به مردان مضطرب و مستأصل انداخت که لابد دوستان و عزیزانشان را در تظاهرات، جا گذاشته بودند: «چه خبر بوده؟» خواست بپرسد که شرم کرد.
مرد از کجا دانست که گفت: «برای سخنرانی دو نفر از روحانیون در ورامین جمع شدیم. عده ای هم کفن پوش آمده بودند. نیروهای امنیتی جمع شدند و تو بلندگوها فریاد زدند که جاده خلوت کنید. یک عده ای آمدند کنار جاده و آن عده ای که نیامدند را بستند به گلوله؛ بی دین‌ها. بی انصاف‌ها کشتند بچه های مردم را.
شانه هایش بنا کرد به لرزیدن و دست بزرگش را جلو صورت گرفت. منصور سر فرو افکند.
منصور گفت: باشد. همین جا باشید تا ببینیم چه خبر است.
راه افتاد. کنار جاده، هرچه بیشتر می رفت، رد خون بیشتر می شد. به طرف ضلع شمالی جاده رفت. توی زمین گلی، رد پاهایی بر جا مانده و خون، گودی آن را پر کرده بود. رد پاها را دنبال کرد. مردی به پشت روی بوته های کدو افتاده بود و بر چند سوراخ پشت پیراهنش خون دلمه بسته بود. نشست. مرد را صدا زد. دل نداشت به او دست بزند.
- آقا.... آقا..
به آرامی و هراسان دست برد به بازوی مرد و او را برگرداند. صورتش بر روی گل و شل زمین قرار گرفته و گل، روی پلکها، پیشانی و بینی اش را اندوده بود. پیراهنش از خون و گل خیس و رنگی بود. خواست سر بر سینه او بگذارد اما نگاه او که به دور دست ها خیره مانده بود، شهادتش را گواهی میداد. 
رد نگاه مرد را دنبال کرد که در آسمان بود. بغض گلویش را فشرد. بازوی خونی مرد را رها کرد.
دستش را با خاک، پاک کرد و مالید و راه افتاد. با پشت دست، پرده اشکی را که بر نگاهش کشیده شده بود، پاک کرد. در چند قدمی مرد، جوان شانزده ساله‌ای این بار بر روی گیاهان سبز و لابه لای بوته های گوجه فرنگی افتاده بود و با دست و پاهای باز، دراز کشیده بود. به سمت او دوید، کور سویی در دلش روشن شد: «شاید او زنده باشد!»
جهان یکوری صورت بر خاک و پلک بر هم نهاده و تبسمی محو بر و دانش بود. صورت زیبایی داشت و هنوز موبر پشت لب و گونه هایش در بسته بود، کرکهایی بور و کم پشت بر شقیقه و گونه هایش دیده می شد. سوراخ سیاهی روی پیشانی اش بود رد خون تا روی گوش هایش کشیده شده بود. سر به سینه او گذاشت که قلبش ضربانی نداشت. شانه فرو افتاده بلند شد و رو به آسمان کرد.
- خدا...
پاهایش سست شد و بر زمین زانو زد. نفرتی عمیق از ژاندارمری و پاسگاه بین راه ورامین بر دلش نشست. دوباره بغض بر گلو مانده اش فرو شکست.
- اینها به چه جرمی کشته شده اند؟
منصور، به یاد مجروحانی که اگر زنده باشند، نیاز به کمک دارند، افتاد. پا به دو گذاشت. پاهایش بر زمین گلی، سنگین حرکت می کرد و به زحمت گام برمی داشت. شلوارش سراپاگلی شده بود و کتانی‌هایش هم.
تا جلو پاسگاه ژاندارمری باقرآباد چند جنازه دیگر دید. اثری از مجروح نبود. خواست برگردد. پاهایش توان نداشت، اما قول داده بود. زمین زراعتی را دور زد. جلو پاسگاه شلوغ بود. سرباز نگهبان از اتاقک بیرون آمد.
- آی پسر، کجا؟ نگاه اوکرد: «خانه مان. از مدرسه می آیم.»
- زود از اینجا دور شو. و او موازی ریل راه آهن که خون کشته شده ها آن را رنگ زده بود، به سمت جاده دوید و خبر داد که هیچ مجروحی نبوده، اما چند مرد را که در مزرعه و تا کنار پاسگاه بی جان افتاده‌اند، دیده است.
مردی که محاسن سیاه و صورت گرد و درشتی داشت و کنار مرد تسبیح به دست به بدنه پیکان، تکیه داده بود، زیر لب ناسزایی گفت.
- بی وجدان‌ها، آنها را بر نمی دارند که مردم ببینند و چشمشان بترسد. نمی‌دانند که با این کارها مردم را از دنیا سیر می کنند و به جان شاه می اندازند.
- می خواهند رعب و وحشت به دل مردم بیندازند که به خیال خودشان، دیگر از این کارها نکنند.
از آنان خداحافظی کرد و فکر کرد روز بعد امتحان ندارد. سری به خانه زد. کتاب ریاضی اش را که هنوز امتحان نداده بود، برداشت و راه افتاد. سر جاده ایستاد. صحنه های خون و رد پاها بر مزرعه و جنازه مردانی که دیده بود، پیش چشمش رژه می رفت. سوار اتوبوس که شد، سر به پشتی صندلی گذاشت و چشم‌ها روی هم.
مردی که روی صندلی عقب نشسته بود، درباره کشتار انقلابی ها به دست ژاندارمری و نیروهای نظامی حرف می زد و منصور از پشت شیشه به مزرعه نگاه کرد که جنازه‌ها بر سطح آن افتاده بود: «یعنی کی آنها را از زمین بر می دارند؟»
از ذهنش گذشت و آه کشید. به خانه که رسید، عمه آنجا بود. او را در آغوش گرفت و بوسید. عمه گفت: بوی برادرم را می‌دهی منصور جان.» اشک به چشمش نشست. 
عمه با هیجان از اتفاقات آن روز و سخنرانی دو معمم در پیشوا حرف میزد.
- به بچه ها گفتم شیرم را حلالتان نمیکنم اگر نروید و پشتیبان آقا روح الله نباشید. همه رفته اند تظاهرات.
دهان منصور از هول و هراس باز ماند و بعد، دندان بر لب گذاشت. خیلی ها را تو جاده ورامین کشته اند. زخمیها را هم برده بودند.» خواست بگوید. نگفت. سر فرو افکند و عمه دوباره از اعلامیه پخش کردن پسرها و جلسه هایی که با دوستان هم فکر داشتند، حرف زد. ساکت شد و به منصور که با حوصله، سیب را پوست می گرفت، نگاه کرد.
- شما چی عمه جان؟ برای مخالفت با شاه، کاری نمی کنید؟!
عمه ابرو بالا انداخت و لب برچید. پسر عمه جرعه ای سر کشید و بنا کرد به تعریف:
- چقدر مردم را کشتند. خون همینها که دامنشان را آلوده کرده، به زمین گرمشان میزند. بی انصاف تر از اینها آدم ندیده ام.
درباره آقا روح الله و اعلامیه هایش صحبت کرد و منصور، ذره ذره معنای حرف هایی را که وقتی سر راه مدرسه اش جلو قهوه خانه شنیده بود، می‌فهمید.»
 
امیرسرلشگر منصور ستاری در 15 دی ۱۳۷۳ در سانحه سقوط هواپیما در نزدیکی فرودگاه اصفهان به همراه تعدادی از افسران بلندپایه نیروی هوایی و همرزمان اش به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
 پایان پیام/
 



نظر شما

نام :  
پست الکترونیکی :  
نظر شما :  
کد امنیتی: