آرشیو خبرزندگینامه کد مطلب: 476     

تسلطی که حیرت پاکستانی‌ها را برانگیخت

تیمسار عصاره باد کارهایی که منصور می‌کرد، افتاد. از جوشکاری تا سیم‌کشی داخلی هواپیما و نصب قطعات را همراه مهندسین انجام می‌داد تا آنها را دلگرم کند.
۱۳۹۸ جمعه ۲ فروردين ساعت 10:50

به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی شهید ستاری، «از تبار آسمان» کتابی است به قلم شمسی خسروی که با زبانی شیوا و صمیمی، بخش‌هایی از زندگی شهید منصور ستاری فرمانده فقید نیروی هوایی را به مدد بیان قلم، تصویر کرده است. بخشیازاین کتاب مربوط به دوران فرماندهی شهید ستاری پس از دفاع مقدس، زمانی که همراه با هیأتی به پاکستان سفرمی‌کند را می‌خوانیم:

«برای مراسم سالروز استقلال پاکستان فرمانده نیروی هوایی ایران و هیئت همراهش را هم دعوت کرده بودند و منصور این سفر را بهانه ای میدانست تا هم از هواپیماهای چینی اطلاعاتی کسب کند و هم مرکز سامانه ارتباطات راداری پاکستان را ببیند. از فرودگاه پاکستان، یکسره به میهمانسرا رفتند. استراحت کوتاهی کردند و بعد برای بازدید از مرکز ارتباطات راداری به نیروی هوایی پاکستان رفتند. ژنرال حکیم الله جلو ورودی پایگاه با گروه موزیک و نیروهای ارتش که رژه می‌رفتند، آنها را بدرقه کردند. منصور دست ژنرال حکیم را فشرد. به زبان لاتین مسلط بود و پاسخ او را به زبان لاتین، میداد. ژنرال از سامانه ارتباطات راداری تعریف کرد که مهندسان آمریکایی آن را راه اندازی کرده اند و بیش از سه میلیارد دلار هزینه برداشته است.

- در این اتاق، همه اطلاعات راداری هواپیماهای کل کشور ثبت می‌شود. منصور ابرو در هم کشید و توضیح بیش‌تری خواست. ژنرال حکیم قدری مکث کرد. یکی از مهندسین نیروی هوایی را فراخواند تا توضیحاتی بدهد.
منصور قدری اندیشید. به اطلاعات ثبت شده در دستگاه نگاه کرد. 
- یعنی مرزهای شما هم با این دستگاه امنیت دارند؟ ما با ایستگاه‌های مختلفی که در هر شهر داریم، این نقاط را هم مد نظر قرار می‌دهیم.
مهندس دوباره توضیح داد و منصور از نقاط کور پرسید و مهندس از پاسخ در ماند و سرخورده، سکوت کرد. منصور به تیمسار ایرج عصاره اشاره کرد.
- فکر نمی‌کنم راجع به هواپیماهای چینی هم اطلاعاتی داشته باشند. عصاره لبخندی زد و قدری جلوتر رفت.|
- به هرحال پرسیدنش ضرر ندارد قربان. 
منصور دست ها را از پشت کمر به هم گره زده بود:
- من می‌خواهم هواپیماهایی را که از چین وارد کرده‌اید، ببینم.
ژنرال حکیم الله با خوشرویی جلو افتاد و منصور از عملکرد هواپیماهای ساخت چین و قدرت و کاربرد آن پرسید.
حکیم الله بادی به غبغب گوشتی اش انداخت. به چشمان تیزبین و نگاه هوشمندانه منصور خیره شد و سر فرو افکند.
- آن را باید از خلبان‌ها پرسید جناب ستاری.
غروب که به دیدن بی نظیر بوتو، نخست وزیر پاکستان رفتند، ژنرال نگاهی از سر تحسین به منصور افکند.
- خانم بوتو، من با فرماندهان نیروی هوایی بسیاری از کشورها ملاقات داشته ام، اما فرماندهی به دانشمندی و تیزهوشی تیمسار ستاری ندیده ام. او تبحر زیادی، هم در زمینه رادار و هم در زمینه خلبانی و تجهیزات هواپیمایی دارد. بی نظیر بوتو شال سفید روی سرش را قدری جلوتر کشید و سیاهی موهایش را زیر حریر سپید، پنهان کرد.
- درست است. ایشان در زمینه رادار تخصص دارند، اما گویا گواهینامه پروازی شان را هم دریافت کرده اند.
تیمسار عصاره باد کارهایی که منصور می‌کرد، افتاد. از جوشکاری تا سیم‌کشی داخلی هواپیما و نصب قطعات را همراه مهندسین انجام می‌داد تا آنها را دلگرم کند.
میگفتند: خودشان می‌کنند قربان. شما چرا؟ می‌گفت: من که کنارشان باشم، دلگرم‌تر می‌شوند. سریع‌تر کار می‌کنند.
فقط کافی است که بدانند فرمانده‌شان، تافته جدا بافته نیست. آن وقت می‌بینی که از جان مایه می‌گذارند.
تیمسار عصاره خواست اینها را بگوید که نگفت. می‌دانست منصور از این گونه تعاریف دل خوشی ندارد.
بی نظیر بوتو از امید به همکاری و پیوند ارتباط بیشتر مسئولان ایرانی با کشور پاکستان گفت و سفر فرمانده نیروی هوایی ایران را مایه خیر و امیدواری دانست. خندید.
- به هرحال فردا مراسم تجلیل از تیمسار ستاری را تدارک خواهیم دید. امیدوارم این برنامه، در شأن تیمسار باشد.
منصور به تواضع سر فرو افکند و تشکر کرد و صبح روز بعد «غلام اسحاق خان» رئیس جمهور پاکستان در شروع جلسه از رشادت های سربازان و نیروهای نظامی‌ایران و پیروزی آنان گفت و بالاترین نشان نظامی‌پاکستان را بر سینه و روی همسانه نظامی‌منصور سنجاق کرد.
- این نشان، لیاقت شماست. فرمانده ای که با شعور و درایتش همه لحظه ها همراه نیروهایش باشد، لایق بالاترین درجه هاست.
منصور صاف ایستاده. گفتن هر کلمه ای را حمل بر ریا میدانست. سکوت برتر از هر چیز دیگر بود. غلام اسحاق خان با عبای سبز بلندی که به تن داشت، از پشت عینک قاب مشکی اش، او را می‌ستود.
موقع برگشت به وطن، ژنرال حکیم الله کتاب کوچکی را به او داد.
- در جنگ هفده روزه مان که با هندی ها داشتیم، سربازان و فرماندهانی کشته شدند. رشادت های آنان و عملیاتشان را در این کتاب ثبت کرده ایم تا برای آیندگان بماند.
منصور کتاب را ورق زد: «جنگ هشت ساله مان را به قلم نمی‌آوریم؟ چرا نمی‌نویسیم که بابایی و مصطفی چمران و محمد جهان آرا و کشوری برای وطنشان جان دادند و از همه چیزشان گذشتند؟»
مرغ خیالش به پرواز درآمده بود و به فکر تحقیق و تألیف کتابی درباره شهیدان نیروی هوایی بود که گرمی‌دست ژنرال حکیم الله را در دستان خود حس کرد و از پله های هواپیما بالا رفت.
تقه آرامی‌به در خورد. سر را از روی کتاب بلند کرد. خواست بگوید بفرمایید که در باز شد. سیدمحمد حسینی را که دید، بلند شد.
- به به صفا آوردی سیدجان. چشم ما را روشن کردی...
میخندید و چال زخذان چانه و گونه هایش عمیق تر شده و به چهره اش ملاحت خاصی می‌بخشید. دست ها را باز کرد و سید را در آغوش فشرد. سید خندید و آرام رو مبل چرمی‌مقابل میز منصور نشست
- رسیدن به خیر قربان. انگشتها را در هم قفل کرد و از سفری که به پاکستان داشت، تعریف
کرد.
خارجی‌ها هم قدرت خود را در نیروهای نظامی‌و تسلیحاتشان می‌بینند سیدجان. کتابی را که روی جلد آن عبارت «پاکستان در جنگ» به چشم می‌خورد، برداشت و توضیح داد که فرمانده نیروی هوایی پاکستان آن را به او هدیه داده است.
- آنها از هفده روز جنگی که با کشور هند داشته اند، با افتخار یاد می‌کنند. چون پیروزی را موضوع کم ارزشی نمی‌دانند.
سید محمد رو صندلی جابه جا شد. و کتاب را ورق زد. عملیات راهبردی، اسامی‌فرماندهان و قهرمانان هر عملیات رادر کتاب خواند. منصور سر تکان دادو آه کشید.
- هشت سال با دست خالی، بهترین و مردانه ترین نوع جنگ را پیش بردیم و حتی یک وجب از خاکمان را از دست ندادیم. جنگ ما نوشتن ندارد!؟
نگاه کرد به قاب عکسی که چهره عباس از توی آن به او لبخند میزد. بعد از شهادت عباس و با داغ او بود که می‌سوخت و دم نمیزد. اما حالا از صمیم قلب، دلش می‌خواست از شهدای جنگ و رشادت هایشان بنویسد. .
- به خاطر این جنگ، این عزیزانمان را از دست داده ایم. سرهنگ حسینی، دلم می‌خواهد بنویسی که خلبانان ما چه ها کردند! بنویسی چطور دست دشمن را با بمباران و شبیخون میبستیم و نیروهای زرهی عراق را زمین گیر می‌کردیم تا نتوانند پیشروی کنند. دستی لابه لای موهای یکدست سپیدش کشید.
جنگ تمام شده ولی هنوز از رشادت خلبانان، حرفی به میان نیامده. جواب فرزندان خلبانان شهیدمان را چه باید بدهیم؟
دوباره به عباس که از توی قاب چوبی، صبورانه نگاهش می‌کرد، خیره شد.
قطره اشکی تو نگاهش درخشید. پلک زد و قطره اشک روی گونه اش خشک شد. گفت که باید از همین امروز شروع به تحقیق و مصاحبه و تألیف خاطرات کنید تا مطالب شما برای تاریخ بماند و عبرت آیندگان شود. آنها باید بدانند چه مردان رشیدی را برای حفظ وجب به وجب خاک وطن از دست داده ایم.
نگاه عکس عباس که کرد، بغض تو گلویش غلت خورد. پلک بر هم فشرد و سید فقط به گفتن «چشم» بسنده کرد و او را به حال خود گذاشت.»
 
امیرسرلشگر منصور ستاری در 15 دی ۱۳۷۳ در سانحه سقوط هواپیما در نزدیکی فرودگاه اصفهان به همراه تعدادی از افسران بلندپایه نیروی هوایی و همرزمان اش به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
 
پایان پیام/
 



نظر شما

نام :  
پست الکترونیکی :  
نظر شما :  
کد امنیتی: