آرشیو خبرهمسنگران شهید کد مطلب: 355     
همسنگران شهید ستاری/

گریه یاسینی و شاهکارش از زبان عباس دوران

همسر شهید یاسینی یکی از همرزمان شهید ستاری در خاطره ای از توانمندی و مهارت این شهید در نشاندن هواپیمایی که مورد اصابت ترکش عراقی ها قرار گرفته بود می گوید که این توانایی ها او را به کابوسی برای دشمنان تبدیل کرد.
۱۳۹۶ سه شنبه ۲ آبان ساعت 11:47

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شهید ستاری، شهید علیرضا یاسینی خلبان و از همرزمان شهید سرلشگر منصور ستاری فرمانده وقت نیروی هوایی ارتش بود که مهارتش او را تبدیل به کابوسی برای دشمنان کرد. این شهید با توانمندی خود در عملیات ۱۴۰ فروندی حمله به خاک عراق نقش مهمی ایفا کرد و تا زمان شهادتش یعنی دی ماه 1373 همرزمانش توانمندی و مهارت های بسیاری را از او دیدند. همسر شهید یاسینی خاطره ای از دوران سخت جنگ و مهارت این خلبان در نشاندن هواپیما در دوران جنگ می گوید:

وضع خیلی بدی بود، آب و برق و تلفن قطع بود. از هیچ کس خبر نداشتیم. از خانه هم نمی توانستیم خارج شویم. چند اتوبوس به پایگاه آوردند و گفتند: این جا دیگه امن نیست، باید پایگاه رو تخلیه کنید.

می گفتند: شما باید بروید جای امن تا همسرانتان با آرامش پرواز کنند. دلم نمی خواست بروم گفتم: باید همسرم را ببینم، تا نبینمش از اینجا نمیرم.

 فایده نداشت. همه باید می رفتند. هیچ چیز با خودم نبردم. فقط یک ساک لباس برای بچه ها و البوم ها را برداشتم. البوم ها خاطراتم بود. اگر خانه خراب می شد و همه چیزش از بین می رفت برایم مهم نبود، ولی عکس های علی را نمی خواستم از دست بدهم. همه آن عکس ها یادگار بهترین روزهای زندگیم بود.

شیراز پیاده شدم رفتم خانه پدرم، آنجا کارم شده بود گریه کردن، گوش هایم را به رادیو می چسباندم تا خبرها را بشنوم. یک روز رفتم برای بار دوم موهایم را کوتاه کردم، انقدر که شانه لایش نرود. با خودم فکر کردم من که دیگه علی رو نمی بینم، دلم نمی خواد موهام رو شونه کنم، اصلاً دیگه نمی خوام خودم رو توی اینه ببینم. دیگر همه چیز برایم تمام شده بود. البوم ها را باز می کردم جلویم، گریه می کردم. پدرم می آمد بالا توی اتاقم، بغلام می کرد می بوسیدم. می گفت: بابا غصه چی رو می خوری، فقط برای علی دعا کن. توکل کن به خدا.

علیرضا چند روز بعد به شیراز آمد. نه برای مرخصی. یکی از هواپیماها را برای تعمیر آورده بود ، چند ساعت هم به خانه آمد.

ازش پرسیدم: علی چرا این طوری حرف میزنی؟ مثل این که دیگه حرفات رو نمی فهمم. بغض کرد. گفت: همه بچه ها رفتن مرخصی، می دونی یعنی چی؟ همه شون شهید شدن، دیگه توی پایگاه بوشهر کسی نمونده، کی باورش می شه؟ بچه ها همینطور پشت سر هم شهید می شن. خبرشون رو که می آوردن تا چند روز نمی تونستیم غذا بخوریم، همه حالت تهوع داشتیم. مثل این که همه چیز عوض بشه، زندگی ها، آدم ها. چند ساعتی ماند و رفت. چند شب بعد، پدر و مادر شوهرم با بچه ها آمدند خانه ی پدرم. خرمشهر محاصره شده بود و همه شهر را خالی کرده بودند. خانه پدرم جای آن همه آدم را نداشت. برادرم خانه ای دیوار به دیوار خانه آقای دوران داشت. خالی بود. من با خانواده شوهرم آنجا ساکن شدیم. از آن به بعد هر روز مهناز، خانم شهید دوران را می دیدم. عصرها می رفتیم مغازه دایی آقای دوران به پایگاه بوشهر تلفن می زدیم، خبر می گرفتیم.

خودم را به این تلفن ها راضی کرده بودم. دیگر علی را نمی دیدم، هر روز چشم انتظارش بودم، ولی خبری نبود. یک روز صبح، ده یا ده و نیم صبح بود، بی خبر آمد. در را باز کردم، مات ام برد. نشناختمش، لباس پرواز تنش بود. اما انگار با چاقو ریش ریشش کرده باشند. پلکش پاره شده بود. لاله گوشش جر خورده بود، مثل اینکه کسی با تیغ تمام صورتش را بریده باشد. لباسش پاره پاره، گوشت تنش بیرون زده بود، صورتش کبود شده بود. گفتم علی چی شده؟

 گفت: هیچی یک اتفاق کوچیک بود. حالا به زور من رو فرستادن شیراز که باید دکتر بری. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. گفتم: علی تور و خدا بیا تعریف کن ببینم چی شده ؟

 می گفت: هیچی. یک پرنده خورد به شیشه جلوی کابین و برامون مشکل درست کرد.

گفتم: حالا کجات درد می کنه ؟ پاشو بریم دکتر، لااقل پانسمانت بکنه. چند روز بمون، بهتر که شدی برو. اصلاً با این حال و روزت که نمیذارن پرواز کنی؟

اشک توی چشمهایش دوید. مثل این که ناراحتش کرده باشم. گفت: من دیگه نمی تونم اینجا بمونم، جای من این جا کنار شما نیست. بچه ها دونه دونه دارن میرن، پایگاه خالی شده.

همینطور می گفت و گریه می کرد. نتوانستم راضیش کنم که بماند یعنی اصلا نتوانستم اصرار کنم. دو سه ساعت بیشتر نماند. ولی همان چند ساعت را آنقدر بیتابی کرد که گفتم: هرطور که راحتی، اگه این قدر اذیت میشی. خب پاشو برو. چیزی نگفت، همه مان را بوسید و رفت.

خانه مادر شوهر مهناز رفتم. خود آقای دوران دم در آمد. تا من را دید گفت: میدونی رضا چی کار کرده؟

 گفتم: نه. چی کار کرده؟

 گفت: مگه براتون نگفته چه بلایی سرش آوردن؟

 گفتم: نه ، تو رو خدا آقای دوران بگین ببینم چی شده؟

گفت: ما اصلا نفهمیدیم این چه طوری برگشته. عراقی ها هواپیماش رو زدند. ارتفاعش رو کم می کنه که دوباره بهش نزنن و بتونه هواپیما رو بنشونه، با اون سرعت نزدیک شط می رفته که پرنده ها و مرغ های لب شط، محکم میخورن به شیشه کابین جلو، تمام شیشه خورد میشه و می ریزه. چون سرعتش زیاد بوده، صندلی جلوی کابین کات می کنه و پرت می شه بیرون، ولی رضا خودش رو نگه میداره. فشار هوا اونقدر زیاد بوده که خون توی بدنش منجمد میشه و همه می گفتن با این فشار زیاد ممکن بوده کور یا کر بشه. شاهکار کرده واقعاً هواپیما رو سالم نشونده.»

 

شهید ستاری (سمت چپ) و شهید یاسینی (سمت راست) در کنار جنگنده F7.

 

شهید سید علیرضا یاسینی، از یاران و هم‌پروازان شهید ستاری در 15 دی ۱۳۷۳ در سانحه سقوط هواپیما نزدیکی فرودگاه اصفهان به همراه تعدادی از افسران بلندپایه نیروی هوایی به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

پایان پیام/




نظر شما

نام :  
پست الکترونیکی :  
نظر شما :  
کد امنیتی: