آرشیو خبرزندگینامه کد مطلب: 497     

روزهای سخت جنگ

شهید یاسینی رو به من کرد و گفت آن‌ها مرخصی نرفته بودند، همه شهید شده بودند، یا اسیر، من که پشت تلفن نمی توانستم به شما این مطلب را بگویم. حالا فهمیدی که چرا به مرخصی نمی آمدم.
۱۳۹۸ شنبه ۲۱ ارديبهشت ساعت 10:24
به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی شهید ستاری، همسر، یار و همراه روزهای سخت و پرتلاطم بوده است و به راه‌های نرفته آشناست.
 
برای مردان بزگ و آسمانی، مسئولیتی سنگین به دوش همسران بود. خانم پروانه محمودی همسر شهید علیرضا یاسینی یکی از همین زنان قهرمان است که روایتی خواندنی از روزهای جنگ دارد:
 
«با آغاز جنگ تحمیلی و بمباران پایگاههای نیروی هوایی، پایگاه بوشهر از سکنه غیر نظامی خالی شد و تنها پرسنل نظامی برای مقابله با حمله های دشمن باقی ماندند. خانواده های پرسنل هر یک به جای امنی رفتند، ما نیز به شیراز نزد یکی از اقوام رفتیم.
 
در آن روزهای دلهره آمیز، تنها از طریق تلفن با بوشهر تماس داشتیم و از سلامتی علی باخبر می شدیم. به زحمت، هفته ای یک بار تماس می گرفتم و فرصت را مغتنم شمرده از سلامتی سایر آشنایان و دوستانی که آنها را می شناختم و از همکاران ایشان بودند، نیز جویا می شدم. سراغ هریک را می گرفتم و احوالی می پرسیدم، می گفت: «به مرخصی رفته اند.
 
روزی با او تماس گرفتم و پس از احوالپرسی گفتم: هر بار که من احوال دوستان همکارت را می پرسم، می گویی به مرخصی رفته اند، پس چرا شما به مرخصی نمی آیی؟!
با خونسردی دلداری ام داد و گفت:چشم! ان شاء الله من هم همین روزها میام مرخصی، نگران نباش.
 
چند ماه از شروع جنگ گذشته بود و در این مدت، مرخصی نیامده بود. روزی بدون اطلاع قبلی به شیراز آمد. موهای سرش را تراشیده بود و سر و رویش زخمی بود. طوری که بچه ها ابتدا ایشان را نشناختند.
 
سراسیمه جلو رفتم و پرسیدم:علی آقا! چی شده، زخمی شدی؟! خندید و گفت: هیچی خانم، چیز مهمی نیست. چند خراش سطحی است به زودی خوب می‌شود. 
گفتم: مگه سانحه دیده ای؟ هواپیمایت سقوط کرده؟ مکثی کرد و گفت: راستش را بخواهی، بله، ولی فعلاً به خیر گذشته، خانم! در جنگ، هم می‌زنی هم می‌خوری. فعلا خدا را شکر کن که سالمم تا بعد، خدا بزرگ است.
 
هر چه اصرار کردم تا شرح سانحه‌اش را برایم بگوید، چیزی نگفت. سر و صورتش را شست و با بچه ها کمی خوش و بش کرد. هر لحظه که تنها می ماند، تفکری عمیق او را در می‌ربود. نگران بودم که در چه اندیشه ای است. جلو رفتم و پرسیدم: علی آقا! خیلی تو فکری، نمی خواهی بگی چی شده؟! در حالی که چشمانش از اشک لبریز شده بود، گفت: یادته هربار تلفن میزدی و احوال همکارانم را می‌گرفتی؟!
 
- بله یادمه، میگفتی که مرخصی رفته اند، راستش را بخواهی خیلی از تو دلخور بودم. فکر کردم به کلی ما را فراموش کرده ای. با خود می‌گفتم، چرا همه به مرخصی می روند ولی علیرضا در طول این سه ماهه که از جنگ گذشته یک بار هم به ما سر نزده است.
 
- نکته همین جاست. آن‌ها مرخصی نرفته بودند، همه با شهید شده بودند، یا اسیر، من که پشت تلفن نمی توانستم به شما این مطلب را بگویم. حالا فهمیدی که چرا به مرخصی نمی آمدم. در چنین وضعی و در این لحظه حساس که به وجود ما نیاز هست، چطور می‌توانم به مرخصی بیایم؟!
 
در این لحظه قطرات اشک از گوشه چشمانش سرازیر شده بود و به آرامی روی گونه هایش می‌غلتید و مرتب می‌گفت: خدا لعنت کند این صدامیان را که این گونه وحشیانه به مملکت ما هجوم آوردند و باعث شدند تا عزیزان ما در جلو چشمانمان پرپر شوند...
برای آن‌که او را از حال و هوای دوستان شهیدش بیرون بیاورم، میان حرفش دویدم و گفتم: حالا خودت را ناراحت نکن، به قول خودت جنگه، یکی میخوره، یکی می‌زنه، پاشو بیا پیش بچه ها، این یک روز هم که اومدی اونارو ناراحت نکن.
 
هر چند یک روز بیش نبود که به شیراز آمده بود، ولی گویی یک سال بر او گذشته بود. آرام و قرار نداشت. دور بودن از معرکه او را کلافه کرده بود. حس کردم در حال جدال با نیروهای درونی است که آیا بماند و یا سریع به بوشهر برگردد. گویی احساس گناه می کرد که برای چند ساعت از نبرد دست کشیده است. سرانجام رفتن را بر ماندن ترجیح داد و حتی یک شبانه روز کامل نماند و بلافاصله خداحافظی کرد و عازم بوشهر شد.
 
وقتی دیدم این گونه راحت تر است اصراری بر ماندن او نکردم و از آن به بعد از وی نخواستم که به مرخصی بیاید. هر چند که خود از ماموریت‌های جنگی‌اش چیزی برایمان نمیگفت، ولی از دوستان و همکارانش می شنیدیم که روزی چند بار چون عقابی تیزپرواز با هواپیمایش به عمق خاک دشمن حمله می کرد و هر بار ضربه ای بر دشمن وارد می ساخت.»
 
 
شهید یاسینی از یاران شهید منصور ستاری 15 دی ماه 1373 همراه با جمع دیگری از فرماندهان عالی‌رتبه نیروی هوایی به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
 
پایان پیام/
 



نظر شما

نام :  
پست الکترونیکی :  
نظر شما :  
کد امنیتی: